دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۱۰۷

مولوی
جان منی جان منی جان من آن منی آن منی آن من
شاه منی لایق سودای من قند منی لایق دندان من
نور منی باش در این چشم من چشم من و چشمه حیوان من
گل چو تو را دید به سوسن بگفت سرو من آمد به گلستان من
از دو پراکنده تو چونی بگو زلف تو حال پریشان من
ای رسن زلف تو پابند من چاه زنخدان تو زندان من
دست فشان مست کجا می روی پیش من آ ای گل خندان من

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این ابیات، شاعر با شور و حالی وصف‌ناپذیر، یگانگیِ عاشق و معشوق را به تصویر می‌کشد و او را هسته مرکزیِ جهانِ خویش می‌داند. فضا، فضایی سرشار از ستایش و تسلیم است که در آن، معشوق نه تنها یک شخص، بلکه تمامِ داراییِ معنوی و مایه حیاتِ عاشق است.

این شعر که بر پایه تصاویری لطیف و استعاری بنا شده، مخاطب را به سفری درونی می‌برد؛ سفری که در آن زیبایی‌های ظاهری معشوق (همچون زلف و زنخدان) ابزاری برای به بند کشیدنِ جانِ عاشق و تعالیِ روح او می‌شوند.

معنای روان

جان منی جان منی جان من آن منی آن منی آن من

تو تمام هستی و جان منی؛ تو کسی هستی که تمام وجودم به او تعلق دارد و حقیقتاً همه چیزِ منی.

نکته ادبی: تکرار واژه 'جان' و 'آن' در ابتدای مصراع‌ها، علاوه بر ایجاد موسیقی گوش‌نواز، بر تاکید و انحصارِ عشق دلالت دارد.

شاه منی لایق سودای من قند منی لایق دندان من

تو پادشاه و سرور منی که ارزش این همه عشق‌بازی و تکاپوی من را داری؛ تو همچون قندِ شیرینی هستی که لایق چشیدن و هم‌نشینی با وجود من هستی.

نکته ادبی: سودا در ادبیات کهن علاوه بر معنای تجارت، به معنای عشقِ پرشور و دیوانگی نیز به کار می‌رود.

نور منی باش در این چشم من چشم من و چشمه حیوان من

ای نور و روشناییِ جان من، در چشمان من بمان و با حضور خود بینایی‌ام باش؛ چرا که تو برای من حکم چشمه آبِ حیات را داری و مایه جاودانگیِ منی.

نکته ادبی: اشاره به 'چشمه حیوان' (آب حیات) که در اساطیر مایه جاودانگی است؛ اینجا معشوق به مثابه عاملِ بقای روح است.

گل چو تو را دید به سوسن بگفت سرو من آمد به گلستان من

زیبایی تو چنان خیره‌کننده است که گل، با دیدنِ تو به سوسن گفت که سرور و سروِ آزادِ باغِ من از راه رسید.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی (تشخیص) به گل و سوسن که به جای شاعر، زیباییِ معشوق را ستایش می‌کنند.

از دو پراکنده تو چونی بگو زلف تو حال پریشان من

بگو که در میان این همه دوری و پراکندگیِ احوال چه می‌کنی؟ تو که خود بهتر می‌دانی که پریشانیِ زلف تو، تصویری از آشفتگیِ احوالِ درونیِ من است.

نکته ادبی: شاعر میانِ آشفتگیِ زلف و پریشانیِ ذهنیِ خود پیوندی برقرار می‌کند؛ زلف در اینجا نمادِ گرفتاریِ عاشق است.

ای رسن زلف تو پابند من چاه زنخدان تو زندان من

سیاهی و بلندیِ زلف تو همچون کمندی است که مرا در بندِ خود کشیده و گودیِ چانه (زنخدان) تو، زندانی است که من مشتاقانه در آن گرفتار و اسیر گشته‌ام.

نکته ادبی: استفاده از 'رسن' (طناب) برای زلف، نمادِ اسارت عاشق در دامِ زیباییِ معشوق است.

دست فشان مست کجا می روی پیش من آ ای گل خندان من

ای که با شادی و مستیِ عشق در حرکت هستی، کجا می‌روی؟ اکنون که این‌چنین زیبا و خندان هستی، به سوی من بازگرد که مایه سرورِ منی.

نکته ادبی: فعلِ 'دست‌فشان' اشاره به رقصِ سماع و شادیِ عارفانه دارد.

آرایه‌های ادبی

تشبیه جان منی، قند منی، سرو من

معشوق به مفاهیم حیاتی و زیبا تشبیه شده تا جایگاه بی‌بدیل او تبیین گردد.

استعاره چاه زنخدان

گودیِ چانه معشوق به چاهی تشبیه شده که عاشق در آن زندانی و گرفتار می‌شود.

تشخیص گل چو تو را دید به سوسن بگفت

دادن ویژگی انسانی به گل و سوسن برای بیانِ اوجِ زیباییِ معشوق.