دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۱۵۹

مولوی
باده چو هست ای صنم بازمگیر و نی مگو عرضه مکن دو دست تی پر کن زود آن سبو
ای طربون غم شکن سنگ بر این سبو مزن از در حق به یک سبو کم نشده ست آب جو
زان قدحی که ساحران جان به فدا شدند از آن چون کف موسی نبی بزم نهاد و کرد طو
فاش بیا و فاش ده باده عشق فاش به عید شده ست و عام را گر رمضان است باش گو
رغم سپید ماخ را رقص درآر شاخ را و آن کرم فراخ را بازگشای تو به تو
مهره که درربوده ای بر کف دست نه دمی و آن گروی که برده ای بار دوم ز ما مجو
مرده به مرگ پار من زنده شده ز یار من چند خزیده در کفن زنده از آن مسیح خو
منکر حشر روز دین ژاژ مخا بیا ببین رسته چو سبزه از زمین سروقدان باغ هو
خامش کرده جملگان ناطق غیب بی زبان خطبه بخوانده بر جهان بی نغمات و گفت و گو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در ستایش عشقِ الهی و دعوت به شور و مستیِ عارفانه سروده شده است. شاعر با بهره‌گیری از نمادهای ملموس، مخاطب را از قید و بندهای خشک مذهبی و زهدِ ریاکارانه به سوی حقیقتِ هستی‌بخشِ عشق فرامی‌خواند. فضای شعر سرشار از طراوت و امید است و شاعر با نگاهی توحیدی، مرگ و نیستی را تنها ظاهری فریبنده می‌داند و با وعده بازگشت و حیاتِ ابدی، خواننده را به رقصی از سرِ آگاهی دعوت می‌کند.

درونمایه اصلی شعر، عبور از خودخواهی و رسیدن به درکِ اتحاد با معشوق ازلی است. شاعر با ردِ استدلال‌های عقلیِ خشک و منکرانِ حشر و نشر، بر این باور است که حقیقتِ جهان، جریانی بی‌پایان از لطف و تجلیِ الهی است که حتی در سکوت نیز رساتر از هر گفتاری، به عالمِ هستی پیام می‌رساند.

معنای روان

باده چو هست ای صنم بازمگیر و نی مگو عرضه مکن دو دست تی پر کن زود آن سبو

ای محبوب، اکنون که شرابِ عشق مهیاست، آن را از من دریغ مکن و مخالفت نورز. دستانت را خالی مگذار و آن جامِ شراب را بی‌درنگ لبریز کن.

نکته ادبی: واژه صنم در ادبیات عرفانی استعاره از معشوق حقیقی یا خداست که در عین زیبایی، ممکن است در برابر عاشق سخت‌گیر باشد.

ای طربون غم شکن سنگ بر این سبو مزن از در حق به یک سبو کم نشده ست آب جو

ای شادی‌بخشِ غم‌زدا، بر این ظرفِ شراب سنگ نزن و آن را مشکن. از اقیانوسِ بیکرانِ حقیقتِ الهی، با برداشتنِ یک جام، چیزی کم نمی‌شود.

نکته ادبی: طربون (شادی‌بخش) و سبو (ظرفِ شراب) نمادهای تضاد میانِ تنگیِ ظرفیتِ بشری و عظمتِ بی‌پایانِ فیضِ الهی هستند.

زان قدحی که ساحران جان به فدا شدند از آن چون کف موسی نبی بزم نهاد و کرد طو

از آن شرابِ معرفت که ساحرانِ فرعون به خاطرِ رسیدن به آن، جان خود را فدا کردند، خداوند بزمی برپا کرده است که همچون درخششِ دستِ حضرت موسی، نورانی و معجزه‌گون است.

نکته ادبی: اشاره به داستان قرآنیِ ساحرانِ دربارِ فرعون که پس از دیدن معجزه عصای موسی، به او ایمان آوردند و جان باختند.

