دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۱۱۴

مولوی
بانگ برآمد ز دل و جان من که ز معشوقه پنهان من
سجده گه اصل من و فرع من تاج سر من شه و سلطان من
خسته و بسته ست دل و دست من دست غم یوسف کنعان من
دست نمودم که بگو زخم کیست گفت ز دست من و دستان من
دل بنمودم که ببین خون شده ست دید و بخندید دلستان من
گفت به خنده که برو شکر کن عید مرا ای شده قربان من
گفتم قربان کیم یار گفت آن منی آن منی آن من
صبح چو خندید دو چشمم گریست دید ملک دیده گریان من
جوش برآورد و روان کرد آب از شفقت چشمه حیوان من
نک اثر آب حیاتش نگر در بن هر سی و دو دندان من
آب حیات است روانه ز جوش تازه بدو سدره ایمان من
بنده این آبم و این میراب بنده تر از من دل حیران من
بس کن گستاخ مرو هین خموش پیش شهنشاه نهان دان من

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر بازتاب‌دهنده‌ی حالات وجد و شورِ یک عارف در مواجهه با معشوق ازلی است؛ فضایی که در آن، تمامیِ دردهای دنیوی و رنج‌هایِ هجران، نه نشانه‌ی ناامیدی، بلکه وسیله‌ای برای قربِ بیشتر به محبوبِ یگانه‌ی عالم قلمداد می‌شوند. شاعر با بیانی صمیمانه، رنجِ خویش را پیشِ معشوق می‌برد و در پاسخ، به جایِ همدردیِ معمول، با جذبه‌ی عشق و لبخندِ یار روبرو می‌شود که او را به تسلیمِ مطلق و قربانی‌شدن در آستانه‌ی آن حضرت دعوت می‌کند.

در ادامه، فضایِ شعر از اندوهِ عارفانه به سویِ دریافتِ فیض و حیاتِ معنوی تغییر می‌یابد. آبِ حیات که نمادی از معرفت و لطفِ الهی است، به جانِ شاعر می‌رسد و ایمانِ او را طراوت می‌بخشد. در نهایت، شعر با اندرزِ خویشتن برایِ رعایتِ ادب و خاموشی در پیشگاهِ آن پادشاهِ پنهانِ جان به پایان می‌رسد؛ چرا که در این ساحتِ والا، سخن گفتنِ گستاخانه، حجابی میانِ عاشق و معشوق است.

معنای روان

بانگ برآمد ز دل و جان من که ز معشوقه پنهان من

از نهاد و جانِ من فریادی برخواست که آن معشوقِ پنهان و دور از نظر من کجاست؟

نکته ادبی: بانگ به معنای آواز و فریاد بلند است و در اینجا استعاره از شوریدگی و طلبِ باطنیِ عاشق دارد.

سجده گه اصل من و فرع من تاج سر من شه و سلطان من

او قبله‌گاهِ اصل و فرعِ وجودِ من است و پادشاه و سرورِ بلندمرتبه‌ی من به شمار می‌آید.

نکته ادبی: سجده‌گه کنایه از معبود و کانونِ توجهِ جان است. اصل و فرع، تمامِ هستی و اجزایِ وجود را شامل می‌شود.

خسته و بسته ست دل و دست من دست غم یوسف کنعان من

دل و دستانم از غمی که همچون غمِ یوسفِ کنعان بر من چیره شده، خسته و در بند است.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ یوسفِ کنعانی، نمادی از دردِ فراق و رنج‌هایِ طاقت‌فرسایِ عاشق در مسیرِ طلب است.

دست نمودم که بگو زخم کیست گفت ز دست من و دستان من

زخمِ دل را به او نشان دادم و پرسیدم این جراحت کار کیست؟ گفت حاصلِ تدبیر و قدرتِ من است.

نکته ادبی: دستان در اینجا به معنایِ حیله، مکر یا تدبیر و کاردانی است که به قدرتِ مطلقِ حق اشاره دارد.

دل بنمودم که ببین خون شده ست دید و بخندید دلستان من

دلم را نشان دادم تا ببیند که از شدتِ غصه خون شده است؛ او دید و بر حالِ زارِ من خندید.

