دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۱۵۱

مولوی
در سفر هوای تو بی خبرم به جان تو نیک مبارک آمده ست این سفرم به جان تو
لعل قبا سمر شدی چونک در آن کمر شدی کشته زار در میان زان کمرم به جان تو
همچو قمر برآمدی بر قمران سر آمدی همچو هلال زار من زان قمرم به جان تو
خشک و ترم خیال تو آینه جمال تو خشک لبم ز سوز دل چشم ترم به جان تو
تا تو ز لعل بسته ات تنگ شکر گشاده ای چون مگس شکسته پر بر شکرم به جان تو
دام همیشه تا بود آفت بال و پر بود رسته شود ز دام تو بال و پرم به جان تو
در تبریز شمس دین هست چراغ هر سحر طالب آفتاب من چون سحرم به جان تو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بازتابی از اشتیاق بی‌پایان و ازخودبی‌خود شدن عاشق در مسیر وصال معشوق است. شاعر با بهره‌گیری از استعاره‌های درخشان و تصویرسازی‌های لطیف، فضای عرفانی سیر و سلوک را به تصویر می‌کشد که در آن، عاشق با رنج و لذت توأمان، در پی یافتنِ خورشید حقیقت (شمس) است.

تکرار سوگند به جان تو در تمامی ابیات، نشان‌دهنده صداقتِ محضِ عاشق و تأکید بر پیوند ناگسستنی او با محبوب است؛ پیوندی که هم در رنج دوری و هم در امید دیدار، به قوت خود باقی است.

معنای روان

در سفر هوای تو بی خبرم به جان تو نیک مبارک آمده ست این سفرم به جان تو

در این سفرِ عشقِ تو، چنان محوِ تماشای تو هستم که از خود بی‌خبرم؛ سوگند به جان تو که این سفر برای من بسیار مبارک و فرخنده است.

نکته ادبی: هوای تو به معنای میل و اراده و عشق تو است و واژه سفر در اینجا استعاره از سلوک عرفانی است.

لعل قبا سمر شدی چونک در آن کمر شدی کشته زار در میان زان کمرم به جان تو

وقتی که آن کمرِ باریک را بر میان بستی، به خاطرِ زیبایی‌ات بر سر زبان‌ها افتادی؛ سوگند به جان تو که من از مشاهده‌ی آن کمر، در دشتِ عشق تو از پا درآمده‌ام.

نکته ادبی: سمر به معنای داستان، قصه و آنچه بر سر زبان‌هاست به کار رفته و کشته زار اشاره به میدان جنگ یا کشتگاه عشق دارد.

همچو قمر برآمدی بر قمران سر آمدی همچو هلال زار من زان قمرم به جان تو

تو همچون ماهِ تابان طلوع کردی و بر تمامیِ ماه‌رویانِ عالم برتری یافتی؛ من که همچون هلالِ ماهِ زار و ناتوانم، شیفته‌ی آن ماهِ وجودِ تو هستم، سوگند به جان تو.

نکته ادبی: هلال زار اشاره به وضعیت جسمانی و روحی عاشق دارد که از شدت دوری مانند ماه نو، نحیف و باریک شده است.

خشک و ترم خیال تو آینه جمال تو خشک لبم ز سوز دل چشم ترم به جان تو

خیالِ تو در تمامیِ حالاتِ وجودی من، آینه‌ی زیباییِ توست؛ سوگند به جان تو که از سوزِ دوری لب‌هایم خشک و از اشک، چشمانم تر شده است.

نکته ادبی: خشک و تر کنایه از تضاد درونی عاشق است که هم از درون می‌سوزد و هم از بیرون می‌گرید.

تا تو ز لعل بسته ات تنگ شکر گشاده ای چون مگس شکسته پر بر شکرم به جان تو

از وقتی که لب‌های شیرینت را باز کردی و کلامی گفتی، من چون مگسی که بالش شکسته باشد، دورتادورِ این شیرینیِ لب‌هایت می‌چرخم؛ سوگند به جان تو.

نکته ادبی: تنگ شکر اشاره به دهان معشوق دارد که چون ظرفی پر از شیرینی است و مگس استعاره از عاشقِ بی‌قرار است.

دام همیشه تا بود آفت بال و پر بود رسته شود ز دام تو بال و پرم به جان تو

از دیرباز دام، دشمنِ بال و پر پرندگان بوده است؛ سوگند به جان تو که آرزو دارم جانم از دامِ عشقِ تو رهایی یابد.

نکته ادبی: دام در ادبیات عرفانی نماد تعلقات دنیوی یا بندِ عشق است که پرواز روح را محدود می‌کند.

در تبریز شمس دین هست چراغ هر سحر طالب آفتاب من چون سحرم به جان تو

در تبریز، شمس‌الدین چون چراغِ فروزانِ هر صبحِ من است؛ سوگند به جان تو که من همچون سپیده‌دمانِ صبح، طالبِ رسیدن به خورشیدِ وجودِ تو هستم.

نکته ادبی: شمس دین اشاره به شمس تبریزی، مراد و پیر شاعر است که آفتابِ هدایتِ اوست.

آرایه‌های ادبی

تناقض خشک و ترم

جمع شدن صفت خشک (لب) و تر (چشم) برای بیان حال پریشان عاشق.

استعاره شکر

به کار بردن شکر برای توصیف دهان و کلام شیرین معشوق.

تشبیه چون مگس

تشبیه خود به مگس برای بیان کوچکی و ناتوانی عاشق در برابر شیرینیِ معشوق.

تلمیح شمس دین

اشاره به شخصیت تاریخی و عرفانی شمس تبریزی.

مراعات نظیر قمر، هلال، سحر

استفاده از واژگان مرتبط با منظومه شمسی و زمان برای فضاسازی.