دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۱۲۱

مولوی
افندس مسین کاغا یومیندن کابیکینونین کالی زویمسن
یتی بیرسس یتی قومسس بیمی تی پاتیس بیمی تی خسس
هله دل من هله جان من هله این من هله آن من
هله خان من هله مان من هله گنج من هله کان من
هذا سیدی هذا سندی هذا سکنی هذا مددی
هذا کنفی هذا عمدی هذا ازلی هذا ابدی
یا من وجهه ضعف القمر یا من قده ضعف الشجر
یا من زارنی وقت السحر یا من عشقه نور النظر
گر تو بدوی ور تو بپری ز این دلیر جان خود جان نبری
ور جان ببری از دست غمش از مرده خری والله بتری
ایلا کالیمو ایلا شاهیمو خاراذی دیدش ذتمش انیمو
یوذ پسه بنی پوپونی لالی میذن چاکوسش کالی تویالی
از لیلی خود مجنون شده ام وز صد مجنون افزون شده ام
وز خون جگر پرخون شده ام باری بنگر تا چون شده ام
گر ز آنک مرا زین جان بکشی من غرقه شوم در عین خوشی
دریا شود این دو چشم سرم گر گوش مرا زان سو بکشی
یا منبسطا فی تربیتی یا مبتشرا فی تهنیتی
ان کنت تری ان تقتلنی یا قاتلنا انت دیتی
گر خویش تو بر مستی بزنی هستی تو بر هستی بزنی
در حلقه ما بهر دل ما شکلی بکنی دستی بزنی
صد گونه خوشی دیدم ز اشی گفتم که لبت گفتا نچشی
بر گورم اگر آیی بنگر پرعشق بود چشمم ز کشی
آن باغ بود نی نقش ثمر و آن گنج بود نی صورت زر
شب عیش بود نی نقل و سمر لا تسالنی زان چیز دیگر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر بازتاب‌دهنده شور و مستی عارفانه‌ای است که در آن عاشق، از تنگنای زبانِ معمول فراتر رفته و برای توصیف مقامِ معشوق (خداوند یا مرشد کامل)، گاه به کلماتِ رمزی و آواهای وجدانی متوسل می‌شود و گاه در قالب غزل‌های پرشور، فقرِ ذاتی خود و غنایِ وجودی معشوق را به تصویر می‌کشد.

درونمایه اصلی این متن، سیر از کثرتِ هستی به وحدتِ مطلق و فنای عاشق در معشوق است. شاعر با عبور از مرزهای عقل و منطق، در پیِ آن است که از راهِ عشق و جنون، به حقیقتی دست یابد که در هیچ قالبِ بیانیِ متعارفی نمی‌گنجد و در این راه، حتی مرگ و نیستی را برای وصول به آن محبوبِ ازلی، پذیراست.

معنای روان

افندس مسین کاغا یومیندن کابیکینونین کالی زویمسن

این کلمات و ترکیباتِ صوتی که در ظاهر معنای لغوی ندارند، نشان‌دهنده حالاتی از وجد و شورِ درونی است که در آن، عارف از مرز زبان عبور کرده و حقیقتی را بیان می‌کند که برای عقلِ جزئی قابل‌فهم نیست.

نکته ادبی: این ابیات نمونه‌ای از «شطحیات» یا زبانِ حالِ عارف در هنگامِ مستیِ الهی است که ساختار زبانیِ متفاوتی از گفتار روزمره دارد.

یتی بیرسس یتی قومسس بیمی تی پاتیس بیمی تی خسس

در ادامه حالتِ بی‌خودیِ پیشین، این آواها همچنان بر بی‌تابیِ روح و ناتوانی کلمات در توصیفِ دیدارِ معشوق تأکید دارند.

نکته ادبی: تکرارِ اصوات، بیانگرِ ریتمِ ضرب‌آهنگِ قلبی است که در حالِ تجربه یک کشفِ شهودی است.

هله دل من هله جان من هله این من هله آن من

ای کسی که حضور تو تمامِ احوالِ من، تمامِ جانِ من، و آغاز و انجامِ هستیِ من شده‌ای.

نکته ادبی: تکرار «هله» (آگاه باش/بیا) برای دعوت به حضور و توجه به معشوق است.

