دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۱۶۷

مولوی
دل آتش پذیر از توست برق و سنگ و آهن تو مرا سیران کجا باشد مرا تحویل و رفتن تو
بدیدم بی تو من خود را تو دیدی بیخودم هم تو به زیر خاک دررفتم نرفتم من بیا من تو
اگر گویم تو می گویی من آن ظلمت ز خود بینم از آن ظلمت که می گریم سری چون ماه برزن تو
گریبانم دریدستم ز خود دامن کشیدستم که تا گیری گریبانم کشی از مهر دامن تو
گریبانم دریدی تو و دامانم کشیدی تو کدامم من چه نامم من مرا جان تو مرا تن تو
پشیمانم پشیمانم پشیمان تو پشیمان تو چو سوسن صد زبانم من زبان و نطق و سوسن تو
دو چشمم خیره در رویت گهی چوگان گهی گویت تویی حیران تویی چوگان تویی دو چشم روشن تو
به یک اندیشه حنظل را کنی بر من چو صد شکر به یک اندیشه شکر را کنی چون زهر دشمن تو
تویی شکر تویی حنظل تویی اندیشه مبدل تویی مور و سلیمان تو تویی خورشید و روزن تو
بدم من کافر احول شدم توحید را اکمل تویی احول کن کافر تویی ایمان و مومن تو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بیانی عارفانه و شورانگیز از یگانگی هستی و نفیِ خودیتِ انسانی در برابرِ شکوهِ بی‌کرانِ حضرت حق است. شاعر در این ابیات، تمامِ کنش‌ها، واکنش‌ها و حتی حواسِ پنج‌گانه و ادراکاتِ درونی خود را به اراده و تجلیِ محبوب ازلی نسبت می‌دهد و خود را آینه‌ای می‌بیند که هرآنچه در آن بازتاب می‌یابد، حقیقتِ اوست.

در این فضایِ سکرآورِ عرفانی، مرزهایِ میانِ عاشق و معشوق رنگ می‌بازد. شاعر به این درکِ عمیق می‌رسد که تمامیِ دوگانگی‌ها، از تلخی و شیرینیِ روزگار گرفته تا کفر و ایمان، همگی پرده‌هایی است که محبوب بر چهره‌ی هستی کشیده است و در نهایت، همگی به وحدتِ مطلقِ او بازمی‌گردند.

معنای روان

دل آتش پذیر از توست برق و سنگ و آهن تو مرا سیران کجا باشد مرا تحویل و رفتن تو

قلبِ من همچون سنگی است که پتانسیلِ آتش گرفتن دارد و تو همان برق و آتشی هستی که آن را شعله‌ور می‌کنی؛ تمامِ وجودِ من تجلیِ توست. من از خود اراده و حرکتی ندارم که بتوانم به جایی بروم یا کاری کنم، زیرا تمامِ این رفت‌ و آمدها نیز به اراده و هدایتِ توست.

نکته ادبی: آتش‌پذیر در اینجا استعاره از دلی است که قابلیتِ پذیرشِ عشقِ الهی را دارد. تقابلِ برق، سنگ و آهن به تضادِ ماده و تجلیِ عشق اشاره دارد.

بدیدم بی تو من خود را تو دیدی بیخودم هم تو به زیر خاک دررفتم نرفتم من بیا من تو

وقتی بدونِ تو به خود نگریستم، خویشتن را دیدم و وقتی تو به من نگریستی، آن «خود» را فانی و از بین رفته یافتی. من در واقع در خاکِ فقر و نیستی فرو رفتم، اما در حقیقت این من نبودم که فرو رفتم، بلکه تو بودی که در پسِ این پرده، خود را نشان دادی.

نکته ادبی: دررفتن زیر خاک کنایه از فنا و ترکِ خودیت است. عبارتِ بیا من تو، دعوت به وحدت و ادغامِ عاشق در معشوق است.

اگر گویم تو می گویی من آن ظلمت ز خود بینم از آن ظلمت که می گریم سری چون ماه برزن تو

اگر من سخنی بگویم، در واقع تویی که از زبانِ من سخن می‌گویی. اگر تاریکی و جهلی در من می‌بینی، به خاطرِ این است که من خود را می‌بینم نه تو را؛ و از همین تاریکیِ جهل است که گریه می‌کنم تا تو همچون ماه از پنجره‌ی قلبم طلوع کنی.

نکته ادبی: ظلمت در اینجا استعاره از حجابِ خودپرستی و منیت است. سر چون ماه برزن کنایه از جلوه‌گریِ معشوق در جانِ عاشق است.

گریبانم دریدستم ز خود دامن کشیدستم که تا گیری گریبانم کشی از مهر دامن تو

من گریبانِ خود را به نشانه‌ی دردمندی دریده‌ام و از خودِ ظاهری‌ام فاصله گرفته‌ام، به این امید که تو گریبانم را بگیری و با مهر و محبت، مرا از دامنِ این دنیایِ فانی جدا کنی و به سوی خود بکشانی.