نکته ادبی: خندیدنِ معشوق در متون عرفانی، نشانه‌ی پذیرشِ بلا و نگاهِ خاصِ حق به عاشق است، نه تمسخر.

گفت به خنده که برو شکر کن عید مرا ای شده قربان من

او با خنده گفت برو شکرگزار باش ای کسی که در عیدِ من، خود را قربانی کرده‌ای.

نکته ادبی: قربانی شدن، کنایه از فنایِ نفس و گذشتن از تعلقات دنیوی در راهِ محبوب است.

گفتم قربان کیم یار گفت آن منی آن منی آن من

پرسیدم قربانیِ چه کسی هستم؟ یار پاسخ داد تو متعلق به منی، متعلق به منی، تنها متعلق به منی.

نکته ادبی: تکرارِ «آن منی» تأکیدی بر تملکِ وجودیِ عاشق توسط معشوق و غرق شدنِ هویتِ فردی در اوست.

صبح چو خندید دو چشمم گریست دید ملک دیده گریان من

هنگامی که صبح با روشنایی‌اش خندید، چشمانِ من گریان شد و پادشاهِ جان، چشمانِ اشک‌بارم را نظاره کرد.

نکته ادبی: تضادِ خندیدنِ صبح و گریستنِ چشم، نشان‌دهنده‌ی تضادِ عالمِ ظاهر و باطنِ عاشق است.

جوش برآورد و روان کرد آب از شفقت چشمه حیوان من

او از سرِ شفقت و دلسوزی، چشمه‌ی آبِ حیاتِ مرا به جوش آورد و جاری ساخت.

نکته ادبی: چشمه حیوان (آب حیات) استعاره از معارفِ الهی و بخشش‌های معنوی است که به جان می‌رسد.

نک اثر آب حیاتش نگر در بن هر سی و دو دندان من

اکنون اثرِ این آبِ حیات را در شفافیت و صفایِ دندان‌هایم مشاهده کن.

نکته ادبی: اشاره به تازگی و حیات‌بخشیِ فیضِ الهی که حتی ظاهرِ انسان را نیز در نگاهِ عارف، درخشان و زنده می‌سازد.

آب حیات است روانه ز جوش تازه بدو سدره ایمان من

آبِ حیات از این جوشش در جریان است و درختِ ایمانِ من به مددِ آن تازه و سرسبز شده است.

نکته ادبی: سدره اشاره به درختِ سدره المنتهی است که در اینجا نمادِ تعالیِ ایمان و مقامِ والایِ معرفتی است.

بنده این آبم و این میراب بنده تر از من دل حیران من

من بنده‌ی این آب و آن ساقی هستم که آن را هدایت می‌کند؛ دلِ سرگشته‌ی من از خودِ من نیز بنده‌تر است.

نکته ادبی: میراب به معنیِ کسی است که آب را تقسیم می‌کند؛ اینجا کنایه از هدایتگرِ روح و ساقیِ الهی است.

بس کن گستاخ مرو هین خموش پیش شهنشاه نهان دان من

ای گستاخ، بس کن و پا فراتر مگذار، خاموش باش که در حضورِ پادشاهِ پنهانِ جانِ منی.

نکته ادبی: تذکرِ نهایی بر رعایتِ ادبِ حضور و این نکته که درکِ اسرارِ الهی، نیازمندِ سکوت و خضوع است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح یوسف کنعان

اشاره به داستانِ حضرت یوسف و ابتلائاتِ او برای بیانِ رنج‌های عاشقانه.

استعاره آب حیات / چشمه حیوان

نمادی از فیضِ الهی، معرفت و حیاتِ ابدی که جانِ عاشق را تازه می‌کند.

تشخیص (جان‌بخشی) صبح چو خندید

دادنِ ویژگیِ انسانی (خندیدن) به پدیده‌ی صبح.

تناقض (پارادوکس) صبح چو خندید دو چشمم گریست

مقابل هم قرار دادنِ خنده‌ی طبیعت و گریه‌ی عاشق برای نشان دادنِ تضادِ احوالِ درونی.

استعاره شهنشاه / سلطان

تمثیلی از جایگاهِ رفیع و سلطنتِ معشوق بر جانِ عارف.