دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۱۸۳

مولوی
به پیشت نام جان گویم زهی رو حدیث گلستان گویم زهی رو
تو این جا حاضر و شرمم نباشد که از حسن بتان گویم زهی رو
چو شاه بی نشان عالم بیاراست من از شکل و نشان گویم زهی رو
چو نور لامکان آفاق بگرفت من از جا و مکان گویم زهی رو
به پیش این دکان که کان شادی است من از سود و زیان گویم زهی رو
به پیش این چنین دانای اسرار کژی در دل نهان گویم زهی رو
چو استاره و جهان شد محو خورشید فسانه این جهان گویم زهی رو
اوان قاب قوسین است و ادنی حدیث خرکمان گویم زهی رو
از آن جان که روان شد سوی جانان بر هر بی روان گویم زهی رو
حدیثی را که جان هم نیست محرم من از راه دهان گویم زهی رو
چو شاهنشاه صد جان و جهانی من از جان و جهان گویم زهی رو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر حکایتگرِ حالِ عارف و سالکی است که در ساحتِ حضورِ حق، از ناتوانیِ واژگان و پوچیِ سخن‌گفتن درباره‌ی حقیقتِ مطلق در شگفت مانده است. شاعر با زبانی سرشار از طنزِ عارفانه، به نقدِ تلاشِ بی‌هودهٔ خویش می‌پردازد؛ چرا که سعی دارد با ابزارهای محدودِ ذهنی و زبانی، وصفِ بیکرانگی و جلالِ الهی را کند که این خود نشان از غفلتی است که در برابرِ آن عظمت دارد.

تم اصلی، حیرت و شرمساری از سخن‌گویی در پیشگاهِ سکوتِ مطلق و جلالِ الهی است. زمانی که خورشیدِ حقیقت در جانِ انسان طلوع کرده، سخن گفتن از ستاره‌های کوچک، اوهامِ دنیوی و مفاهیمِ محدود، رفتاری مضحک و دور از ادبِ حضور است. در واقع، شاعر هرچه بیشتر از عظمتِ معشوق می‌گوید، بیشتر بر ناتوانیِ خویش در شناختِ حقیقی او تأکید می‌ورزد.

معنای روان

به پیشت نام جان گویم زهی رو حدیث گلستان گویم زهی رو

در پیشگاه تو جرئت می‌کنم و نام تو را جان می‌گذارم؛ چقدر عجیب و جسورانه است که بخواهم با کلماتِ محدود، تو را که فراتر از هر توصیفی هستی، خطاب کنم.

نکته ادبی: زهی رو در اینجا به معنایِ تعجب از جسارتِ شاعر در محدود کردنِ نامتناهی در قالبِ واژگان است.

تو این جا حاضر و شرمم نباشد که از حسن بتان گویم زهی رو

تو هم‌اکنون در این مکان حضور داری و من شرم نمی‌کنم که از زیبایی‌هایِ مجازیِ این جهان سخن بگویم؟ چقدر بی‌پروا و عجیب است که در حضورِ خورشید، از چراغِ کوچکِ دیگران حرف بزنم.

نکته ادبی: بتان استعاره از زیبایی‌های دنیوی و مجازی است که در برابرِ زیباییِ حقیقیِ معشوق، هیچ جلوه‌ای ندارند.

چو شاه بی نشان عالم بیاراست من از شکل و نشان گویم زهی رو

زمانی که آن پادشاهِ بی‌نشان، عالمِ هستی را با جمالِ خویش آراسته است، من باز هم از شکل و نشان و صفاتِ ظاهری سخن می‌گویم؟ این کار چقدر حیرت‌آور و بی‌منطق است.

نکته ادبی: شاهِ بی‌نشان کنایه از خداوند است که از قیدِ مکان، زمان و صفاتِ بشری رهاست.

چو نور لامکان آفاق بگرفت من از جا و مکان گویم زهی رو

وقتی که نورِ آن حقیقتِ بی‌مکان، تمامِ آفاق و کرانه‌ها را فرا گرفته است، من از جا و مکانِ او صحبت می‌کنم؟ چقدر عجیب است که در بندِ جغرافیا بمانم وقتی او همه‌جاست.

نکته ادبی: نورِ لامکان اشاره به تجلیِ خداوند دارد که در قیدِ مکان نمی‌گنجد.

