دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۱۹۴

مولوی
آن وعده که کرده ای مرا کو این جا منم و تو وانما کو
با جمله پلاس خوش نباشد آن عهد پلاس را وفا کو
لب بسته چو بوبک ربابی آن داد و گشاد و آن عطا کو
ای وعده تو چو صبح صادق آن شمع و چراغ و آن ضیا کو
تا چند ز ناسزا و دشنام آن دلداری و آن سزا کو
خیزید به سوی من کشیدش ای طایفه یاری شما کو
ای سنگ دلان جواب گویید کان کان عقیق و کیمیا کو
یا سحر نمود و چشم ما بست آن ساحر و آن گره گشا کو
یا پر بگشاد و در هوا رفت ای مرغ ضمیر آن هوا کو
والله که نرفت و رفتنی نیست ماییم ز خویش رفته ما کو
ماکو به همان طرف که انداخت ای در کف صنع ما چو ماکو
هین مشک سخن بنه به جو رو می خواندت آب کان سقا کو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بازتاب‌دهنده‌ی حال و هوای سالکی است که در راه رسیدن به حقیقت، دچار فراق و دوری گشته و در پیِ گمشده‌ی خویش، با فریاد و پرسش‌های پیاپی، به دنبالِ یار می‌گردد. فضای شعر با لحنی پرسشگرانه و شکوه‌آمیز آغاز می‌شود که گویی معشوق عهد خود را فراموش کرده است؛ اما در نهایت، شاعر با تغییری هوشمندانه در زاویه‌ی دید، به این حقیقت دست می‌یابد که یار هرگز غایب نبوده، بلکه این خودِ سالک است که از خویشتنِ خویش و حقیقتِ هستی دور افتاده و گم گشته است.

در بخش‌های پایانی، شعر از شکایتِ صرف فراتر رفته و به دعوت برای بازگشت به اصلِ خویش بدل می‌شود؛ شاعر مخاطب را تشویق می‌کند که از الفاظ و قیل‌وقال‌های بیهوده دست بشوید و به سوی سرچشمه‌ی حقیقت (که همواره او را فرا می‌خواند) بازگردد. در واقع، این اثر ترسیمی از سفرِ انسانی است که از پندارِ دوریِ یار، به مقامِ دیدار و حضور درونی می‌رسد.

معنای روان

آن وعده که کرده ای مرا کو این جا منم و تو وانما کو

آن وعده و پیمانی که با من بستی کجاست؟ من اکنون در اینجا حاضرم و منتظر تو هستم؛ پس تو نیز خود را نشان بده و نمایان شو.

نکته ادبی: واژه‌ی «وانما» امری از مصدر «وانمودن» است که در اینجا به معنای «خود را آشکار کن» به کار رفته است.

با جمله پلاس خوش نباشد آن عهد پلاس را وفا کو

من از این زندگیِ سخت و بی‌رونق (که مانندِ پوشیدنِ جامه‌ی پلاس و کهنه است) خشنود نیستم؛ وفای به آن وعده‌ی نخستین کجاست؟

نکته ادبی: «پلاس» در ادبیات عرفانی نمادِ زهد و فقر ظاهری است که در اینجا به پوچیِ دنیا در برابر وعده‌ی یار اشاره دارد.

لب بسته چو بوبک ربابی آن داد و گشاد و آن عطا کو

من همچون ربابی هستم که لبانش بسته و خاموش است و منتظر نوازنده‌ای است؛ آن بخشش و گشایش و عطای همیشگیِ تو کجاست؟

نکته ادبی: «بوبک» در اینجا می‌تواند به معنای نوازنده یا در اصطلاح عرفانی، پیر و مرشدی باشد که سکوتِ سالک را به نغمه‌خوانی تبدیل می‌کند.

ای وعده تو چو صبح صادق آن شمع و چراغ و آن ضیا کو

ای کسی که وعده‌هایت همچون صبح صادق روشن و راستین است؛ آن شمعِ هدایت و روشناییِ بخشنده کجاست؟

نکته ادبی: «صبح صادق» نمادِ راستی و امید است که در مقابلِ «صبح کاذب» (فریب) قرار می‌گیرد.

تا چند ز ناسزا و دشنام آن دلداری و آن سزا کو

تا چه زمانی می‌خواهی با دشنام و سرزنشِ من سخن بگویی؟ آن مهربانی و دلسوزی و پاداشی که انتظارش را داشتم کجاست؟

نکته ادبی: «ناسزا» در اینجا کنایه از رنج‌ها و سختی‌های راهِ سلوک است که به نظرِ سالک، دشنام می‌آید.

