دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۱۴۴

مولوی
کار جهان هر چه شود کار تو کو بار تو کو گر دو جهان بتکده شد آن بت عیار تو کو
گیر که قحط است جهان نیست دگر کاسه و نان ای شه پیدا و نهان کیله و انبار تو کو
گیر که خار است جهان گزدم و مار است جهان ای طرب و شادی جان گلشن و گلزار تو کو
گیر که خود مرد سخا کشت بخیلی همه را ای دل و ای دیده ما خلعت و ادرار تو کو
گیر که خورشید و قمر هر دو فروشد به سقر ای مدد سمع و بصر شعله و انوار تو کو
گیر که خود جوهریی نیست پی مشتریی چون نکنی سروریی ابر گهربار تو کو
گیر دهانی نبود گفت زبانی نبود تا دم اسرار زند جوشش اسرار تو کو
هین همه بگذار که ما مست وصالیم و لقا بی گه شد زود بیا خانه خمار تو کو
تیز نگر مست مرا همدل و هم دست مرا گر نه خرابی و خرف جبه و دستار تو کو
برد کلاه تو غری برد قبایت دگری روی تو زرد از قمری پشت و نگهدار تو کو
بر سر مستان ابد خارجیی راه زند شحنگیی چون نکنی زخم تو کو دار تو کو
خامش ای حرف فشان درخور گوش خمشان ترجمه خلق مکن حالت و گفتار تو کو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، پرسش‌گری‌های شورمندانه و عارفانه‌ای است که در آن شاعر با مفروض گرفتنِ زوال، قحطی، خشونت و ناپایداری در جهان مادی، مخاطب را به چالش می‌کشد تا در پسِ این ظواهرِ درهم‌شکسته، به دنبالِ حقیقتی پایدار و حضوری الهی بگردد. ساختار تکرارشونده «گیر که...»، فضایی از احتمالاتِ بدبینانه نسبت به دنیا می‌سازد تا بیهودگیِ تکیه بر اسبابِ دنیوی را نمایان کند و به مخاطب نهیب بزند که در این خلأِ ساختگی، سهمِ تو از حقیقتِ مطلق چیست؟

فضای حاکم بر این سروده، نوعی بیقراریِ عرفانی است که در آن شاعر با زبانی ملامت‌گر و در عین حال دعوت‌کننده، انسان را از غفلتِ خویش بیدار می‌کند. پیام اصلی این است که در هنگامه فروپاشیِ ظواهر و قطعِ امید از اسبابِ بیرونی، تنها تکیه‌گاهِ استوار، «یار» یا همان حقیقتِ درونی است؛ بنابراین، شاعر می‌کوشد با این پرسش‌های پیاپی، مخاطب را به درون‌نگری و یافتنِ گوهرِ جان که از حوادثِ روزگار مصون است، فرا بخواند.

معنای روان

کار جهان هر چه شود کار تو کو بار تو کو گر دو جهان بتکده شد آن بت عیار تو کو

اگر همه کارهای دنیا رو به خرابی نهاد و بی‌نتیجه ماند، کارِ تو و تلاشِ تو چه شد؟ اگر سراسر این جهانِ مادی به بتکده‌ای پر از نقش و نگارهای فریبنده تبدیل شد، آن بتِ حقیقی و گران‌بها (محبوبِ ازلی) که تو در جست‌وجوی آن بودی، کجاست؟

نکته ادبی: «بتِ عیار» به معنای بتِ زرین و باارزش است که در ادبیات عرفانی استعاره از حقیقتِ متعالی است.

گیر که قحط است جهان نیست دگر کاسه و نان ای شه پیدا و نهان کیله و انبار تو کو

فرض کن که قحطی در جهان رخ داده و دیگر نان و رزقی باقی نمانده است؛ ای پادشاهی که هم پیدا هستی و هم پنهان، اکنون آن پیمانه و انبارِ ذخیره‌ات که قرار بود مایه بقای جان باشد، کجاست؟

نکته ادبی: «کیله» به معنای ظرفِ پیمانه است و در اینجا استعاره از تواناییِ ذخیره‌سازیِ معنوی است.

گیر که خار است جهان گزدم و مار است جهان ای طرب و شادی جان گلشن و گلزار تو کو

فرض کن که جهان سراسر خار و گزنده و پر از خطر است؛ ای شادی‌بخشِ جان، آن باغ و بوستانِ دل‌انگیز و آن گلزارِ وجودِ تو که باید در میانِ این سختی‌ها پناهگاهت باشد، کجاست؟

نکته ادبی: تضاد میان «خار» و «گلزار» نمادی از دوریِ دنیای مادی از عالمِ معناست.

گیر که خود مرد سخا کشت بخیلی همه را ای دل و ای دیده ما خلعت و ادرار تو کو

فرض کن که خویِ بخشندگی در جهان مرده و بخل و تنگ‌نظری بر همه‌چیز چیره شده است؛ ای جان و دیدگانِ ما، آن پاداش و مقرریِ الهی که قرار بود تو را سرشار کند، کجاست؟

نکته ادبی: «ادرار» در زبان کهن به معنای مستمری، حقوق ماهانه و روزی است.

