دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۰۸۸

مولوی
ببردی دلم را بدادی به زاغان گرفتم گروگان خیالت به تاوان
درآیی درآیم بگیری بگیرم بگویی بگویم علامات مستان
نشاید نشاید ستم کرد با من برای گریبان دریدن ز دامان
بیاور بیاور شرابی که گفتی مگو که نگفتم مرنجان مرنجان
شرابی شرابی که دل جمع گردد چو دل جمع گردد شود تن پریشان
نخواهم نخواهم شرابی بهایی از آن بحر بگشا شراب فراوان
ز تو باده دادن ز من سجده کردن ز من شکر کردن ز تو گوهرافشان
چنانم کن ای جان که شکرم نماند وظیفه بیفزا دو چندان سه چندان
بجوشان بجوشان شرابی ز سینه بهاری برآور از این برگ ریزان
خرابم کن ای جان که از شهر ویران خراجی نجوید نه دیوان نه سلطان
خمش باش ای تن که تا جان بگوید علی میر گردد چو بگذشت عثمان
خمش کردم ای جان بگو نوبت خود تویی یوسف ما تویی خوب کنعان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاهِ گفتگو و وصالِ عارفانه میان سالک (جان) و معشوقِ ازلی است. فضا و حال و هوای حاکم بر این ابیات، سرشار از شور و شیداییِ عرفانی است؛ جایی که سالک با درکِ کوتاهیِ دستِ خویش از وصالِ حقیقی، با بیانی مستانه و بی‌پروانه از معشوق می‌خواهد که حجاب‌ها را کنار بزند و با بخششِ شرابِ معرفت، او را از قیدِ خودپرستی برهاند.

مفهومِ محوری اثر، فنا و نیستیِ عاشق در برابرِ عظمتِ معشوق است. شاعر با استفاده از تمثیلِ «شراب» به عنوانِ نمادِ آگاهی و سرمستیِ روحانی، بیان می‌کند که چگونه رهایی از بندِ تن و عقلِ جزئی، مسیری به سویِ آبادیِ جان و درکِ حضورِ یوسف‌وارِ معشوق است. در این ساحت، عاشق نه تنها از نابودیِ خویش نمی‌هراسد، بلکه آن را راهِ رسیدن به امنیتی ابدی می‌داند که از گزندِ دیوان و سلاطینِ دنیوی در امان است.

معنای روان

ببردی دلم را بدادی به زاغان گرفتم گروگان خیالت به تاوان

دل مرا ربودی و آن را به زاغان (کنایه از نااهلان یا فرومایگان) سپردی؛ من نیز در عوض، خیال تو را در بندِ اندیشه‌ام گروگان گرفتم تا این خسارتِ دوری را تلافی کنم.

نکته ادبی: زاغان در اینجا استعاره از هرآنچه غیر از محبوب است که دل را به سوی پستی می‌کشاند.

درآیی درآیم بگیری بگیرم بگویی بگویم علامات مستان

در هر رفتاری که تو داری، من نیز همان را تکرار می‌کنم؛ اگر به سویی روی، من نیز می‌آیم؛ اگر مرا برگیری، من نیز تو را می‌گیرم؛ سخنانی که بر زبان می‌آوری، من نیز بازگو می‌کنم؛ این رفتار، شیوه و نشانه‌یِ مستانِ عاشق‌پیشه است.

نکته ادبی: تکرار فعل‌ها (درآیی/درآیم) نشان‌دهنده اتحاد و یگانگی میان عاشق و معشوق است.

نشاید نشاید ستم کرد با من برای گریبان دریدن ز دامان

سزاوار نیست که با من این‌گونه ستم کنی و مرا در شرایطی قرار دهی که از شدتِ غم، گریبانِ خود را چاک دهم.

نکته ادبی: گریبان دریدن کنایه از بی‌تابی و اندوهِ شدید عاشق است.

بیاور بیاور شرابی که گفتی مگو که نگفتم مرنجان مرنجان

آن شرابی را که وعده‌اش را داده بودی، برایم بیاور. ادعا نکن که نگفته بودم (یا خبر نداشتم)؛ از آزار دادنِ من دست بردار و مرا به حالِ خود وا مگذار.

نکته ادبی: تکرار افعال در اینجا نشان‌دهنده اشتیاق و اصرارِ عاشق است.

شرابی شرابی که دل جمع گردد چو دل جمع گردد شود تن پریشان

شرابی به من بنوشان که باعثِ تمرکز و وحدتِ دل گردد؛ زیرا هنگامی که دل به وحدت می‌رسد و یکپارچه می‌شود، تعلقاتِ تنِ خاکیِ انسان پراکنده و ناچیز می‌شود.

