دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۲۰۸

مولوی
ناله ای کن عاشقانه درد محرومی بگو پارسی گو ساعتی و ساعتی رومی بگو
خواه رومی خواه تازی من نخواهم غیر تو از جمال و از کمال و لطف مخدومی بگو
هم بسوزی هم بسازی هم بتابی در جهان آفتابی ماهتابی آتشی مومی بگو
گر کسی گوید که آتش سرد شد باور مکن تو چه دودی و چه عودی حی قیومی بگو
ای دل پران من تا کی از این ویران تن گر تو بازی برپر آن جا ور تو خود بومی بگو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار بازتاب‌دهنده اشتیاقِ بی‌پایانِ روح برای رهایی از بندِ تن و رسیدن به ساحتِ جانان است. شاعر در این ابیات، با بیانی سرشار از شور و عرفان، مخاطب را به فراتر رفتن از قالب‌های زبانی و ظاهریِ دنیوی دعوت می‌کند تا حقیقتِ عشقِ الهی را درک کند.

فضای حاکم بر این سروده‌ها، فضایِ تپش و بی‌قراریِ قلبی است که در حصارِ جسم گرفتار آمده و می‌کوشد با تکیه بر جوهره‌یِ وجودیِ خویش، پیوندی ناگسستنی با منبعِ حیات و زیبایی برقرار سازد. در اینجا، تضادها میانِ خاکی و افلاکی در هم می‌آمیزند تا راهی به سویِ حقیقت بگشایند.

معنای روان

ناله ای کن عاشقانه درد محرومی بگو پارسی گو ساعتی و ساعتی رومی بگو

ناله‌ای عاشقانه سر بده و از دردِ دوری و بی‌نصیبی از دیدارِ حق شکایت کن. ساعتی به زبانِ پارسی و ساعتی به زبانِ رومی (که نمادِ گوناگونیِ زبان‌هاست) سخن بگو تا حقیقتِ درونت آشکار شود.

نکته ادبی: واژه 'رومی' در اینجا ایهام دارد؛ هم اشاره به زبانِ بومیِ منطقه دارد و هم به زبانِ مولانا و پیروانش، که در اینجا فراتر از یک زبانِ خاص، نمادِ کثرتِ بیان برای تبیینِ حقیقتِ واحد است.

خواه رومی خواه تازی من نخواهم غیر تو از جمال و از کمال و لطف مخدومی بگو

خواه به زبانِ رومی سخن بگویی و خواه به تازی (عربی)، برای من تفاوتی ندارد؛ چرا که هدفِ من جز تو کسی نیست. تنها از زیبایی، کمال و لطفِ خداوندگار و مرشدِ خود برایم سخن بگو.

نکته ادبی: 'مخدوم' به معنای کسی است که به او خدمت می‌شود، اما در اینجا به معنایِ 'مرشد' یا 'معشوقِ ازلی' است که روحِ انسان خادمِ درگاهِ اوست.

هم بسوزی هم بسازی هم بتابی در جهان آفتابی ماهتابی آتشی مومی بگو

تو که هم می‌سوزانی و هم می‌سازی و هم در جهان پرتو افشانی می‌کنی؛ تو هم‌چون خورشیدی و هم‌چون ماهتاب و هم‌چون آتش و موم هستی. پس بیا و صفاتِ بی‌کرانِ خود را بیان کن.

نکته ادبی: 'آتش و موم' تمثیلی از تواناییِ تغییر و دگرگونی است؛ موم که نرم است و آتش که سوزان است، هر دو در خدمتِ بیانِ ویژگی‌هایِ متضادِ وجودِ مطلق هستند.

گر کسی گوید که آتش سرد شد باور مکن تو چه دودی و چه عودی حی قیومی بگو

اگر کسی به تو گفت که گرمایِ آتشِ عشق سرد شده است، سخنِ او را باور مکن. تو که وجودی لطیف و اثرگذار (مانند دود و عود) داری، از حقیقتِ زنده و پاینده‌یِ خداوند سخن بگو.

نکته ادبی: 'حی قیوم' از صفاتِ الهی در قرآن است که به معنایِ 'زنده و پاینده' است و در اینجا برای تأکید بر جاودانگیِ عشق به کار رفته است.

ای دل پران من تا کی از این ویران تن گر تو بازی برپر آن جا ور تو خود بومی بگو

ای دلِ پروازگرِ من! تا کی می‌خواهی در این جسمِ ویران و دنیایِ مادی بمانی؟ اگر تو شاهینی بلندپرواز هستی، به سویِ جایگاهِ اصلی‌ات پرواز کن و اگر همچون بومی به این ویرانه دلبسته‌ای، پس حقیقت را بازگو.

نکته ادبی: 'باز' نمادِ روحِ بلندپرواز و عارف است که جایگاهش آسمان است، و 'بوم' (جغد) نمادِ روحِ خاکی و وابسته به ویرانه‌هایِ دنیاست که از پروازِ بلند عاجز است.

آرایه‌های ادبی

تضاد بسوزی و بسازی

در کنار هم قرار گرفتنِ سوختن (ویران‌گری) و ساختن (آبادگری) برای نشان دادنِ قدرتِ تحول‌آفرینِ عشق.

نماد (سمبولیسم) باز و بوم

باز نمادِ روحِ والا و مشتاقِ کمال است که به آسمان تعلق دارد و بوم (جغد) نمادِ نفسِ وابسته به دنیایِ مادی و ویرانی‌هایِ آن.

ایهام رومی

اشاره به زبانِ رایج در قلمروِ آناتولی (زبانِ مولانا) که در عینِ حال می‌تواند به معنایِ گوناگونیِ زبان‌ها در برابرِ حقیقتِ واحد باشد.

استعاره ویران‌تن

تشبیه جسمِ انسان به ویرانه‌ای که روحِ انسان در آن گرفتار شده و اشتیاقِ پرواز از آن را دارد.