دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۲۰۴

مولوی
عاشقی بر من پریشانت کنم نیکو شنو کم عمارت کن که ویرانت کنم نیکو شنو
گر دو صد خانه کنی زنبوروار و موروار بی کس و بی خان و بی مانت کنم نیکو شنو
تو بر آنک خلق مست تو شوند از مرد و زن من بر آنک مست و حیرانت کنم نیکو شنو
چون خلیلی هیچ از آتش مترس ایمن برو من ز آتش صد گلستانت کنم نیکو شنو
گر که قافی تو را چون آسیای تیزگرد آورم در چرخ و گردانت کنم نیکو شنو
ور تو افلاطون و لقمانی به علم و کر و فر من به یک دیدار نادانت کنم نیکو شنو
تو به دست من چو مرغی مرده ای وقت شکار من صیادم دام مرغانت کنم نیکو شنو
بر سر گنجی چو ماری خفته ای ای پاسبان همچو مار خسته پیچانت کنم نیکو شنو
ای صدف چون آمدی در بحر ما غمگین مباش چون صدف ها گوهرافشانت کنم نیکو شنو
بر گلویت تیغ ها را دست نی و زخم نی گر چو اسماعیل قربانت کنم نیکو شنو
دامن ما گیر اگر تردامنی تردامنی تا چو مه از نور دامانت کنم نیکو شنو
من همایم سایه کردم بر سرت از فضل خود تا که افریدون و سلطانت کنم نیکو شنو
هین قرائت کم کن و خاموش باش و صبر کن تا بخوانم عین قرآنت کنم نیکو شنو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بیانی است عمیق و عرفانی که در آن خداوند یا پیرِ راه، سالک را مخاطب قرار می‌دهد تا از تعلقات دنیوی و منیت‌ها دست بشوید. شاعر با لحنی مقتدر و در عین حال مشفقانه، هشدار می‌دهد که آنچه انسان برای خود ساخته و بدان می‌بالد، مانع رسیدن به حقیقت است و باید برای وصال، این بناهای پوشالی ویران شود.

در این غزل، تمامیِ نمادهای قدرت و دانش بشری در برابرِ قدرتِ لایزال الهی هیچ انگاشته می‌شوند. کلام شاعر، دعوتی است به تسلیمِ محض و پذیرشِ رنجِ طریقت، تا آن‌گاه که انسان از خودِ کاذب تهی گشته و به حقیقتِ ناب و گوهرِ درونی دست یابد.

معنای روان

عاشقی بر من پریشانت کنم نیکو شنو کم عمارت کن که ویرانت کنم نیکو شنو

اگر ادعای عاشقی داری، من آرامشِ ظاهری‌ات را برهم می‌زنم؛ دست از ساختنِ بناهای دنیوی بردار که من آن‌ها را برای کمالِ تو ویران خواهم کرد، پس به این سخن به خوبی گوش فرا ده.

نکته ادبی: پریشان کردن در اینجا به معنای برهم زدنِ ساختارِ منیتِ کاذب است.

گر دو صد خانه کنی زنبوروار و موروار بی کس و بی خان و بی مانت کنم نیکو شنو

اگر مانند مورچه و زنبور با زحمت، صدها خانه برای خود بسازی، من تو را از این وابستگی‌ها جدا می‌کنم تا بی‌پناه و تنها شوی و تنها به من تکیه کنی.

نکته ادبی: تشبیه به مور و زنبور کنایه از تلاش‌های بیهوده و حریصانه برای جمع‌آوری مال و جاه است.

تو بر آنک خلق مست تو شوند از مرد و زن من بر آنک مست و حیرانت کنم نیکو شنو

تو به دنبال آن هستی که مردم، چه زن و چه مرد، شیفته و سرگشته‌ی تو باشند، اما من تو را چنان مست و حیرانِ جمالِ خویش می‌کنم که همه چیز را فراموش کنی.

نکته ادبی: مست و حیران اشاره به مقامِ فنای فی‌الله است.

چون خلیلی هیچ از آتش مترس ایمن برو من ز آتش صد گلستانت کنم نیکو شنو

مانند حضرت ابراهیم خلیل، از آتشِ حوادث و سختی‌ها نترس و وارد آن شو؛ من آن آتش را برای تو به گلستانی امن تبدیل خواهم کرد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان گلستان شدن آتش بر حضرت ابراهیم.

گر که قافی تو را چون آسیای تیزگرد آورم در چرخ و گردانت کنم نیکو شنو

اگر در جایگاهی بلند چون کوه قاف هستی، من تو را مانند آسیابی که با سرعت می‌چرخد، در چرخه‌ی تحول و تغییر می‌اندازم تا غرورت شکسته شود.

نکته ادبی: قاف در ادبیات عرفانی نماد دورترین نقطه و بلندترین جایگاهِ خیالی است.

