دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۰۹۵

مولوی
با من صنما دل یک دله کن گر سر ننهم آنگه گله کن
مجنون شده ام از بهر خدا زان زلف خوشت یک سلسله کن
سی پاره به کف در چله شدی سی پاره منم ترک چله کن
مجهول مرو با غول مرو زنهار سفر با قافله کن
ای مطرب دل زان نغمه خوش این مغز مرا پرمشغله کن
ای زهره و مه زان شعله رو دو چشم مرا دو مشعله کن
ای موسی جان شبان شده ای بر طور برو ترک گله کن
نعلین ز دو پا بیرون کن و رو در دست طوی پا آبله کن
تکیه گه تو حق شد نه عصا انداز عصا و آن را یله کن
فرعون هوا چون شد حیوان در گردن او رو زنگله کن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، دعوتی شورانگیز به وحدت و یگانگی با محبوب ازلی است. شاعر، سالک را از وابستگی‌های ظاهری و دنیوی برحذر می‌دارد و او را به مسیری فرا می‌خواند که در آن تنها حقیقتِ مطلق، تکیه‌گاه اصلی است.

فضا و لحن اثر، عرفانی، پرشور و قاطعانه است. نویسنده با بهره‌گیری از نمادهای داستانیِ کهن، سعی دارد مخاطب را از خودپرستی و سرگشتگی در راهِ حق نجات دهد و او را به سوی رهایی از نفس و رسیدن به لقای الهی هدایت کند.

معنای روان

با من صنما دل یک دله کن گر سر ننهم آنگه گله کن

ای معشوق من، با من در عشق‌ورزی صادق و یک‌رنگ باش. اگر من سر در راه تو نباختم و تسلیم نشدم، آنگاه مجاز هستی که از من گله و شکایت کنی.

نکته ادبی: صنما: مخاطب قرار دادن معشوق با استعاره از بت و زیبارو. یک‌دله کردن: کنایه از اخلاص و یگانگی در نیت.

مجنون شده ام از بهر خدا زان زلف خوشت یک سلسله کن

به خاطر خدا، من در عشق تو مجنون و بی‌قرار شده‌ام؛ از آن گیسوی پرپیچ و تاب خود، زنجیری بساز و مرا اسیر خود کن.

نکته ادبی: زلف به سلسله تشبیه شده است که استعاره از قید و بند عشق الهی است.

سی پاره به کف در چله شدی سی پاره منم ترک چله کن

تو قرآن را در دست گرفته‌ای و در عبادتگاه برای چله‌نشینی معتکف شده‌ای، اما بدان که حقیقتِ آن قرآن من هستم؛ پس آن ظاهربینی و چله‌نشینیِ صوری را رها کن.

نکته ادبی: سی پاره کنایه از قرآن مجید است. تضاد بین چله‌نشینی صوری و حقیقتِ عرفانی در این بیت دیده می‌شود.

مجهول مرو با غول مرو زنهار سفر با قافله کن

در بیراهه‌ها سرگردان نباش و با غول‌های فریبنده همراه نشو؛ به هوش باش که سفر حقیقت را باید با کاروانِ اهلِ دل و حقیقت‌جویان آغاز کنی.

نکته ادبی: غول در اینجا نماد نیروهای گمراه‌کننده و اهریمنی است که در باورهای کهن به تنهایی در بیابان ظاهر می‌شوند.

ای مطرب دل زان نغمه خوش این مغز مرا پرمشغله کن

ای نغمه‌پردازِ جان و دل، با آن نوای خوشِ الهی، ذهن و اندیشه مرا چنان پر از یاد خود کن که جای خالی برای دیگر دغدغه‌ها نماند.

نکته ادبی: مطرب دل: استعاره از جلوه‌ی الهی که روح را به رقص و شور درمی‌آورد و مغز (اندیشه) را درگیر می‌کند.

ای زهره و مه زان شعله رو دو چشم مرا دو مشعله کن

ای کسی که زیباییِ زهره و ماه را در چهره‌ی شعله‌ور خود داری، از نورِ آن صورت، دو چشم مرا به دو مشعلِ روشنِ معرفت تبدیل کن.

نکته ادبی: زهره و مه: نماد زیبایی و درخشش در ادبیات فارسی هستند که به چهره معشوق نسبت داده شده‌اند.

ای موسی جان شبان شده ای بر طور برو ترک گله کن

ای جانِ تو که مانند موسی شبان شده‌ای (سیر و سلوک کرده‌ای)، اکنون به کوه طورِ شهود برو و گله‌داری و تعلقات دنیوی را رها کن.

نکته ادبی: شبان بودن کنایه از مراقبت از نفس است؛ موسی در داستان‌های کهن پیش از رسالت، شبان بوده است.

نعلین ز دو پا بیرون کن و رو در دست طوی پا آبله کن

کفش‌های تعلقات را از پای برون کن و حرکت کن؛ در این راهِ دشوار، با سختی کشیدن و آبله زدنِ دست و پا، به حقیقت برس.

نکته ادبی: نعلین بیرون کردن: اشاره به آیه قرآن در داستان موسی (سوره طه) جهت احترام به مقام مقدس و دوری از تعلقات خاکی.

تکیه گه تو حق شد نه عصا انداز عصا و آن را یله کن

تکیه‌گاه حقیقی تو خداوند است، نه عصای چوبی؛ پس به آن عصا تکیه نکن و آن را رها کن که یاری‌گرِ اصلی اوست.

نکته ادبی: عصا نماد ابزار مادی و تکیه‌گاه‌های ظاهری است که در سلوک باید کنار گذاشته شود.

فرعون هوا چون شد حیوان در گردن او رو زنگله کن

از آنجایی که فرعونِ وجود (نفس سرکش) به یک حیوان تبدیل شده است، باید آن را مهار کنی و با بستن زنگوله، آن را تحت کنترل درآوری.

نکته ادبی: فرعون هوا: استعاره از خودخواهی و غرور انسانی که در مقابل حق ایستادگی می‌کند و اکنون به حیوان تشبیه شده است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح موسی، طور، فرعون، عصا، نعلین

اشاره به داستان حضرت موسی و تقابل او با فرعون و مکالمه‌اش با خداوند در کوه طور که نمادی از سلوک و پیوند با حق است.

استعاره صنما، سی پاره، غول، مطرب دل

استفاده از نمادها برای بیان مفاهیم عرفانی؛ مثلاً 'سی پاره' به جای قرآن برای تأکید بر حقیقتِ فراتر از ظاهر.

کنایه زنگله کردن، آبله کردن، یک‌دله کردن

کنایاتی برای بیان درگیری‌های درونیِ سالک و روش‌های رام کردنِ نفس و پیوستن به معشوق.