دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۱۸۶

مولوی
خداوندا چو تو صاحب قران کو برابر با مکان تو مکان کو
زمان محتاج و مسکین تو باشد تو را حاجت به دوران و زمان کو
کسی کو گفت دیدم شمس دین را سوالش کن که راه آسمان کو
در آن دریا مرو بی امر دریا نمی ترسی برای تو ضمان کو
مگر بی قصد افتی کو کریم است خطاکن را ز عفو او غمان کو
چو سجده کرد آیینه مر او را بر آن آیینه زنگار گمان کو
همو تیر است همو اسپر همو قوس چه گفتم آن طرف تیر و کمان کو
هر آن جسمی که از لطفش نظر یافت نظیرش در ولایت های جان کو
بجز از روی عجز و فقر و تسلیم ببرده سر از او از انس و جان کو
ز غیرت حق شد حارس و گر نی مر او را از کی بیم است پاسبان کو
به پیشانی جانا داغ مهرش کسی بی داغ مهرش در قران کو
به نوبتگاه او بین صف کشیده به خدمت گر همی جویی مهان کو
نباشد خنده جز از زعفرانش بجز از عشق رویش شادمان کو
بجز از هجر آن مخدوم جانی دل و جان را به عالم اندهان کو
خداوند شمس دین از بهر الله که لایق در ثنای او دهان کو
زبان و جان من با وصل او رفت به شرح خاک تبریزم زبان کو
همه کان هست محتاج خریدار بدان حد بی نیازی هیچ کان کو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل از نمونه‌های درخشانِ ستایش‌گری و پیردوستی در ادبیات عرفانی است که در آن، شاعر با بیانی سرشار از شور و حیرت، مقامِ معنوی پیر و مرادِ خود، «شمس‌الدین تبریزی» را فراتر از قیود زمان و مکان می‌بیند. شاعر در این ابیات، شمس را نه‌تنها یک انسان کامل، بلکه تجلی‌گاهِ صفات و افعالِ خداوند بر زمین می‌داند و با زبانی که از توصیفِ عظمتِ او ناتوان است، به توصیفِ این رابطه عمیق و روحانی می‌پردازد.

فضای کلی اثر، فضای تسلیمِ مطلقِ عاشق در برابر معشوقی است که او را قطبِ عالم و واسطه‌ی فیضِ الهی می‌پندارد. شاعر در پیِ آن است تا نشان دهد که چگونه حقیقتِ معنوی، همه‌ی هستی (زمان، مکان، تیر، کمان و...) را تحتِ سیطره دارد و این یگانگیِ وجودی، جایی برای غیر و دویی باقی نمی‌گذارد.

معنای روان

خداوندا چو تو صاحب قران کو برابر با مکان تو مکان کو

ای خداوندِ من، چه کسی مانند تو صاحب‌قران و پیشوایِ عصر است؟ کجا مکان و جایگاهی وجود دارد که با مقامِ بلندِ تو برابری کند؟

نکته ادبی: «صاحب‌قران» کنایه از کسی است که در زمانه‌ی خود بی‌نظیر و دارای اقتدارِ معنوی است.

زمان محتاج و مسکین تو باشد تو را حاجت به دوران و زمان کو

روزگار و زمانه خود محتاج و نیازمندِ توست؛ برای کسی چون تو که فراتر از زمان است، چه نیازی به دوران و زمان باقی می‌ماند؟

نکته ادبی: اشاره به مفهوم عرفانی «فنا از زمان» و تسلط عارف بر محدودیت‌های مادی.

کسی کو گفت دیدم شمس دین را سوالش کن که راه آسمان کو

اگر کسی ادعا کرد که شمس‌الدین را دیده است، از او بپرس که آیا راهِ رسیدن به آسمان و عالمِ ملکوت را می‌داند؟ (زیرا شمس خودِ راه است).

نکته ادبی: شمس‌الدین در اینجا استعاره از راهنمای طریقِ الی‌الله است.

در آن دریا مرو بی امر دریا نمی ترسی برای تو ضمان کو

بی اجازه‌ی این دریایِ معرفت (شمس)، واردِ این اقیانوس نشو؛ مگر نمی‌ترسی؟ اگر غرق شوی، چه کسی ضامن و پشتیبانِ تو خواهد بود؟

نکته ادبی: «دریا» استعاره از سلوک و معرفتِ عمیقِ پیر است.

مگر بی قصد افتی کو کریم است خطاکن را ز عفو او غمان کو

اگر بی‌اختیار و ناخواسته در این دریا افتادی، باکی نیست؛ زیرا او بسیار کریم است و بخشنده؛ برای کسی که مرتکبِ خطا شده، چرا باید از عفوِ او نگران بود؟

نکته ادبی: اشاره به صفتِ «کریم» که از نام‌های خداوند است و به پیر نسبت داده شده است.

چو سجده کرد آیینه مر او را بر آن آیینه زنگار گمان کو

وقتی این آینه‌ی وجود (پیر) در برابرِ حق سجده کرد، دیگر چه شک و شبهه‌ای باقی می‌ماند که بخواهد چون زنگار بر این آینه بنشیند؟

نکته ادبی: «آینه» نمادِ قلبِ صافِ عارف است که بی‌واسطه حق را منعکس می‌کند.

