دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۱۷۲

مولوی
هم آگه و هم ناگه مهمان من آمد او دل گفت که کی آمد جان گفت مه مه رو
او آمد در خانه ما جمله چو دیوانه اندر طلب آن مه رفته به میان کو
او نعره زنان گشته از خانه که این جایم ما غافل از این نعره هم نعره زنان هر سو
آن بلبل مست ما بر گلشن ما نالان چون فاخته ما پران فریادکنان کوکو
در نیم شبی جسته جمعی که چه دزد آمد و آن دزد همی گوید دزد آمد و آن دزد او
آمیخته شد بانگش با بانگ همه زان سان پیدا نشود بانگش در غلغله شان یک مو
و هو معکم یعنی با توست در این جستن آنگه که تو می جویی هم در طلب او را جو
نزدیکتر است از تو با تو چه روی بیرون چون برف گدازان شو خود را تو ز خود می شو
از عشق زبان روید جان را مثل سوسن می دار زبان خامش از سوسن گیر این خو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل به تبیینِ پارادوکسِ حضور و غیبتِ معشوق می‌پردازد؛ حقیقتی که همواره در نزدیکیِ سالک است اما سالک به دلیلِ اشتغال به کثرت و جست‌وجویِ بیرونی، از دیدنِ آن عاجز است. شاعر با زبانی رمزآلود و پرشور، خواننده را به بازگشت به خویشتن و رهایی از «من» و «خودیت» دعوت می‌کند تا حقیقتِ هستی را در درونِ خود بیابد.

فضایِ حاکم بر این ابیات، سرشار از شورِ عرفانی و حیرتِ عاشقانه است. شاعر با بهره‌گیری از تمثیل‌هایی چون «دزدِ جان‌ربا» و «سوسنِ خاموش»، نشان می‌دهد که چگونه حقیقتِ معشوق در تمامیِ مظاهرِ عالم ساری و جاری است و رسیدن به او نه از طریقِ جست‌وجویِ بیرونی، که از طریقِ فنایِ خود و سکوتِ درونی میسر می‌شود.

معنای روان

هم آگه و هم ناگه مهمان من آمد او دل گفت که کی آمد جان گفت مه مه رو

آن محبوب و معشوقِ جان که هم به احوال من آگاه است و هم ناگهانی به سراغم آمد؛ وقتی دلم پرسید که چه کسی آمده، جانم پاسخ داد که همان یار ماهرو و دل‌ربا آمده است.

نکته ادبی: ترکیب «هم آگه و هم ناگه» تضادی ظریف میان علمِ حضوری و تجلیِ ناگهانیِ یار ایجاد کرده است.

او آمد در خانه ما جمله چو دیوانه اندر طلب آن مه رفته به میان کو

او همچون مجنون و دیوانه‌ای به خانه ما وارد شد، اما عجیب آنکه خودِ او در جست‌وجوی آن محبوب ماهرو به کوچه و خیابان سرگردان گشته است.

نکته ادبی: اشاره به سرگشتگیِ یار که خودِ او در حالِ جست‌وجوی خویش در عالمِ کثرت است.

او نعره زنان گشته از خانه که این جایم ما غافل از این نعره هم نعره زنان هر سو

او از درونِ خانه فریاد می‌زند که من همین‌جا هستم، اما ما که از این بانگِ جان‌بخش غافلیم، بی‌خبرانه در پیِ او به هر سو دوانیم و فریادِ جست‌وجو سر می‌دهیم.

نکته ادبی: تأکید بر غفلتِ عاشق که در جست‌وجویِ چیزی است که در خانه (وجود) او حضور دارد.

آن بلبل مست ما بر گلشن ما نالان چون فاخته ما پران فریادکنان کوکو

معشوقِ همچون بلبلِ مستِ ما در گلشنِ وجودمان نغمه‌سرایی می‌کند و ما مانندِ فاخته‌ای سرگشته، بی‌قرار در پروازیم و مدام بانگ «کو؟ کو؟» سر می‌دهیم.

نکته ادبی: استفاده از نمادهای طبیعت (بلبل و فاخته) برای بیانِ سرگشتگیِ عاشق.

در نیم شبی جسته جمعی که چه دزد آمد و آن دزد همی گوید دزد آمد و آن دزد او

نیمه‌شب بود که جمعی هراسان برخاستند و پرسیدند: «چه دزدی به خانه آمده؟» و آن دزدِ جان‌ربا خود پاسخ می‌دهد: «دزد آمده است» و مقصودش از دزد، خودش است که آمده تا دل را برباید.

نکته ادبی: دزد در اینجا استعاره از عشق یا محبوبی است که ایمان و عقلِ عاشق را می‌رباید.

آمیخته شد بانگش با بانگ همه زان سان پیدا نشود بانگش در غلغله شان یک مو

آوازِ او چنان با بانگِ کائنات و هستی درآمیخته است که در این غوغا و هیاهو، کوچک‌ترین نشانی از صدایِ خاصِ او به تنهایی قابلِ تشخیص نیست.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ وجود و ظهورِ حق در تمامِ جلوه‌ها که سببِ خفایِ او شده است.

و هو معکم یعنی با توست در این جستن آنگه که تو می جویی هم در طلب او را جو

به یاد آور آن آیه را که می‌گوید: «او با شماست»؛ پس بدان که او در همین جست‌وجویِ تو حضور دارد. هرگاه در پیِ او می‌گردی، بدان که این طلبِ تو نیز نشانی از حضورِ اوست.

نکته ادبی: تلمیح مستقیم به آیه ۴ سوره حدید: «وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ».

نزدیکتر است از تو با تو چه روی بیرون چون برف گدازان شو خود را تو ز خود می شو

او از تو به خودت نزدیک‌تر است، پس چرا برای یافتنش به بیرون از خویش می‌روی؟ همچون برف در برابرِ خورشیدِ حقیقت ذوب شو و با نفیِ خود و غرورِ خویش، خود را از آلودگیِ خودی پاک کن.

نکته ادبی: «خود را از خود شستن» کنایه از فنایِ فی‌الله و ترکِ خودپرستی است.

از عشق زبان روید جان را مثل سوسن می دار زبان خامش از سوسن گیر این خو

عشق باعث می‌شود که جانِ آدمی همچون سوسن به سخن درآید و گویا شود. تو نیز زبان به خاموشی دار و این رسمِ سکوت و تسلیم را از سوسن بیاموز.

نکته ادبی: سوسن در ادبیات به دلیلِ داشتنِ زبان (گلبرگ) و در عین حال خاموش بودن، نمادِ سخن‌وریِ صامت و خردمندانه است.

آرایه‌های ادبی

تضاد و پارادوکس هم آگه و هم ناگه

اشاره به حضورِ همیشگیِ معشوق در عینِ تجلی‌هایِ ناگهانی و غافلگیرکننده او.

تلمیح و هو معکم

اشاره به آیه ۴ سوره حدید که حضورِ دائمِ خداوند در کنارِ انسان را گوشزد می‌کند.

تشخیص سوسن

نسبت دادنِ خصلتِ «خاموشیِ گویا» به سوسن که به معنایِ پرهیز از هیاهویِ کلامی در راهِ عشق است.

استعاره دزد

نامیدنِ معشوق به دزد برای بیانِ کیفیتِ ربودنِ دل و جانِ عاشق توسطِ صادق.