دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۱۷۴

مولوی
ای یار قلندردل دلتنگ چرایی تو از جغد چه اندیشی چون جان همایی تو
بخرام چنین نازان در حلقه جانبازان ای رفته برون از جا آخر به کجایی تو
داده ست ز کان تو لعل تو نشانی ها آن گوهر جانی را آخر ننمایی تو
بس خوب و لطیفی تو بس چست و ظریفی تو بس ماه لقایی تو آخر چه بلایی تو
ای از فر و زیبایی وز خوبی و رعنایی جان حلقه به گوش تو در حلقه نیایی تو
ای بنده قمر پیشت جان بسته کمر پیشت از بهر گشاد ما دربند قبایی تو
از دل چو ببردی غم دل گشت چو جام جم وین جام شود تابان ای جان چو برآیی تو
هر روز برآیی تو بازیب و فر آیی تو در مجلس سرمستان باشور و شر آیی تو
شمس الحق تبریزی ای مایه بینایی نادیده مکن ما را چون دیده مایی تو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از شور و اشتیاق عارفانه‌ای است که خطاب به شمس تبریزی، مراد و راهبر معنوی شاعر سروده شده است. فضای کلی اثر، فضایی است آکنده از حیرت و ستایش که در آن شاعر، محبوب خویش را از عالم مادی و دغدغه‌های کوچک انسانی فراتر می‌بیند و او را سرچشمه‌ی بینایی و جان‌بخش هستی خویش می‌خواند.

درونمایه اصلی شعر، دعوتی است به رهایی از بندهای تعلقات دنیوی و توجه به حقیقت مطلق. شاعر با استفاده از تصویرسازی‌های زنده و پُرشور، از یک‌سو شکوهمندی و زیباییِ بی‌مانند محبوب را به تصویر می‌کشد و از سوی دیگر، دل‌تنگی و اشتیاقِ سوزانِ خویش را برای وصالِ آن جانِ جانان بیان می‌کند.

معنای روان

ای یار قلندردل دلتنگ چرایی تو از جغد چه اندیشی چون جان همایی تو

ای کسی که قلبی آزاد و رها مانند قلندران داری، چرا غمگینی؟ تو که وجودت مانند پرنده همای سعادت است و والامقام هستی، از طعنه‌ها یا بدی‌های دنیوی که مانند جغد شوم هستند، چه واهمه‌ای داری؟

نکته ادبی: قلندردل: ترکیبی است وصفی که به آزادگی و بی‌تعلق بودن دل اشاره دارد. هما: پرنده‌ای اساطیری که سایه‌اش بر سر هرکس بیفتد، به سعادت و پادشاهی می‌رسد؛ تقابل آن با جغد (نماد نحوست)، بسیار معناساز است.

بخرام چنین نازان در حلقه جانبازان ای رفته برون از جا آخر به کجایی تو

با ناز و وقار میانِ گروهِ عاشقان و جان‌باختگان راه حق گام بردار. ای کسی که از قیدِ مکان و جایگاهِ مادی فراتر رفته‌ای، سرانجام در کدام ساحتِ روحانی و ناپیدا قرار داری؟

نکته ادبی: جانبازان: در اینجا به معنای کسانی است که جان خود را در راه عشق فدا می‌کنند. بخرام: دستوری است به معنای راه رفتن با ناز و وقار.

داده ست ز کان تو لعل تو نشانی ها آن گوهر جانی را آخر ننمایی تو

از وجودِ گران‌قدر تو، لعلِ نشانه‌هایی (نشانه‌هایی از ارزش و پاکی) به دست آمده است؛ پس چرا آن گوهرِ وجودیِ خویش را به ما نشان نمی‌دهی؟

نکته ادبی: کان: به معنای معدن است که استعاره از وجود محبوب می‌باشد. لعل: استعاره از لب یا ویژگی‌های گرانبهای محبوب است.

بس خوب و لطیفی تو بس چست و ظریفی تو بس ماه لقایی تو آخر چه بلایی تو

تو بسیار نیکو، لطیف، چابک و باظرافت هستی. چهره‌ات چون ماه می‌درخشد؛ تو حقیقتاً شگفتی‌ساز و بی‌نظیر هستی.

نکته ادبی: بلا: در اینجا به معنای مصیبت نیست، بلکه به معنای موجودی شگفت‌انگیز و فتنه‌انگیز است که عقل از درک آن عاجز است.

ای از فر و زیبایی وز خوبی و رعنایی جان حلقه به گوش تو در حلقه نیایی تو

ای کسی که از فر و شکوه و زیبایی و رعنایی برخوردار هستی، جانِ من همچون غلامی حلقه به گوش، اسیرِ توست؛ با این حال چرا به حلقه عاشقانِ خود قدم نمی‌گذاری؟

نکته ادبی: حلقه به گوش: کنایه از بندگی و اطاعت مطلق است. تکرار حلقه، نوعی ایهام هنری ایجاد کرده است.

ای بنده قمر پیشت جان بسته کمر پیشت از بهر گشاد ما دربند قبایی تو

ماه در برابرِ شکوهِ تو بنده است و جانِ عاشقان کمرِ خدمت به تو بسته است؛ تو برای گشایشِ کارِ ما و رهاییِ ما، مشغولِ آراستنِ خویش هستی.

نکته ادبی: قمر: استعاره از ماه و زیبایی است. قبای: به معنای لباس است و در اینجا به کنایه از تجلیِ جمالِ محبوب اشاره دارد.

از دل چو ببردی غم دل گشت چو جام جم وین جام شود تابان ای جان چو برآیی تو

وقتی غم را از دلم زدودی، دلم همچون جام جمشید شفاف و روشن شد. ای جان، وقتی تو طلوع می‌کنی، این دلِ آینه‌گون تابان و درخشان می‌شود.

نکته ادبی: جام جم: جامی اساطیری در ادبیات فارسی که تمام جهان در آن دیده می‌شد؛ استعاره از دلِ روشن و عارفانه است.

هر روز برآیی تو بازیب و فر آیی تو در مجلس سرمستان باشور و شر آیی تو

تو هر روز با زیبایی و شکوهِ تمام طلوع می‌کنی و با حالتی از شور و هیجان در مجلسِ عاشقان و سرمستانِ حق حاضر می‌شوی.

نکته ادبی: شور و شر: ترکیبِ اتباعی برای نشان دادنِ شدتِ هیجان و حال و هوای پرشورِ عرفانی است.

شمس الحق تبریزی ای مایه بینایی نادیده مکن ما را چون دیده مایی تو

ای شمس تبریزی که سرمایه و منبعِ بیناییِ من هستی، ما را نادیده مگیر، چرا که تو خودِ چشم و دیدگانِ منی.

نکته ادبی: مایه بینایی: اشاره به مقامِ شمس به عنوان پیر و مرشدی است که چشمِ باطنِ شاعر را باز کرده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره هما، جغد، جام جم، گوهر

شاعر از هما برای نمایش شکوه و از جغد برای نمایش پستی استفاده کرده است؛ همچنین جام جم نمادی از قلبِ عارفِ کامل است.

تضاد جغد و هما

تقابل میان پستی و بی‌مقدار بودن با بزرگی و سعادت‌مندی.

تخلص شمس الحق تبریزی

اشاره مستقیم به نام محبوب و مرشد شاعر در بیت پایانی که امضایِ معنویِ اثر است.

کنایه حلقه به گوش

کنایه از بندگی و تسلیمِ محضِ جان در برابرِ زیبایی و عظمتِ محبوب.