هله خان من هله مان من هله گنج من هله کان من

تو صاحب‌اختیارِ من و سرپناهِ منی؛ تو همان گنجِ نهانی و معدنِ تمامِ خیرات و برکات برای من هستی.

نکته ادبی: «خان» به معنای سرور و صاحب است و «کان» استعاره از سرچشمه فیض است.

هذا سیدی هذا سندی هذا سکنی هذا مددی

این [معشوق] همان سرورِ من، تکیه‌گاهِ من، محلِ آرامش و مایه مددکاریِ من است.

نکته ادبی: استفاده از ضمیر اشاره «هذا» برای نزدیک کردنِ وجودِ معشوق به ساحتِ شهودِ عاشق است.

هذا کنفی هذا عمدی هذا ازلی هذا ابدی

او حافظ و پناهگاهِ من و تکیه‌گاهِ استوارِ من است؛ او ازلی است (آغازِ هستی) و ابدی است (پایانِ ناپذیر).

نکته ادبی: تضاد و تناسب میان «کنف» (پناه) و «عمد» (ستون/تکیه‌گاه) استحکام رابطه را نشان می‌دهد.

یا من وجهه ضعف القمر یا من قده ضعف الشجر

ای کسی که رخسارت، دوچندانِ ماه می‌درخشد و ای کسی که قد و قامتت از هر درختی بلندتر و موزون‌تر است.

نکته ادبی: تشبیه جمالِ معشوق به ماه و قدِ او به درخت (سرو) از تصویرسازی‌های کلاسیک ادبیات عرفانی است.

یا من زارنی وقت السحر یا من عشقه نور النظر

ای آن که در سحرگاهِ خلوت بر من تجلی کردی و ای آن که عشقِ تو، نورِ دیدگانِ من است.

نکته ادبی: «وقت السحر» زمانِ استجابتِ دعا و شهودِ روحانی است.

گر تو بدوی ور تو بپری ز این دلیر جان خود جان نبری

اگر بخواهی بدوی یا پرواز کنی [تا از چنگِ عشق بگریزی]، هرگز نمی‌توانی از چنگالِ این جانِ دلاور و حقیقتِ عشق، رهایی یابی.

نکته ادبی: «دلیر جان» کنایه از اراده قویِ عشق است که بر سالک چیره می‌شود.

ور جان ببری از دست غمش از مرده خری والله بتری

و اگر بتوانی از دستِ غمِ او جانت را نجات دهی [که ناممکن است]، تو را که مرده‌ای، به قیمتِ گرانِ عشق می‌خرند و زنده می‌کنند.

نکته ادبی: تناقض (پارادوکس) میان مرگ و خریدنِ جان، اشاره به فیضِ الهی دارد که مرده‌دلان را زنده می‌کند.

ایلا کالیمو ایلا شاهیمو خاراذی دیدش ذتمش انیمو

این آواها نشان‌دهنده تداومِ همان حالِ شوریدگی و سرگشتگی است که در آن شاعر از زبان‌های غیرمعمول برای بیانِ عظمتِ شاهِ جانِ خود استفاده می‌کند.

نکته ادبی: تلفیق کلماتِ ساختگی با کلماتِ عربی/فارسی برای نمایشِ حیرتِ عارفانه.

یوذ پسه بنی پوپونی لالی میذن چاکوسش کالی تویالی

این کلامِ نامفهوم، تلاشی است برای ترسیمِ تصویری از بی‌خودیِ محض که در آن عقلِ منطقی به حاشیه رفته است.

نکته ادبی: تکرارِ حروفِ صامت برای القایِ هیجانِ موسیقاییِ کلام.

از لیلی خود مجنون شده ام وز صد مجنون افزون شده ام

من به خاطرِ لیلیِ وجودم (معشوق) به جنون افتاده‌ام و از صد مجنونِ دیگر نیز، در این راه پیشی گرفته‌ام.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ لیلی و مجنون برای بیانِ شدتِ عشق.

وز خون جگر پرخون شده ام باری بنگر تا چون شده ام

از خونِ دل، تمامِ وجودم خونین شده است؛ بیا و تماشا کن که عشق با من چه کرده است.

نکته ادبی: «خونِ جگر» کنایه از رنج‌هایِ طاقت‌فرسای مسیرِ عرفان است.