نکته ادبی: دریدن گریبان و کشیدن دامن، کنایه از اوجِ بی‌تابی و التماسِ عاشق برای رهایی از بندِ خویشتن و رسیدن به آغوشِ معشوق است.

گریبانم دریدی تو و دامانم کشیدی تو کدامم من چه نامم من مرا جان تو مرا تن تو

حال می‌بینم که دریدنِ گریبان و کشیدنِ دامنِ من نیز کارِ تو بود. من دیگر کیستم و چه نامی برای خود دارم؟ من در واقع فقط جسمی هستم که تو جانِ آنی و تمامیِ هستیِ من، تویی.

نکته ادبی: تغییرِ فاعل از من به تو در این بیت نشان‌دهنده‌ی درکِ وحدتِ وجود و نفیِ فاعلیتِ خود در برابرِ اراده‌ی الهی است.

پشیمانم پشیمانم پشیمان تو پشیمان تو چو سوسن صد زبانم من زبان و نطق و سوسن تو

من سراپا پشیمانم؛ نه فقط یک‌بار، بلکه تمامِ وجودم غرق در پشیمانی است. اگر من همچون گلِ سوسن صد زبان دارم، در واقع این زبان و قدرتِ سخن گفتن متعلق به توست و من تنها واسطه‌ای برای بیانِ تو هستم.

نکته ادبی: سوسن صد زبان کنایه از کثرتِ بیان و فصاحت است که شاعر آن را هم متعلق به معشوق می‌داند.

دو چشمم خیره در رویت گهی چوگان گهی گویت تویی حیران تویی چوگان تویی دو چشم روشن تو

دو چشمم به رویِ تو خیره مانده است. گاهی من گوی هستم و تو چوگان، و گاهی این وضعیت برعکس می‌شود. تویی که هم حیران و هم چوگان و هم نورِ چشمانِ منی؛ هر چه هست تویی.

نکته ادبی: چوگان و گوی استعاره از تسلطِ معشوق بر عاشق و چرخشِ حالاتِ روحیِ اوست.

به یک اندیشه حنظل را کنی بر من چو صد شکر به یک اندیشه شکر را کنی چون زهر دشمن تو

تو با یک اراده و اندیشه، گیاه تلخِ حنظل را در کامِ من شیرین‌تر از صد شکر می‌کنی و با اراده‌ای دیگر، بهترین شکر را در نظرِ من به زهرِ دشمن تبدیل می‌کنی؛ یعنی همه چیز به خواستِ توست.

نکته ادبی: حنظل نمادِ تلخی و دشواری است و تقابلِ آن با شکر، بیانگرِ تغییرِ حالاتِ معنوی توسطِ محبوب است.

تویی شکر تویی حنظل تویی اندیشه مبدل تویی مور و سلیمان تو تویی خورشید و روزن تو

تویی شکر و تویی تلخیِ حنظل؛ تویی آن اندیشه‌ای که همه چیز را دگرگون می‌کند. تویی هم مورِ کوچک و هم سلیمانِ قدرتمند؛ تو خورشیدی و تو پنجره‌ای که نورِ خورشید از آن می‌تابد.

نکته ادبی: مور و سلیمان اشاره به داستانِ معروفِ قرآنی دارد و بیانگرِ جمعِ اضداد در هستی به دستِ خداوند است.

بدم من کافر احول شدم توحید را اکمل تویی احول کن کافر تویی ایمان و مومن تو

من پیش‌تر کافر و کج‌بین (احول) بودم، اما اکنون به کمالِ توحید رسیده‌ام. تویی که چشمِ مرا به تفاوت‌ها دوخت کردی (کج‌بین کردی) و تویی هم ایمان و هم خودِ مؤمنِ حقیقی.

نکته ادبی: احول (کسی که یک چیز را دوتا می‌بیند) استعاره از کسانی است که به کثرتِ عالمِ ماده می‌نگرند و وحدتِ وجود را درک نمی‌کنند.

آرایه‌های ادبی

استعاره و کنایه برق و سنگ و آهن

اشاره به برخوردِ عاشق و معشوق که منجر به ایجادِ آتشِ عشق در جانِ دل‌سوخته می‌شود.

تضاد و پارادوکس تویی مور و سلیمان تو

جمعِ اضداد در وجودِ حق تعالی؛ خداوند هم در کوچک‌ترین موجودات و هم در بزرگ‌ترین پادشاهان ظهور دارد.

تشبیه و نماد سوسن صد زبان

نمادِ فصاحت و کثرتِ بیان که به واسطه‌ی قدرتِ سخن‌گوییِ الهی حاصل شده است.

تلمیح مور و سلیمان

اشاره به داستانِ حضرت سلیمان و مورچه که در ادبیاتِ عرفانی نمادی از قدرتِ مطلق و تواضعِ مخلوق است.