دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۱۴۸

مولوی
جان و سر تو ای پسر نیست کسی به پای تو آینه بین به خود نگر کیست دگر ورای تو
بوسه بده به روی خود راز بگو به گوش خود هم تو ببین جمال خود هم تو بگو ثنای تو
نیست مجاز راز تو نیست گزاف ناز تو راز برای گوش تو ناز تو هم برای تو
خیز ز پیشم ای خرد تا برهم ز نیک و بد خیز دلا تو نیز هم تا نکنم سزای تو
هم پدری و هم پسر هم تو نیی و هم شکر کیست کسی بگو دگر کیست کسی به جای تو
بسته لب تو برگشا چیست عقیق بی بها کان عقیق هم تویی من چه دهم بهای تو
سایه توست ای پسر هر چه برست ای پسر سایه فکند ای پسر در دو جهان همای تو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این سروده، شاعر بر مفهوم والای 'خودشناسی' و 'وحدت وجود' تأکید می‌ورزد. فضای حاکم بر شعر، فضایی عرفانی و مکاشفه‌آمیز است که در آن مخاطب به تماشای خویشتنِ الهی خود دعوت می‌شود. شاعر با زبانی صریح، مرزهای میان عاشق و معشوق را برمی‌دارد و تأکید می‌کند که حقیقتِ هستی در دوردست‌ها نیست، بلکه در درونِ خود انسان نهفته است.

هدف شاعر در این ابیات، برانگیختن سالک برای عبور از حصارهای عقل جزئی و احساسات قلبی است. او به دنبال آن است که خواننده دریابد تمام آنچه در جهانِ هستی به عنوانِ 'دیگری' یا 'خارج از خود' می‌بیند، در واقع بازتاب و سایه‌ای از حقیقتِ وجودیِ خودِ اوست که باید آن را کشف کند.

معنای روان

جان و سر تو ای پسر نیست کسی به پای تو آینه بین به خود نگر کیست دگر ورای تو

ای جوان، هیچ‌کس با تو برابری نمی‌کند؛ به آینه بنگر و در خویشتنِ خود دقیق شو تا ببینی آن حقیقتِ راستینی که در ورای چهره‌ی تو پنهان است، کیست.

نکته ادبی: واژه 'پسر' در این سیاق یک خطابِ محبت‌آمیز به نفس یا جانِ انسانی است، نه لزوماً پیوند خونی.

بوسه بده به روی خود راز بگو به گوش خود هم تو ببین جمال خود هم تو بگو ثنای تو

با خود مهربانی کن و رازهای دلت را برای خودت بازگو؛ چرا که تو هم تماشاگرِ زیباییِ وجود خویش هستی و هم کسی که باید این شکوه را ستایش کند.

نکته ادبی: تأکید بر یگانگی ناظر و منظور در این بیت، نشان از حلولِ کاملِ آگاهی در ذاتِ فرد دارد.

نیست مجاز راز تو نیست گزاف ناز تو راز برای گوش تو ناز تو هم برای تو

رازهای تو خیالی و بی‌پایه نیستند و ناز و کرشمه‌هایت نیز بیهوده نیستند؛ چرا که تمامِ اسرار و تمامِ وجوهِ وجودِ تو، تنها به خودت تعلق دارد.

نکته ادبی: تضاد میان 'مجاز' و 'حقیقت' در این بیت شکسته شده و همه چیز اصالت می‌یابد.

خیز ز پیشم ای خرد تا برهم ز نیک و بد خیز دلا تو نیز هم تا نکنم سزای تو

ای عقل، از پیشِ من دور شو تا بتوانم از بندِ دوقطبی‌های خوب و بد رها شوم؛ ای دل، تو نیز از من فاصله بگیر تا در بندِ هیجانات و خواسته‌های تو اسیر نمانم.

نکته ادبی: در اینجا عقل و دل، به عنوانِ دو ابزارِ محدودکننده‌ی کمالِ مطلق معرفی شده‌اند که سالک باید از آن‌ها عبور کند.

هم پدری و هم پسر هم تو نیی و هم شکر کیست کسی بگو دگر کیست کسی به جای تو

تو هم منشأ (پدر) هستی و هم نمود (پسر)، تو هم اصلِ وجودی و هم شیرینیِ آن؛ بگو ببینم جز تو چه کسی می‌تواند باشد؟

نکته ادبی: استفاده از پارادوکس برای نشان دادنِ وحدتِ ذات و صفات در عینِ کثرتِ ظهور.

بسته لب تو برگشا چیست عقیق بی بها کان عقیق هم تویی من چه دهم بهای تو

لب‌های بسته‌ات را بگشا؛ آن عقیقِ بی‌ارزشی که پنهان کرده‌ای چیست؟ تو خودِ معدنی که آن عقیق از آن برآمده است، پس من چگونه می‌توانم بهایی در برابرِ ارزشِ تو بپردازم؟

نکته ادبی: عقیق کنایه از سخنِ حق یا زیباییِ درونی است که ذاتاً ارزشمندتر از هر مادیاتی است.

سایه توست ای پسر هر چه برست ای پسر سایه فکند ای پسر در دو جهان همای تو

ای پسر، هر چه در این جهان می‌روید، تنها سایه‌ای از وجودِ توست؛ پرنده‌ی سعادتِ (هما) وجودِ تو چنان باشکوه است که بر دو جهان سایه افکنده است.

نکته ادبی: 'هما' نمادِ سعادت و پادشاهی است که در ادبیات عرفانی به بلندای همتِ انسان اشاره دارد.

آرایه‌های ادبی

تناقض‌نمایی (پارادوکس) هم پدری و هم پسر

اشاره به وحدتِ حقیقت که در عینِ یکی بودن، در جایگاه‌های مختلف ظهور می‌کند.

تشبیه و کنایه عقیق

استعاره از کلامِ ارزشمند یا زیباییِ درونی که در میانِ صدفِ لب‌ها پنهان است.

نماد هما

نمادِ کمالِ مطلق و سعادتی که بر تمامیِ هستی احاطه دارد.

تشخیص خیز ز پیشم ای خرد

مخاطب قرار دادنِ عقل و دل به عنوانِ شخصیت‌های بیرونی که مانعِ رسیدن به حقیقت هستند.