دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۱۳۳

مولوی
بیدار شو بیدار شو هین رفت شب بیدار شو بیزار شو بیزار شو وز خویش هم بیزار شو
در مصر ما یک احمقی نک می فروشد یوسفی باور نمی داری مرا اینک سوی بازار شو
بی چون تو را بی چون کند روی تو را گلگون کند خار از کفت بیرون کند وآنگه سوی گلزار شو
مشنو تو هر مکر و فسون خون را چرا شویی به خون همچون قدح شو سرنگون و آن گاه دردی خوار شو
در گردش چوگان او چون گوی شو چون گوی شو وز بهر نقل کرکسش مردار شو مردار شو
آمد ندای آسمان آمد طبیب عاشقان خواهی که آید پیش تو بیمار شو بیمار شو
این سینه را چون غار دان خلوتگه آن یار دان گر یار غاری هین بیا در غار شو در غار شو
تو مرد نیک ساده ای زر را به دزدان داده ای خواهی بدانی دزد را طرار شو طرار شو
خاموش وصف بحر و در کم گوی در دریای او خواهی که غواصی کنی دم دار شو دم دار شو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات دعوتی است پرشور به بیداری معنوی، گسستن از قید و بندهای دنیوی و رها کردنِ خودخواهی (نفس اماره). شاعر با بیانی آمرانه و در عین حال مشفقانه، مخاطب را به رها کردن خویشتنِ مجازی و تسلیمِ محض در برابر اراده‌ی الهی فرا می‌خواند تا در این مسیرِ ریاضت، با پالایشِ درون و فروتنی، حقیقتِ پنهانِ هستی آشکار گردد.

مضمونِ محوریِ این سروده، فنایِ خود در برابرِ یار و گذار از ظاهر به باطن است. در این دیدگاه، برای رسیدن به وصال و بهره‌مندی از فیضِ الهی، باید از عقلِ جزئی و مصلحت‌اندیش دست شست و با چشم‌پوشی از هویتِ دنیوی، خود را به دستِ تقدیر سپرد تا طبیبِ جان، مرهمی بر دردهای کهن نهد و حقیقتِ ناب را بر دیدگانِ سالک هویدا سازد.

معنای روان

بیدار شو بیدار شو هین رفت شب بیدار شو بیزار شو بیزار شو وز خویش هم بیزار شو

ای رهرو، اکنون هنگام بیداری است؛ شبِ غفلت به پایان رسیده است. پس از تعلقات دنیوی دست بشوی و از نفسِ خویش نیز بیزار باش و آن را زیر پا بگذار.

نکته ادبی: هین: اسم صوت و به معنای «آگاه باش» یا «زود باش» است که برای تحریک مخاطب به کار می‌رود.

در مصر ما یک احمقی نک می فروشد یوسفی باور نمی داری مرا اینک سوی بازار شو

در این جهان که همچون مصر است، انسان‌های نادان گوهر گران‌بهایی (یوسف جان یا حقیقت معنوی) را به ثمن بخس می‌فروشند؛ اگر در این ادعا شک داری، به بازارِ پرهیاهوی دنیا بنگر تا این حراجِ حقیقت را به چشم ببینی.

نکته ادبی: یوسف نمادِ حقیقتِ گران‌بها و زیباییِ معنوی است که در چنبره‌ی غفلتِ آدمیان گرفتار شده است.

بی چون تو را بی چون کند روی تو را گلگون کند خار از کفت بیرون کند وآنگه سوی گلزار شو

خداوندی که چون و چرا نمی‌پذیرد، تو را به صفاتِ خویش آراسته می‌کند و چهره‌ات را از نورِ معرفت گلگون می‌سازد؛ پس از آنکه خارِ خودخواهی را از دستِ تو بیرون کشید، آن‌گاه شایستگیِ ورود به گلزارِ قرب را خواهی یافت.

نکته ادبی: بی‌چون: صفتی برای خداوند است که از دایره‌ی ادراکِ عقلِ بشری خارج است.

مشنو تو هر مکر و فسون خون را چرا شویی به خون همچون قدح شو سرنگون و آن گاه دردی خوار شو

گوش به مکر و فریبِ دنیا مسپار؛ چرا می‌خواهی خونِ آلوده را با خون بشویی (یعنی با گناه، گناهی دیگر را جبران کنی؟). همچون قدحی که سرنگون شده تا از محتوای پیشین خالی شود، تو نیز از خودِ مجازی تهی شو تا بتوانی شرابِ معرفت (دردی خوار) بنوشی.