ور تو افلاطون و لقمانی به علم و کر و فر من به یک دیدار نادانت کنم نیکو شنو

و اگر در علم و دانش، همچون افلاطون یا لقمان هستی، من با یک نگاهِ معرفت‌بخش، تو را در برابرِ علمِ حقیقی نادان می‌کنم تا متواضع شوی.

نکته ادبی: نادان کردن در اینجا به معنای فرو ریختنِ دانشِ اکتسابی برای رسیدن به علمِ لدنی و شهودی است.

تو به دست من چو مرغی مرده ای وقت شکار من صیادم دام مرغانت کنم نیکو شنو

تو در برابرِ من همچون صیدی ضعیف و مرده هستی، من صیادی هستم که تو را در دامِ عشقِ خویش گرفتار می‌کنم.

نکته ادبی: مرغِ مرده نمادِ تسلیمِ محض و از دست دادنِ اراده‌ی شخصی در برابر اراده‌ی الهی است.

بر سر گنجی چو ماری خفته ای ای پاسبان همچو مار خسته پیچانت کنم نیکو شنو

ای که مانند ماری بر سرِ گنجِ وجودت خوابیده‌ای و از آن محافظت می‌کنی، من تو را چنان در سختی و رنجِ ریاضت می‌اندازم که مانند مارِ زخمی به خود بپیچی.

نکته ادبی: تمثیل مارِ خفته بر گنج، بازتابِ روان‌شناختیِ وابستگی به منیت است که مانع از بهره‌برداری از گنجِ درون می‌شود.

ای صدف چون آمدی در بحر ما غمگین مباش چون صدف ها گوهرافشانت کنم نیکو شنو

ای صدف، وقتی وارد دریای معرفتِ ما شدی، غمگین مباش؛ من تو را چنان تربیت می‌کنم که مانند صدف، مرواریدهای حکمت و معرفت بپاشی.

نکته ادبی: استعاره از صدف برای جانِ انسان که پتانسیلِ پروشِ گوهرِ حقیقت را دارد.

بر گلویت تیغ ها را دست نی و زخم نی گر چو اسماعیل قربانت کنم نیکو شنو

اگر قصد کنم تو را قربانی کنم، نترس و مقاومت نکن؛ حتی اگر تیغ‌ها را بر گلوی تو بگذارم، این قربانی شدن برای تو حکمِ رهایی و اسماعیل‌وار به کمال رسیدن است.

نکته ادبی: تلمیح به واقعه قربانی شدن حضرت اسماعیل و تسلیمِ محض او.

دامن ما گیر اگر تردامنی تردامنی تا چو مه از نور دامانت کنم نیکو شنو

اگر آلوده به گناه هستی، دامنِ ما را بگیر و به ما پناه بیاور تا تو را چنان پاک کنم که مانند ماه، درخشان و بی‌عیب شوی.

نکته ادبی: تردامنی کنایه از گناهکاری است و در مقابل آن نورانیت و پاکی قرار دارد.

من همایم سایه کردم بر سرت از فضل خود تا که افریدون و سلطانت کنم نیکو شنو

من همایِ سعادتم که سایه‌ی خود را بر سرت افکنده‌ام، تا تو را که در جستجوی قدرت بودی، به سلطنتِ معنویِ حقیقی همچون فریدون برسانم.

نکته ادبی: همای در فرهنگ ایرانی پرنده‌ی سعادت و سایه‌اش مایه پادشاهی است.

هین قرائت کم کن و خاموش باش و صبر کن تا بخوانم عین قرآنت کنم نیکو شنو

بسیار خواندنِ ظاهری و حرف زدن را رها کن، ساکت باش و صبر پیشه کن تا من خود، اصل و حقیقتِ قرآن (کتابِ وجود) را برایت بخوانم.

نکته ادبی: قرائت در اینجا به معنایِ یادگیریِ صرفِ ذهنی و علمی در مقابلِ شهودِ قلبی است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح خلیل، افلاطون، لقمان، اسماعیل، فریدون

اشاره به اساطیر و شخصیت‌های تاریخی برای تبیینِ جایگاهِ عرفانیِ فنا و بقا.

تشبیه زنبوروار و موروار، چو مرغی مرده، چو مار

بهره‌گیری از طبیعت برای ترسیمِ وضعیتِ روحیِ سالک در مراحلِ مختلفِ طریقت.

تضاد و پارادوکس نادانت کنم، ویرانت کنم

استفاده از مفاهیمِ به ظاهر منفی برای بیانِ مفاهیمِ مثبتِ عرفانی؛ نادانی به معنای دوری از منیت و ویرانی به معنای آبادانیِ روح.

ردیف نیکو شنو

تأکید بر لزومِ توجه و آگاهیِ عمیقِ شنونده نسبت به حقایقِ بیان شده.