همو تیر است همو اسپر همو قوس چه گفتم آن طرف تیر و کمان کو

او هم تیر است، هم سپر و هم کمان؛ چه می‌گویم؟ (به اشتباه افتادم)، وقتی او همه چیز است، آن طرف دیگر کیست که تیر و کمان داشته باشد؟ (وحدت وجود).

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ فاعلِ حقیقی و نفیِ دوگانگی در دیدگاهِ عارف.

هر آن جسمی که از لطفش نظر یافت نظیرش در ولایت های جان کو

هر جان و تنی که از لطف و نگاهِ او بهره‌مند شد، کجا می‌توان مانندِ او را در تمامِ عالمِ جان یافت؟

نکته ادبی: «ولایت» در اینجا به معنای سرزمین و عالمِ معنا و جان است.

بجز از روی عجز و فقر و تسلیم ببرده سر از او از انس و جان کو

غیر از مقامِ عجز، فقر و تسلیم، چه کسی از میانِ تمامِ آدمیان و پریان توانسته است در این مسیر، گویِ سبقت را از او برباید؟

نکته ادبی: «ببرده سر» کنایه از پیشی گرفتن و برتری داشتن است.

ز غیرت حق شد حارس و گر نی مر او را از کی بیم است پاسبان کو

خداوند از رویِ غیرت، خود حامی و نگهبانِ او شد؛ وگرنه او به چه کسی بیم داشت که نیاز به پاسبان داشته باشد؟

نکته ادبی: غیرتِ حق در اینجا به معنای حمایتِ ویژه و اختصاصیِ خداوند از اولیای خود است.

به پیشانی جانا داغ مهرش کسی بی داغ مهرش در قران کو

داغِ مهر و محبتِ او بر پیشانیِ جانِ عاشق نقش بسته است؛ در این زمانه، چه کسی است که داغِ این عشق بر دل نداشته باشد؟

نکته ادبی: «داغ» نشانه‌ی بردگیِ عاشق و تعلقِ او به معشوق است.

به نوبتگاه او بین صف کشیده به خدمت گر همی جویی مهان کو

نگاه کن که بزرگان چگونه در نوبتگاهِ او به صف ایستاده‌اند؛ اگر به دنبالِ اهلِ فضل و بزرگی می‌گردی، باید در صفِ خدمت‌گزارانِ او بجویی.

نکته ادبی: «مهان» جمعِ مه، به معنای بزرگان و سروران است.

نباشد خنده جز از زعفرانش بجز از عشق رویش شادمان کو

خنده‌ و شادی‌ای وجود ندارد مگر از لبانِ خندانِ او (که همچون زعفران زرد و زرین است)؛ در این جهان چه کسی جز با عشقِ رویِ او شادمان است؟

نکته ادبی: تشبیه رنگِ روی به زعفران نشان‌دهنده‌ی زردیِ ناشی از عشق یا درخشش و جلایِ آن است.

بجز از هجر آن مخدوم جانی دل و جان را به عالم اندهان کو

به جز غمِ دوری از آن مخدوم و پیشوایِ جان، چه اندوهِ دیگری برایِ دل و جان در این دنیا باقی است؟

نکته ادبی: «مخدوم» به معنای آقا و کسی است که به او خدمت می‌شود (پیر).

خداوند شمس دین از بهر الله که لایق در ثنای او دهان کو

ای خداوندِ شمس‌الدین، به نامِ خدا بگو که چه کسی لایق است تا با زبانِ خود، تو را ستایش کند؟ (هیچ‌کس).

نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای تأکید بر ناتوانیِ بشر در توصیفِ او.

زبان و جان من با وصل او رفت به شرح خاک تبریزم زبان کو

زبان و جانِ من با پیوستن به او از دست رفت؛ اکنون چگونه می‌توانم با این زبانِ ناقص، خاکِ تبریز (زادگاهِ او) را توصیف کنم؟

نکته ادبی: اشاره به زوالِ خویشتن در برابرِ عظمتِ معشوق.

همه کان هست محتاج خریدار بدان حد بی نیازی هیچ کان کو

هر معدنی نیازمندِ خریدار است تا ارزشِ آن شناخته شود؛ اما او به حدی از بی‌نیازی و کمال رسیده که هیچ معدنِ دیگری را نمی‌توان یافت که چنین بی‌‌نیاز باشد.

نکته ادبی: «کان» استعاره از وجودِ پربار و سرشار از معانیِ اوست.

آرایه‌های ادبی

استعاره دریا

اشاره به سلوک عرفانی و مقامِ پیر که مانند دریایی عمیق است.

تلمیح صاحب‌قران

اشاره به القابِ بزرگان و حکام که در اینجا به معنایِ سلطانِ معنوی به‌کار رفته است.

تضاد تیر، سپر، قوس

اشاره به وحدت وجود که در آن ابزارِ جنگیِ متضاد (سپر و تیر) در یک فرد جمع شده است.

پرسش انکاری لایق در ثنای او دهان کو

برای تأکید بر عدمِ امکانِ توصیفِ کاملِ عظمتِ شمس‌الدین.