دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۰۸۳

مولوی
اگر سزای لب تو نبود گفته من برآر سنگ گران و دهان من بشکن
چو طفل بیهده گوید نه مادر مشفق پی ادب لب او را فروبرد سوزن
دو صد دهان و جهان از برای عز لبت بسوز و پاره کن و بردران و برهم زن
چو تشنه ای دود استاخ بر لب دریا نه موج تیغ برآرد ببردش گردن
غلام سوسنم ایرا که دید گلشن تو ز شرم نرگس تو ده زبانش شد الکن
ولیک من چو دفم چون زنی تو کف بر من فغان کنم که رخم را بکوب چون هاون
مرا ز دست منه تا سماع گرم بود بکش تو دامن خود از جهان تردامن
بلی ز گلشن معنی است چشم ها مخمور ولیک نغمه بلبل خوش است در گلشن
اگر تجلی یوسف برهنه خوبتر است دو چشم باز نگردد مگر به پیراهن
اگر چه شعشعه آفتاب جان اصل است بر آن فلک نرسیده ست آدمی بی تن
خمش که گر دهنم مرده شوی بربندد ز گور من شنوی این نوا پس مردن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از فضای شوریده و عرفانی است که در آن شاعر به جایگاه ناچیز خویش در برابر عظمت معشوق ازلی می‌پردازد. درون‌مایه اصلی، پذیرشِ رنج و سختی در مسیر عشق به عنوان ابزاری برای رسیدن به حقیقت و کمال است. شاعر، کلام خود را در برابر زیبایی بی‌نظیر معشوق، ناکافی و گاهی نالایق می‌بیند و با بیانی تمثیلی، خواستار فنا شدن در اراده اوست.

در این ابیات، صحنه سماع و رقص عرفانی به خوبی ترسیم شده است؛ جایی که عاشق مانند «دف» در دست معشوق، به ضربه‌هایِ حوادث و بلاها تن می‌دهد تا از آن میان، نغمه‌ای انسانی و آسمانی پدید آید. فضای حاکم بر این اشعار، فضایی از تسلیم مطلق، ستایش زیبایی، و اشتیاق برای گذار از کثرتِ دنیوی به وحدتِ جان است.

معنای روان

اگر سزای لب تو نبود گفته من برآر سنگ گران و دهان من بشکن

اگر کلمات من شایستگیِ ذکر کردنِ لب‌های تو را ندارند، پس با سنگِ بزرگی بر دهان من بکوب و آن را خرد کن تا دیگر سخن ناپخته نگویم.

نکته ادبی: سنگ گران کنایه از مجازات یا سکوتی است که از جانب معشوق بر عاشق تحمیل می‌شود.

چو طفل بیهده گوید نه مادر مشفق پی ادب لب او را فروبرد سوزن

همان‌طور که مادری دلسوز برای تربیت کودکی که حرف‌های بی‌معنی می‌زند، لبان او را با سوزن می‌دوزد، تو نیز مرا برای لغزش‌های کلامی‌ام تادیب کن.

نکته ادبی: مادر مشفق نمادِ هدایتِ الهی است که تنبیهاتش در نهایت از روی لطف و تربیت است.

دو صد دهان و جهان از برای عز لبت بسوز و پاره کن و بردران و برهم زن

تمام عالم و صدها دهانی که در جهان است، همگی برای ستایش و عزتِ لب‌های تو آفریده شده‌اند؛ پس هر چه جز تو را بسوزان و از میان بردار.

نکته ادبی: تکرار فعل‌های امر نشان‌دهنده تاکید بر فنایِ وجودِ مادی برای رسیدن به یکپارچگی عرفانی است.

چو تشنه ای دود استاخ بر لب دریا نه موج تیغ برآرد ببردش گردن

عاشقِ تشنه‌ای که بدون آمادگی به سمت دریایِ حقیقت می‌دود، ممکن است با موجی که همچون تیغ است، سرش را از دست بدهد و نابود شود.

نکته ادبی: تشبیه موج به تیغ، بیانگر خطرناک بودنِ ورودِ نسنجیده به وادیِ عرفان و عشق است.