نکته ادبی: تقابلِ دل (نماد جان) و تن (نماد مادیات) در این بیت، تضادی برای نشان دادنِ تعالیِ روح است.

نخواهم نخواهم شرابی بهایی از آن بحر بگشا شراب فراوان

من شرابی را که بهایی داشته باشد و خریدارانه باشد نمی‌خواهم؛ بلکه از آن دریایِ بی‌پایانِ بخششِ خود، شرابِ فراوان بر من ارزانی دار.

نکته ادبی: بحر در اینجا استعاره از دریای بیکرانِ رحمتِ الهی است.

ز تو باده دادن ز من سجده کردن ز من شکر کردن ز تو گوهرافشان

معامله‌ی ما این‌گونه است که تو شرابِ معرفت دهی و من در برابرِ تو سجده‌کنان و شاکر باشم؛ من سپاسگزاری کنم و تو نیز گوهرهایِ معنوی بر من بپاشی.

نکته ادبی: گوهرافشانی کنایه از افاضه‌یِ فیض و بخشش‌های معنویِ معشوق است.

چنانم کن ای جان که شکرم نماند وظیفه بیفزا دو چندان سه چندان

ای جانِ من، چنان مرا در دریایِ وجودت غرق کن که حتی خودِ «شکر کردن» نیز در من باقی نماند (به فنایِ مطلق برسم)؛ و سهمِ بخششِ خود را بر من دوچندان و چندبرابر کن.

نکته ادبی: عدمِ ماندنِ شکر، اشاره به مقامِ محو و فنا دارد که در آن حتی آگاهی به شکر هم از میان می‌رود.

بجوشان بجوشان شرابی ز سینه بهاری برآور از این برگ ریزان

شرابی از اعماقِ سینه و جانت بجوشان و جاری کن؛ تا با آمدنِ این بهارِ معنوی، این پاییزِ عمر و پژمردگیِ مرا به شکوفایی مبدل کنی.

نکته ادبی: برگ‌ریزان نمادِ پیری، ناامیدی و زوالِ دنیوی است.

خرابم کن ای جان که از شهر ویران خراجی نجوید نه دیوان نه سلطان

ای جانِ من، مرا ویران کن و از خودِ کاذب تهی ساز؛ چرا که از شهری که ویران شده باشد، نه دیوانِ حکومتی و نه سلطان، هیچ خراج و مالیاتی نمی‌توانند بگیرند (یعنی عاشقِ فانی از قیدِ قدرت‌ها و تعلقاتِ دنیوی رهاست).

نکته ادبی: شهر ویران استعاره از وجودِ تهی‌شده از منیت است که دیگر طمعِ دنیوی در آن راه ندارد.

خمش باش ای تن که تا جان بگوید علی میر گردد چو بگذشت عثمان

ای تن، ساکت باش تا جانِ حقیقی سخن بگوید؛ چرا که وقتی امورِ ظاهری و دنیوی (عثمان) سپری شود، حقیقتِ والایِ الهی (علی/امیر) پادشاه و حاکمِ وجود می‌شود.

نکته ادبی: استفاده از اسامی به عنوان نمادِ گذار از دنیایِ مادی به عالمِ معناست.

خمش کردم ای جان بگو نوبت خود تویی یوسف ما تویی خوب کنعان

من خاموش شدم، ای جان، اکنون نوبتِ توست که سخن بگویی؛ چرا که تو یوسفِ زیباییِ ما و کمالِ جانِ ما در سرزمینِ معنویت (کنعان) هستی.

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به یوسف و کنعان برای بازگشتِ نور و بینایی به یعقوب (عاشق).

آرایه‌های ادبی

تضاد (پارادوکس) چو دل جمع گردد شود تن پریشان

اینکه با تمرکزِ دل، تن پریشان می‌شود، اشاره به نفیِ وجودِ مادی برای رسیدن به وحدتِ روحانی دارد.

استعاره شراب

نمادِ معرفت، فیضِ الهی و سرمستیِ حاصل از عشق که عقلِ مصلحت‌اندیش را از کار می‌اندازد.

تلمیح یوسف و کنعان

اشاره به داستان یوسف پیامبر به عنوان نمادِ زیباییِ مطلق و بازگشتِ امید به دلِ عاشق.

تکرار ببردی/بدادی، درآیی/درآیم

تکرارِ افعالِ متقابل برای تأکید بر همسانی و اتحادِ عاشق و معشوق.

کنایه شهر ویران

کنایه از وجودی که از منیت و تعلقاتِ دنیوی خالی شده و به آرامشِ مطلق رسیده است.