دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۱۱۱

مولوی
بانگ برآمد ز خرابات من یار درآمد به مراعات من
تا که بدیدم مه بی حد او رفت ز حد ذوق مناجات من
موسی جانم به که طور رفت آمد هنگام ملاقات من
طور ندا کرد که آن خسته کیست کآمد سرمست به میقات من
این نفس روشن چون برق چیست پر شده تا سقف سماوات من
این دل آن عاشق مستان ماست رسته ز هجران و ز آفات من
آمده با سوز و هزاران نیاز بر طمع لطف و مکافات من
پیشتر آ پیشتر آ و ببین خلعت و تشریف و مکافات من
نفی شدی در طلب وصل من عمر ابد گیر ز اثبات من
از خم توحید بخور جام می مست شو این است کرامات من
پهلوی شه آمده ای مات شو مات منی مات منی مات من
بس کن ای دل چو شدی مات شه چند ز هیهای و ز هیهات من

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاهِ اوجِ پیوندِ عاشقِ عارف با معشوقِ ازلی است. شاعر در این ابیات، صحنه‌ی وصال و فنایِ خویش در ذاتِ حق را به تصویر می‌کشد؛ گویی که سالک از ساحتِ تفرقه و خودبینی به ساحلِ وحدت رسیده و در برابرِ پروردگارِ خویش، همه‌ی هستیِ خود را نثار می‌کند.

در این فضا، خرابات نمادی از کمالِ رهایی از تعلّقات دنیوی و کوه طور، جایگاهِ تجلیِ انوارِ الهی است. مضمونِ اصلی، گذارِ از خود و ورود به قلمروِ حضورِ خداوند است؛ جایی که عاشق، با از دست دادنِ «خودیِ» خویش، در هستیِ مطلقِ حق، رنگ می‌بازد و به مقامِ «مات» یا همان سرگشتگیِ مقدس دست می‌یابد.

معنای روان

بانگ برآمد ز خرابات من یار درآمد به مراعات من

از باطنِ ویران و رهاشده‌ی من، آوایی برخاست و معشوقِ حقیقی برای دلجویی و مراقبت از من ظاهر شد.

نکته ادبی: خرابات در عرفان به جایگاهِ ترکِ تعلّقات و مقامِ فنا گفته می‌شود که در آن سالک از آبرویِ ظاهری می‌گذرد تا به حقیقت برسد.

تا که بدیدم مه بی حد او رفت ز حد ذوق مناجات من

به محض آنکه جمالِ بی‌کرانِ او را همچون ماه دیدم، از شدتِ شور و شوق، از دایره‌ی ادب و نیایش‌های معمولی خارج شدم.

نکته ادبی: «مه» در اینجا استعاره از معشوقِ درخشان و پرنور است که جلوه‌ی آن فراتر از حد و اندازه‌ی درکِ عقلِ جزئی است.

موسی جانم به که طور رفت آمد هنگام ملاقات من

جانِ من که در طلبِ حق بود، مانندِ موسی به کوه طور (جایگاهِ تجلی) عروج کرد؛ چرا که وقتِ دیدار و ملاقات با محبوب فرا رسیده بود.

نکته ادبی: اشاره (تلمیح) به داستانِ حضرت موسی و کوه طور که محلِ گفتگو و تجلیِ خداوند بود.

طور ندا کرد که آن خسته کیست کآمد سرمست به میقات من

کوه طور (عالمِ بالا) ندا در داد که این عاشقِ دل‌خسته و سرمست کیست که با این حال به جایگاهِ دیدارِ ما آمده است؟

نکته ادبی: «میقات» به معنای وعده‌گاه و زمان و مکانِ دیدار است که در اینجا اشاره به خلوتِ انس با معشوق دارد.