گر ز آنک مرا زین جان بکشی من غرقه شوم در عین خوشی

اگر بخواهی مرا از این جانِ [دنیوی] جدا کنی، من با کمالِ میل در خوشیِ این وصال غرق می‌شوم.

نکته ادبی: «عینِ خوشی» استعاره از مقامِ فنا و غرق شدن در ذاتِ محبوب است.

دریا شود این دو چشم سرم گر گوش مرا زان سو بکشی

اگر گوشِ جانِ مرا به سوی خود بکشانی، این چشمانِ ظاهری‌ام به دریایی از اشک (برای دیدارت) تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: تغییرِ جهتِ توجه از ساحتِ جسم به ساحتِ روح.

یا منبسطا فی تربیتی یا مبتشرا فی تهنیتی

ای آن که در پرورشِ من منبسط و گشاده‌رویی و ای آن که در تبریکِ گفتنِ به من، نویدبخش هستی.

نکته ادبی: جمله عربی که بیانگرِ رابطه دوطرفه محبت میان عاشق و معشوق است.

ان کنت تری ان تقتلنی یا قاتلنا انت دیتی

اگر تصمیم گرفته‌ای که مرا بکشی [از خود بی‌خود کنی]، ای قاتلِ من، تو خودِ دیه و خون‌بهایِ منی.

نکته ادبی: تناقضِ زیبا؛ معشوق هم قاتل است و هم خون‌بها (جبران‌کننده).

گر خویش تو بر مستی بزنی هستی تو بر هستی بزنی

اگر تو خود را به مستی و بی‌خودی بزنی، در واقع حقیقتِ هستیِ خود را به هستیِ مطلق پیوند زده‌ای.

نکته ادبی: «هستی بر هستی زدن» کنایه از فنایِ وجودِ محدود در وجودِ مطلق است.

در حلقه ما بهر دل ما شکلی بکنی دستی بزنی

در حلقه صوفیان و محفلِ ما، برای دلِ ما، رقصی کن و دست‌افشانی نما.

نکته ادبی: اشاره به آیینِ سماع که نمادی از چرخشِ جان به دورِ حقیقت است.

صد گونه خوشی دیدم ز اشی گفتم که لبت گفتا نچشی

از عشق، خوشی‌های بسیاری دیدم؛ وقتی گفتم لبت را [ببوسم]، گفتی که طاقتِ چشیدنِ آن را نداری.

نکته ادبی: اشاره به استغنای معشوق که عاشق را شایسته وصلِ کامل نمی‌داند.

بر گورم اگر آیی بنگر پرعشق بود چشمم ز کشی

اگر بر سرِ مزارم آمدی نگاه کن که چشمانم حتی پس از مرگ نیز از اشتیاقِ تو پر از عشق است.

نکته ادبی: وفاداریِ عاشق تا پس از مرگ؛ بیانگرِ جاودانگیِ عشق.

آن باغ بود نی نقش ثمر و آن گنج بود نی صورت زر

آن وجود، باغِ حقیقی بود نه فقط نقشِ میوه، و آن [معشوق] گنجِ واقعی بود نه فقط زر و سیم.

نکته ادبی: تقابلِ میان «صورت» و «سیرت»؛ عبور از ظاهر به باطن.

شب عیش بود نی نقل و سمر لا تسالنی زان چیز دیگر

آن لحظه، شبِ وصال بود نه سرگرمی و سخن گفتن؛ دیگر از من درباره آن [حقیقت] نپرس.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ «حیرت» که در آن سخن گفتن جایز نیست.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) مرده و زنده

شاعر با استفاده از تضادِ مرگ و زندگی، به احیایِ روحیِ عاشق توسطِ معشوق اشاره می‌کند.

استعاره گنج و کان

تشبیه معشوق به گنج و معدن برای نشان دادنِ ارزشمندی و سرچشمه بودنِ فیضِ او.

تلمیح لیلی و مجنون

اشاره به داستانِ عاشقانه کهن برای تداعیِ شدتِ شیفتگی و جنونِ عاشقانه.

تناقض (پارادوکس) یا قاتلنا انت دیتی

اینکه قاتل، خود دیه (خون‌بها) باشد، پارادوکسی است که نشان می‌دهد رنجِ عشق، خودِ درمان است.