نکته ادبی: دردی خوار: کسی که باقی‌مانده‌ی شراب را می‌نوشد؛ کنایه از سالکی است که به اندکِ عنایتِ یار قانع است.

در گردش چوگان او چون گوی شو چون گوی شو وز بهر نقل کرکسش مردار شو مردار شو

در گردشِ مشیتِ الهی همچون گویی در میدانِ چوگان باش و تسلیمِ محضِ اراده‌ی او شو؛ همچنین برای رسیدن به آن حقیقت که کرکسِ وجودت (نفس) به دنبال آن است، همچون مرده‌ای باش که هیچ اراده‌ای از خود ندارد.

نکته ادبی: مردار شو: در اصطلاح عرفانی به معنای «موتوا قبل ان تموتوا» یا مرگِ ارادی و کنار گذاشتنِ نفسانیات است.

آمد ندای آسمان آمد طبیب عاشقان خواهی که آید پیش تو بیمار شو بیمار شو

ندای آسمانی سر داده شد و طبیبِ عاشقان از راه رسید؛ اگر می‌خواهی که این طبیب به بالینِ تو بیاید، باید ابتدا به بیماریِ عشق (تذلل و نیاز) دچار شوی.

نکته ادبی: بیمار شو: در اینجا به معنای ضعفِ نفس و شکستنِ غرور در برابرِ معشوق است، نه بیماریِ جسمانی.

این سینه را چون غار دان خلوتگه آن یار دان گر یار غاری هین بیا در غار شو در غار شو

این سینه را همچون غار (خلوتگاه) بدان و مکانِ امنی برای آن یارِ پنهان تصور کن؛ اگر تو نیز همراه و هم‌رازِ آن یاری، پس به این غارِ درونی قدم بگذار.

نکته ادبی: یارِ غار: تلمیحی است به داستانِ هجرت پیامبر اسلام و همراهی ابوبکر با ایشان در غار ثور، که در اینجا به معنای همراهی و وفاداری در خلوت است.

تو مرد نیک ساده ای زر را به دزدان داده ای خواهی بدانی دزد را طرار شو طرار شو

تو انسانِ ساده‌دلی هستی که سرمایه‌ی عمرت را به دزدانِ راهزنِ دین و ایمان بخشیده‌ای؛ اگر می‌خواهی راه و رسمِ دزدان را بشناسی، خود نیز باید زیرک و طرار شوی (به معنایِ آگاهی یافتن به مکرِ نفس).

نکته ادبی: طرار: در اینجا نه به معنای دزدِ بدکار، بلکه به معنای کسی است که زیرکی و رندیِ لازم برای عبور از فریب‌های نفس را کسب کرده است.

خاموش وصف بحر و در کم گوی در دریای او خواهی که غواصی کنی دم دار شو دم دار شو

دیگر از اوصافِ دریای حقیقت سخن مگو و در دریای او غرق شو؛ اگر می‌خواهی غواصیِ معنوی کنی و به مرواریدِ مقصود برسی، باید نفس را حبس کنی و دم فرو ببندی (خاموشی گزینی).

نکته ادبی: دم‌دار شو: کنایه از کنترلِ نفس و سکوت برای رسیدن به عمقِ معناست.

آرایه‌های ادبی

استعاره یوسف

اشاره به حقیقتِ درونی یا انسانی کامل که در جهانِ مادی گرفتار شده است.

تمثیل قدح سرنگون

تمثیلی از تخلیه‌ی نفس از خودخواهی برای دریافتِ حق.

تلمیح یار غار

اشاره به داستانِ هجرت پیامبر و یارانش که نمادِ همراهی و محرمیت است.

تناقض (پارادوکس) طرار شو

دعوت به کسبِ زیرکی و رندی برای شناختِ ابلیسِ درون، که در ظاهر عملی نکوهیده به نظر می‌رسد.

واژه آرایی بیدار شو، بیزار شو، مردار شو

تکرارِ «شو» برای تأکید بر ضرورتِ تغییرِ حالت و تحولِ درونی سالک.