این نفس روشن چون برق چیست پر شده تا سقف سماوات من

این روحِ نورانی که چون برق می‌درخشد و تا آسمان‌ها گسترده شده، چیست؟

نکته ادبی: «سماوات» جمعِ سماء است و در اینجا به معنای مراتبِ وجودی و آسمان‌های معنا اشاره دارد.

این دل آن عاشق مستان ماست رسته ز هجران و ز آفات من

حق پاسخ می‌دهد: این دل، از آنِ همان عاشقِ مستِ ماست که از بندِ هجران و گرفتاری‌های دنیوی رها شده است.

نکته ادبی: استفاده از ضمیرِ «ما» از سویِ شاعر، بیانگرِ جایگاهِ خدایی و عظمتِ مقامِ معشوق است.

آمده با سوز و هزاران نیاز بر طمع لطف و مکافات من

این عاشق با سوز و گداز و نیازِ فراوان آمده است تا شاید به لطف و پاداشِ ما دست یابد.

نکته ادبی: «مکافات» در اینجا برخلافِ معنایِ رایجِ کیفر، به معنای پاداشِ نیکی و عطایِ الهی به کار رفته است.

پیشتر آ پیشتر آ و ببین خلعت و تشریف و مکافات من

محبوب می‌گوید: نزدیک‌تر بیا و ببین که من چه خلعت‌های گران‌بها و پاداش‌هایی برای تو آماده کرده‌ام.

نکته ادبی: «خلعت» و «تشریف» استعاره از عنایاتِ معنوی و مقاماتی است که به سالکِ واصل بخشیده می‌شود.

نفی شدی در طلب وصل من عمر ابد گیر ز اثبات من

تو که در راهِ رسیدن به من، از خودِ خویش نفی شدی (فنا گشتی)، اکنون در اثباتِ هستیِ من، زندگیِ ابدی را دریاب.

نکته ادبی: تضاد میانِ «نفی» و «اثبات» که بیانگرِ حقیقتِ عرفانی فنا (نیستی از خود) و بقا (هستی در خدا) است.

از خم توحید بخور جام می مست شو این است کرامات من

از شرابِ توحید و یکتایی بنوش و مست شو؛ چرا که این همان لطفِ بزرگ و کرامتِ من به توست.

نکته ادبی: «خمِ توحید» استعاره از سرچشمه‌ی یکتاییِ خداوند است که نوشیدن از آن، موجبِ رهایی از کثرت‌بینی می‌شود.

پهلوی شه آمده ای مات شو مات منی مات منی مات من

اکنون که نزدِ پادشاهِ عالم آمده‌ای، در برابرش تسلیم و محو شو؛ تو اکنون در من محو شده‌ای، در من محو شده‌ای.

نکته ادبی: «مات» ایهامی است میانِ مغلوب شدن در بازی شطرنج و محو شدنِ عرفانی در برابرِ شکوهِ حق.

بس کن ای دل چو شدی مات شه چند ز هیهای و ز هیهات من

ای دل، حالا که در برابرِ پادشاه مغلوب و محو شدی، دیگر بس کن و از این همه فریاد و ناله و افسوس دست بردار.

نکته ادبی: «هیهات» در اینجا نمادی از شکایت و بی‌تابیِ سالک است که در مقامِ وصل، دیگر جایی برای آن نیست.

آرایه‌های ادبی

تلمیح موسی جانم به که طور رفت

اشاره به ماجرای حضرت موسی و کوه طور به عنوان نمادِ تجلیِ الهی.

ایهام مات

بازی با اصطلاح شطرنج به معنای کیش و مات شدن، و مفهومِ عرفانیِ فنا و از خود بیخود شدن در برابرِ عظمتِ حق.

استعاره خم توحید

تشبیه حقیقتِ وحدانیت به شراب و ظرفِ آن به خم، برای نشان دادنِ مستیِ ناشی از معرفت.

تضاد نفی و اثبات

استفاده از تقابلِ این دو واژه برای تبیینِ فرآیندِ فنایِ سالک و بقایِ او در حق.