غلام سوسنم ایرا که دید گلشن تو ز شرم نرگس تو ده زبانش شد الکن

من همچون سوسن غلامِ تو هستم، زیرا وقتی گلشنِ روی تو را دید، از شرمِ نرگسِ چشمانت، زبانش بند آمد و دیگر نتوانست سخن بگوید.

نکته ادبی: نرگس استعاره از چشمانِ خمار و زیبای معشوق است؛ گلشن نمادِ هستیِ معشوق است.

ولیک من چو دفم چون زنی تو کف بر من فغان کنم که رخم را بکوب چون هاون

اما من مانند دف هستم که وقتی بر من دست می‌کوبی، صدایِ ناله و موسیقی از من بلند می‌شود؛ پس چهره‌ام را مانند هاون بکوب و درهم بشکن تا نغمه‌ی عشقت جاری شود.

نکته ادبی: دف و هاون دو ابزار هستند؛ اولی برای تولید موسیقی و دومی برای خرد کردن؛ شاعر خود را به این‌ها تشبیه کرده تا بگوید در برابر بلاهای تو، صدای من بلند می‌شود.

مرا ز دست منه تا سماع گرم بود بکش تو دامن خود از جهان تردامن

تا زمانی که شور و حالِ سماع گرم است، مرا رها نکن و دامنِ خود را از این جهانِ آلوده و ناپاک بیرون بکش و مرا با خود ببر.

نکته ادبی: تردامن در اینجا صفتِ جهانِ مادی است که در برابر پاکیِ مطلقِ معشوق قرار گرفته است.

بلی ز گلشن معنی است چشم ها مخمور ولیک نغمه بلبل خوش است در گلشن

اگرچه چشمانِ خردمندان از تماشایِ گلستانِ حقیقت مست و مخمور است، اما همچنان نغمه‌سرایی و سخن گفتنِ عاشق در آن گلستان زیبا و شنیدنی است.

نکته ادبی: گلشنِ معنی استعاره از عالمِ حقایق است که مستی‌آور است.

اگر تجلی یوسف برهنه خوبتر است دو چشم باز نگردد مگر به پیراهن

اگرچه جمالِ یوسفِ حقیقت بدون پوشش و پیراهن زیباتر و درخشان‌تر است، اما چشمانِ ما جز از طریقِ همین پیراهن (استعارات و صورت‌های دنیوی) نمی‌تواند آن را ببیند.

نکته ادبی: اشاره به داستان یوسف و زلیخا؛ پیراهن استعاره از کلمات و ظواهری است که حقیقتِ مطلق را برای ذهنِ محدودِ انسان پوشش می‌دهد.

اگر چه شعشعه آفتاب جان اصل است بر آن فلک نرسیده ست آدمی بی تن

با اینکه اصل و حقیقتِ ما شعاعِ خورشیدِ جان است، اما آدمی تا زمانی که در قیدِ تن است، نمی‌تواند به آن آسمانِ حقیقت برسد.

نکته ادبی: آفتابِ جان استعاره از نورِ حق یا روحِ الهی است.

خمش که گر دهنم مرده شوی بربندد ز گور من شنوی این نوا پس مردن

ساکت شو، چرا که حتی اگر مرده‌شوی دهانم را در گور ببندد، باز هم پس از مرگم، این نغمه و صدایِ عشق را از گورت خواهی شنید.

نکته ادبی: تاکید بر جاودانگیِ نغمه‌ی عشق که حتی پس از مرگِ جسمانی نیز ادامه دارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره نرگس

تشبیه چشمانِ خمارِ معشوق به گل نرگس.

تشبیه من چو دفم

شاعر خود را به سازِ دف تشبیه کرده که در دستِ معشوق، نغمه‌سرایی می‌کند.

تلمیح تجلی یوسف

اشاره به داستان یوسف پیامبر و پیراهن او که نمادِ حجابِ حقایقِ غیبی است.

تناقض (پارادوکس) نوا پس مردن

سخن گفتن پس از مرگ، بیانگرِ جاودانگیِ روح و عشق است.