به پیش این دکان که کان شادی است من از سود و زیان گویم زهی رو

در برابرِ این دکانِ هستی که معدنِ شادیِ حقیقی است، من از سود و زیانِ دنیوی حرف می‌زنم؟ چقدر مضحک است که در دریایِ بی‌کرانِ شادی، درگیرِ حساب و کتاب‌های کوچک باشم.

نکته ادبی: دکان استعاره از جهانِ مادی است که در آن، حقیقتِ شادی به ودیعه نهاده شده است.

به پیش این چنین دانای اسرار کژی در دل نهان گویم زهی رو

در برابرِ چنین دانایِ اسراری که از نهانِ قلبِ من آگاه است، من از کژی‌ها و پنهان‌کاری‌هایِ دلم سخن می‌گویم؟ چقدر عجیب است که بخواهم چیزی را از کسی که دانا به نهان است، پنهان کنم.

نکته ادبی: دانایِ اسرار صفتِ فاعلی برای خداوند است که بر ضمایرِ انسان آگاهیِ مطلق دارد.

چو استاره و جهان شد محو خورشید فسانه این جهان گویم زهی رو

وقتی که وجودِ جهانِ هستی در برابرِ خورشیدِ حقیقت محو و ناچیز شده است، من باز هم از افسانه‌هایِ این جهان می‌گویم؟ چقدر بی‌هوده است پرداختن به قصه و داستان در برابرِ متنِ اصلیِ هستی.

نکته ادبی: استاره (ستاره) نمادِ ناچیز بودنِ هستیِ ممکنات در برابرِ خورشیدِ حقیقتِ واجب‌الوجود است.

اوان قاب قوسین است و ادنی حدیث خرکمان گویم زهی رو

اکنون که زمانِ قربِ الهی و اوجِ نزدیکی به او فرارسیده است، من از قصهٔ کمان‌هایِ کوچک و کودکانه می‌گویم؟ چقدر حیرت‌انگیز است که به جایِ توجه به اصلِ قرب، به ابزارهایِ بازیِ کودکانه سرگرم شوم.

نکته ادبی: قاب قوسین اشاره به آیه نهم سوره نجم است که نمادِ بالاترین مقامِ قربِ الهی است.

از آن جان که روان شد سوی جانان بر هر بی روان گویم زهی رو

از آن حقیقتی که جانِ جانان به سویِ او روان شده است، من برای کسانی که خود بی‌جان و مرده‌دل‌اند سخن می‌گویم؟ چه کارِ بیهوده‌ای است که به کسی که نمی‌فهمد، اسرارِ الهی را بازگو کنی.

نکته ادبی: بی‌روان استعاره از انسان‌هایی است که از حیاتِ معنوی و معرفتِ الهی تهی هستند.

حدیثی را که جان هم نیست محرم من از راه دهان گویم زهی رو

سخنی را که حتی جانِ آدمی هم طاقتِ درکِ آن را ندارد و به آن محرم نیست، من می‌خواهم با راهِ دهان و زبانِ محدودِ انسانی بیان کنم؟ این کار چقدر از رویِ جهل و حیرت‌انگیز است.

نکته ادبی: دهان نمادِ ابزارِ مادیِ سخن گفتن است که برایِ وصفِ حقایقِ فوقِ کلامی ناتوان است.

چو شاهنشاه صد جان و جهانی من از جان و جهان گویم زهی رو

زمانی که تو پادشاهِ صدها جان و جهانی، من همچنان از جان و جهانِ محدودِ خودم سخن می‌گویم؟ چقدر عجیب و بی‌خردانه است که این‌گونه خود را با تو بسنجم.

نکته ادبی: شاهنشاهِ جان و جهان نشان‌دهنده احاطه مطلقِ خداوند بر کلِ هستی است.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) سود و زیان / دکان شادی

مقابل هم قرار دادنِ مفاهیمِ مادی و معنوی برای نشان دادنِ ناچیزیِ دغدغه‌هایِ دنیوی در برابرِ شادیِ الهی.

تلمیح قاب قوسین

اشاره به آیه ۹ سوره نجم که کنایه از مقامِ بالایِ قربِ الهی و شهودِ مطلق است.

استعاره خورشید

استعاره از حقیقتِ مطلق و خداوند که حضورش باعثِ ناپدید شدنِ تمامِ موجودات (ستاره‌ها) می‌شود.

تناقض (پارادوکس) حدیثی که جان هم نیست محرم

بیانِ این نکته که برخی حقایق چنان عالی هستند که حتی نفسِ انسانی (جان) نیز گنجایشِ درکِ آن را ندارد.