گیر که خورشید و قمر هر دو فروشد به سقر ای مدد سمع و بصر شعله و انوار تو کو

فرض کن که خورشید و ماه هر دو در سیاهیِ دوزخ (سقر) فرو رفته و خاموش شده‌اند؛ ای یاری‌رسانِ شنوایی و بیناییِ ما، آن شعله‌ور بودن و نورِ وجودیِ تو که راهنمای ماست، کجاست؟

نکته ادبی: «سقر» نامی برای دوزخ است که در اینجا برای نشان دادنِ تاریکیِ مطلقِ جهانِ منهایِ حضورِ خدا به کار رفته است.

گیر که خود جوهریی نیست پی مشتریی چون نکنی سروریی ابر گهربار تو کو

فرض کن که در این بازار، هیچ هنرمند و جوهری‌شناسی نیست و مشتری برای خریدِ کالای تو وجود ندارد؛ اما تو چرا سروری نمی‌کنی؟ آن بارانِ گوهرِ معنوی که از وجودِ تو باید ببارد، کجاست؟

نکته ادبی: «جوهری» به معنای گوهرشناس است که در اینجا استعاره از عارفِ حقیقت‌بین است.

گیر دهانی نبود گفت زبانی نبود تا دم اسرار زند جوشش اسرار تو کو

فرض کن که دیگر دهانی برای سخن گفتن و زبانی برای بیانِ حقیقت وجود ندارد؛ در این صورت، آن جوششِ درونیِ اسرار که باید بی‌واسطه و خاموش جاری شود، کجاست؟

نکته ادبی: اشاره به زبانِ حال و اسراری که فراتر از کلماتِ ظاهری است.

هین همه بگذار که ما مست وصالیم و لقا بی گه شد زود بیا خانه خمار تو کو

آگاه باش و این بهانه‌ها را کنار بگذار؛ ما اکنون مستِ وصال و دیدارِ محبوبیم. وقت تنگ است و فرصت در حالِ اتمام، پس به شتاب بیا و آن میخانه‌ای که تو در آن سکونت داری (مقامِ وصل)، کجاست؟

نکته ادبی: «بی‌گه شد» کنایه از سپری شدنِ عمر و نزدیک شدنِ زمانِ مرگ یا پایانِ فرصتِ عارفانه است.

تیز نگر مست مرا همدل و هم دست مرا گر نه خرابی و خرف جبه و دستار تو کو

دقیق و هوشیارانه به این حالِ مستیِ من نگاه کن که هم‌دل و هم‌دستِ من است. اگر تو عقلت را از دست نداده‌ای و دچارِ فراموشی و دیوانگی نیستی، پس آن لباسِ رسمی و دستارِ بزرگی و ادعای تو کجاست؟

نکته ادبی: «خرف» به معنای پیریِ توأم با فرسودگیِ عقل و بی‌خردی است.

برد کلاه تو غری برد قبایت دگری روی تو زرد از قمری پشت و نگهدار تو کو

یک غریبه کلاهت را برد و دیگری قبای تو را به غارت برد؛ صورتت از رنج و بیماری زرد شده است، پس آن حامی و محافظی که قرار بود نگهدارِ تو باشد، کجاست؟

نکته ادبی: اشاره به از دست دادنِ دارایی‌ها و وجاهتِ ظاهری در برابرِ حوادثِ روزگار.

بر سر مستان ابد خارجیی راه زند شحنگیی چون نکنی زخم تو کو دار تو کو

در راهِ مستانِ همیشگیِ خدا، دشمنی راهزنی می‌کند؛ چرا تو که مدعیِ حقیقت هستی، پاسداری و شحنگی نمی‌کنی؟ آن سلاح و چوبه دارِ تنبیه که باید با آن دشمن را دفع کنی، کجاست؟

نکته ادبی: «شحنگی» به معنای شغلِ داروغگی و پاسبانی است.

خامش ای حرف فشان درخور گوش خمشان ترجمه خلق مکن حالت و گفتار تو کو

خاموش باش ای کسی که کلماتِ بیهوده می‌پراکنی، زیرا سخنِ تو درخورِ گوشِ خاموشان و عارفان نیست؛ تو که در کارِ ترجمه و تفسیرِ خلق هستی، آن حقیقتِ حال و آن گفتارِ راستینِ خودت کجاست؟

نکته ادبی: این بیت نهیب به عقلِ جزئی است که به جایِ سیر و سلوک، به حرف و حدیثِ بیهوده سرگرم است.

آرایه‌های ادبی

تکرار (ردیف و واژگان) کو؟ (کجاست؟)

تکرارِ پرسش‌گونه‌یِ «کو» در پایانِ بسیاری از ابیات، تأکیدی بر فقدانِ حضور و فراخوانی برای بازگشت به اصل است.

مراعات نظیر (تناسب) خار، گلشن، گلزار

ایجادِ تقابلِ مفهومی میان فضای ناخوشایندِ خار و فضای دلپذیرِ گلزار برای ترسیمِ وضعیتِ روحیِ مخاطب.

کنایه سقر

استعاره از جهنم و دوزخ که در متن برای نشان دادنِ سیاهیِ مطلقِ زندگیِ بی‌معنا به کار رفته است.

تضاد پیدا و نهان

اشاره به صفاتِ الهی و همچنین تناقضِ میانِ ظاهرِ آشفته جهان و باطنِ نهفته حقیقت.