خیزید به سوی من کشیدش ای طایفه یاری شما کو

ای یاران، برخیزید و آن یارِ گمشده را به سوی من بیاورید؛ ای هم‌سفران، یاری و همراهیِ شما در این جست‌وجو کجاست؟

نکته ادبی: در اینجا شاعر از «طایفه» برای خطاب به هم‌مسلکان و اهلِ معرفت استفاده می‌کند.

ای سنگ دلان جواب گویید کان کان عقیق و کیمیا کو

ای کسانی که دل‌سنگ شده‌اید و پاسخی نمی‌دهید، بگویید آن معدنِ عقیق و آن کیمیای وجود کجاست؟

نکته ادبی: «کان» به معنای معدن است و کیمیا استعاره از نیروی دگرگون‌کننده‌ی عشق و معرفت است که مسِ وجود را طلا می‌کند.

یا سحر نمود و چشم ما بست آن ساحر و آن گره گشا کو

آیا او با سحر و جادو چشمانِ ما را بست که دیگر او را نمی‌بینیم؟ آن ساحرِ واقعی و گره‌گشایِ مشکلات کجاست؟

نکته ادبی: شاعر در اینجا از صنعت «ایهام» استفاده کرده؛ ساحر هم می‌تواند معنای منفی (فریب‌دهنده) و هم معنای مثبت (اعجازگر) داشته باشد.

یا پر بگشاد و در هوا رفت ای مرغ ضمیر آن هوا کو

یا اینکه پر گشود و به آسمان‌ها رفت؟ ای پرنده‌ی جانِ من، آن فضا و عالمی که او در آن پرواز کرد کجاست؟

نکته ادبی: «مرغ ضمیر» استعاره از روح و نفسِ ناطقه‌ی آدمی است که در جست‌وجوی عالمِ معناست.

والله که نرفت و رفتنی نیست ماییم ز خویش رفته ما کو

سوگند به خدا که او نرفته است و رفتنی نیست؛ این ما هستیم که از خودِ خویش دور افتاده‌ایم. «منِ» حقیقیِ ما کجاست؟

نکته ادبی: بیتِ محوریِ شعر که با بازیِ کلامی بر روی «ما کو» (ما کجاست) پیوندِ عمیقی میانِ «ما» (ضمیرِ جمع) و «ماکو» (ابزارِ بافندگی) ایجاد می‌کند.

ماکو به همان طرف که انداخت ای در کف صنع ما چو ماکو

(توضیح کنایی: همچنان که ماکو در دستگاه بافندگی مدام در حرکت است) او به همان سمتی که پرتاب شد، رفت؛ ای کسی که در کفِ قدرتِ آفرینش مانندِ ماکو در حرکت هستی، آن حقیقتِ وجودِ ما کجاست؟

نکته ادبی: «ماکو» ابزاری در دستگاه بافندگی است که نخ را از میان تارها عبور می‌دهد؛ نمادی از حرکتِ انسان در دستانِ قضا و قدر.

هین مشک سخن بنه به جو رو می خواندت آب کان سقا کو

ای عزیز، این مشکِ خوشبویِ سخن (ادعاها) را کنار بگذار و به سوی نهرِ آب برو؛ که آن آبِ حیات، تو را می‌خواند؛ ساقی و رساننده‌ی آن آب کجاست؟

نکته ادبی: «مشک سخن» استعاره از لفاظی و دانشِ نظری است که در برابر «آب» (تجربه‌ی عملی و شهودی) ارزشِ چندانی ندارد.

آرایه‌های ادبی

ایهام ما کو

ایهام در «ما کو»؛ هم به معنای «ما کجاست» (پرسش از خودِ حقیقی) و هم اشاره به «ماکو» (ابزار بافندگی) که نمادِ بازیچه‌ی دستِ سرنوشت بودن است.

تشبیه وعده تو چو صبح صادق

وعده‌ی یار را به روشنی و راستیِ صبح صادق تشبیه کرده است تا بر اصالتِ آن تأکید کند.

استعاره مرغ ضمیر

جان و روحِ انسان را به پرنده‌ای تشبیه کرده که در جست‌وجوی فضای پرواز است.

تضاد و مراعات نظیر لب بسته / رباب

هماهنگیِ واژگانِ «لب»، «بسته»، «رباب» و «نوا» برای ترسیمِ سکوت و موسیقیِ درونی.