فاش بیا و فاش ده باده عشق فاش به عید شده ست و عام را گر رمضان است باش گو

بی‌پرده و آشکارا عشق‌ورزی کن و شرابِ عشق را بی‌پروا عرضه کن که این‌گونه بهتر است. اکنون زمانِ جشن و شادی است؛ اگر مردمِ عام در بندِ روزه و زهد هستند، بگذار در حالِ خود باشند.

نکته ادبی: تضاد میان رمضان (نماد زهد و عامه) و باده‌نوشی (نماد عشق و خواص) برای نشان دادن برتریِ حالِ عاشقی بر مناسکِ ظاهری است.

رغم سپید ماخ را رقص درآر شاخ را و آن کرم فراخ را بازگشای تو به تو

در برابرِ ضعفِ پیری یا حالتِ خمودگیِ ما، تو شاخه‌های وجودمان را به رقص درآور و آن لطفِ گسترده و بیکرانِ خود را لایه به لایه بر ما بگشا.

نکته ادبی: سپید ماخ در متون کهن به معنای سپیدی موی یا ضعفِ ناشی از پیری است که در مقابلِ حرکت و پویاییِ رقص قرار گرفته است.

مهره که درربوده ای بر کف دست نه دمی و آن گروی که برده ای بار دوم ز ما مجو

آن گرویی که به ناحق از ما ربوده‌ای (شاید همان اختیار یا هستیِ ما)، بر کفِ دست بگذار و دیگر تقاضای دوباره‌ی آن را از ما نداشته باش.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده تسلیمِ کاملِ عاشق در برابر معشوق است که دیگر چیزی برای داد و ستد با او باقی نگذاشته است.

مرده به مرگ پار من زنده شده ز یار من چند خزیده در کفن زنده از آن مسیح خو

مردگیِ من به واسطه‌ی مرگِ پیشینم، اکنون با نگاهِ یار زنده شده است. چرا هنوز در کفنِ تردید و ناامیدی خزیده‌ای؟ مانندِ نفسِ مسیحاییِ عیسی، دوباره متولد شو.

نکته ادبی: تلمیح به معجزه حضرت عیسی (ع) در زنده کردن مردگان که نمادِ تولدِ دوباره‌ی روحی است.

منکر حشر روز دین ژاژ مخا بیا ببین رسته چو سبزه از زمین سروقدان باغ هو

ای کسی که منکرِ روزِ رستاخیز و قیامت هستی، بیهوده سخن مگو. بیا و تماشا کن که چگونه سروقامتانِ باغِ الهی، همچون گیاهان از دلِ زمینِ مرده بیرون می‌آیند.

نکته ادبی: استفاده از تمثیلِ رویشِ سبزه از خاک برای اثباتِ منطقیِ رستاخیز که در قرآن نیز به کرات به کار رفته است.

خامش کرده جملگان ناطق غیب بی زبان خطبه بخوانده بر جهان بی نغمات و گفت و گو

خداوند همگان را خاموش کرده است؛ آن سخنگوی عالمِ غیب که زبانی ندارد، بدون هیچ صدا یا گفتگویی، خطبه‌ای الهی بر سرتاسرِ جهان خوانده است.

نکته ادبی: اشاره به زبانِ حال و سکوتِ عارفانه که از زبانِ قال (گفتارِ عادی) گویاتر و پرمعناتر است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح ساحران جان به فدا شدند / کف موسی نبی / مسیح خو

اشاره به داستان‌های مذهبیِ ساحرانِ فرعون، معجزاتِ موسی (ع) و دمِ عیسوی برای تبیینِ مفاهیمِ عرفانی.

تناقض (پارادوکس) ناطق غیب بی زبان

بیانِ این مفهوم که بلندترین پیامِ خداوند بدونِ استفاده از کلمات و زبانِ فیزیکی به گوشِ جان می‌رسد.

نمادپردازی سبو / باده / کفن

سبو و باده نمادِ ظرفیتِ انسانی و فیضِ الهی هستند و کفن نمادِ جمود و دوری از حیاتِ معنوی است.