دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۲۱۰

مولوی
طرب اندر طرب است او که در عقل شکست او تو ببین قدرت حق را چو درآمد خوش و مست او
همه امروز چنانیم که سر از پای ندانیم همه تا حلق درآییم و در این حلقه نشست او
چو چنین باشد محرم کی خورد غم کی خورد غم به سبو ده می خوش دم که قدح را بشکست او
شه من باده فرستد به چه رو می نپرستم هله ای مطرب برگو که زهی باده پرست او

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات فضایی سرشار از شور و سرمستی معنوی را ترسیم می‌کنند که در آن شاعر از بندهایِ عقلِ جزئی و محدودیت‌هایِ فکری رهایی یافته و به دریایِ بی‌پایانِ عشقِ الهی پیوسته است. در این ساحت، انسان با پشت سر گذاشتنِ هوشیاریِ معمولِ دنیوی، به چنان مقامی از شیدایی می‌رسد که غم و اندوهِ دنیایی در آن راهی ندارد.

مضمونِ اصلی، دعوت به تسلیمِ کامل در برابرِ فیضِ محبوب است. شاعر با بهره‌گیری از نمادهایِ باده و پیمانه، تقابلِ میانِ ظاهر و باطن را نشان می‌دهد؛ جایی که شکستنِ ظواهر و آدابِ خشک، مقدمه‌ای برایِ چشیدنِ شرابِ حقیقت و رسیدن به وصالِ محبوبِ ازلی است.

معنای روان

طرب اندر طرب است او که در عقل شکست او تو ببین قدرت حق را چو درآمد خوش و مست او

آن‌که با رهایی از قید و بندهای عقلِ محدود، به شادیِ بیکران دست می‌یابد، در شادی غرق است. به عظمت و قدرتِ الهی بنگر که وقتی این روحِ شاد و مست، به ساحتِ وجود می‌آید، چه شوری برپا می‌کند.

نکته ادبی: طرب در اینجا به معنای شادیِ معنوی است که در مقابلِ استدلالِ خشکِ عقلی قرار می‌گیرد.

همه امروز چنانیم که سر از پای ندانیم همه تا حلق درآییم و در این حلقه نشست او

امروز همه ما چنان در عشقِ او غرق شده‌ایم که از شدتِ سرمستی، سر از پای خود را نمی‌شناسیم. ما تا گلو در این دریایِ معرفت غوطه‌ور گشته و در مجلسِ خاصِ حضورِ او جای گرفته‌ایم.

نکته ادبی: سر از پای نشناختن کنایه از غرق شدن در شور و هیجان و از دست دادنِ خویشتن‌داری است.

چو چنین باشد محرم کی خورد غم کی خورد غم به سبو ده می خوش دم که قدح را بشکست او

وقتی کسی با آن محبوبِ جان محرم و هم‌راز باشد، دیگر جای نگرانی و غم نیست. پس شرابِ گوارایِ معرفت را از سبو به من بنوشان، چرا که او پیمانه‌ای را که مانعِ پیوندِ ما بود، درهم شکسته است.

نکته ادبی: شکستنِ قدح کنایه از رهایی از قید و بندهایِ ظاهری و آدابِ خشکِ دینی است که مانعِ رسیدنِ به حقیقت است.

شه من باده فرستد به چه رو می نپرستم هله ای مطرب برگو که زهی باده پرست او

محبوبِ من که پادشاهِ جانِ من است، برایم باده (عشق) می‌فرستد؛ پس چگونه ستایشگرِ او نباشم؟ ای نوازنده، با صدای بلند اعلام کن که چقدر زیبا و ستودنی است که انسانِ عاشق، پرستشگرِ این عشق و باده باشد.

نکته ادبی: شه استعاره از خداوند یا پیرِ راه است که سرچشمه‌ی فیض و عشق می‌باشد.

آرایه‌های ادبی

استعاره باده

نمادِ عشقِ الهی و معرفتِ شهودی که باعثِ از خود بیخود شدنِ عاشق می‌شود.

کنایه سر از پای ندانستن

به معنایِ نهایتِ شیدایی و از دست دادنِ کنترل و آگاهیِ دنیوی در برابرِ معشوق.

تکرار کی خورد غم کی خورد غم

تکرار برای تأکید بر نفیِ مطلقِ اندوه و نگرانی در مقامِ حضورِ عاشقانه.

تناقض ظاهری در عقل شکست

شکستنِ قدرتِ تحلیلِ عقلانی به عنوانِ پیش‌نیازِ ورود به ساحتِ عشق و حقیقت.