دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۰۸۲

مولوی
برای چشم تو صد چشم بد توان دیدن چه چشم داری ای چشم ما به تو روشن
پی رضای تو آدم گریست سیصد سال که تا ز خنده وصلش گشاده گشت دهن
به قدر گریه بود خنده تو یقین می دان جزای گریه ابر است خنده های چمن
اگر نه از نسب آدمی برو مگری که نیست از سیهی زنگ را بکا و حزن
چو خود سپید ندیده ست روسیه شاد است چو پور قیصر رومی تو راه زنگ بزن
بسی خدنگ خورد اسپ تازی غازی که تازی است نه پالانی است و نی کودن
خصوص مرکب تازی که تو بر او باشی نشسته ای شه هیجا و پهلوان زمن
چو خارپشت شود پشت و پهلوش از تیر که هست در صف هیجاش کر و فر وطن
چو شاه دست به پشت و سرش فرومالد که ای گزیده سرآخر تویی مخصص من
شوند آن همه تیرش چو چوب های نبات همه حلاوت و لذت همه عطا و منن
خبر ندارد پالانیی از این لذت سپر سلامت و محروم و بی بها و ثمن
ز گفت توبه کنم توبه سود نیست مرا به پیش پنجه ات ای ارسلان توبه شکن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در فضایی عرفانی و تمثیلی، به تبیینِ رابطه عمیق و پارادوکسیکالِ میانِ رنج و سرور در مسیر سلوک می‌پردازد. شاعر با بهره‌گیری از تمثیلِ «اسب تازی» در میدان نبرد، وضعیتِ سالکِ راستین را ترسیم می‌کند که رنج‌هایِ راه و زخم‌هایِ ناشی از سختی‌ها را نه به عنوان عذاب، بلکه به عنوان مقدمه‌ای ضروری برای وصال و لذتِ معنوی می‌پذیرد.

در واقع پیامِ اصلی اثر این است که هرچه ظرفیتِ وجودی انسان برای پذیرشِ درد و بلا بیشتر باشد، توانایی او برای دریافتِ عنایاتِ الهی و بهره‌مندی از حلاوتِ وصل افزون‌تر است. شاعر میانِ کسانی که در سطحِ آسایشِ ظاهری باقی مانده‌اند و آنان که در میدانِ پرخطرِ عشق، زخم‌هایِ معنوی را به منزله نشانِ افتخار بر تن می‌خرند، تفاوتی بنیادین قائل است.

معنای روان

برای چشم تو صد چشم بد توان دیدن چه چشم داری ای چشم ما به تو روشن

برای زیباییِ چشمانِ تو چنان بیمِ چشم‌زخم می‌رود که حد ندارد؛ ای کسی که وجودت مایه روشنیِ چشمانِ ماست، این‌قدر با دلبری به ما نگاه مکن که تحملِ شکوهِ تو برای ما دشوار است.

نکته ادبی: چشمِ بد در اینجا کنایه از آسیبِ ناشی از حسادت یا کمالِ بیش از حد است که به خطر می‌افتد.

پی رضای تو آدم گریست سیصد سال که تا ز خنده وصلش گشاده گشت دهن

حضرت آدم برای رسیدن به رضایتِ پروردگار، سیصد سال گریست تا آنکه در نهایت، درِ دهانش با لبخندِ وصالِ الهی گشوده شد.

نکته ادبی: اشاره به افسانه‌های کهن در بابِ توبه آدم و گریستن او که در ادبیات عرفانی بسیار تکرار شده است.

به قدر گریه بود خنده تو یقین می دان جزای گریه ابر است خنده های چمن

یقین بدان که شادی و خنده‌یِ تو، به اندازه رنج و گریه توست؛ همان‌طور که چمن‌زار برای شکوفایی و خندیدن، نیازمندِ باریدنِ بارانِ ابر است.

نکته ادبی: رابطه علی و معلولی میان گریه و خنده در قالب یک اصل کلی بیان شده است.

اگر نه از نسب آدمی برو مگری که نیست از سیهی زنگ را بکا و حزن

اگر از گوهرِ انسانیت نیستی، گریه مکن؛ زیرا کسی که در مرتبه پستِ معنوی است (و به سیاهی جهل خو گرفته)، دردی ندارد که برای آن اشک بریزد.

نکته ادبی: استفاده از تضادِ معنایی میانِ آدمیت و سیاهیِ زنگ (که در ادبیات کلاسیک نمادِ دوری از کمال است).

چو خود سپید ندیده ست روسیه شاد است چو پور قیصر رومی تو راه زنگ بزن

کسی که سفیدی و پاکی را ندیده است، به همان وضعیتِ تاریکِ خود شاد است؛ اما تو که مانندِ شاهزاده‌یِ رومی (دارای اصالت) هستی، باید راهِ مبارزه و دردمندی را در پیش بگیری.

نکته ادبی: تشبیه به پورِ قیصر برای اشاره به اصالتِ روحی و معنوی.

بسی خدنگ خورد اسپ تازی غازی که تازی است نه پالانی است و نی کودن

اسبِ تازی (اصیل) در میدانِ جنگ زخم‌های بسیاری از تیر می‌خورد، زیرا این اسب برای میدانِ نبرد است، نه اسبِ بارکش و بی‌ارزشِ معمولی.

نکته ادبی: تمایز نهادن میانِ اسبِ تازی (سالکِ عاشق) و اسبِ پالانی (عامیانِ بی‌درد).

خصوص مرکب تازی که تو بر او باشی نشسته ای شه هیجا و پهلوان زمن

به‌ویژه آن اسبِ تازی که تو بر آن سوار باشی، در حقیقت پهلوانِ میدانِ نبرد و قهرمانِ روزگار است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه همراهی با پیر یا معشوق، جایگاه سالک را ارتقا می‌دهد.

چو خارپشت شود پشت و پهلوش از تیر که هست در صف هیجاش کر و فر وطن

وقتی پشت و پهلوی این اسب بر اثرِ تیرها مانندِ خارپشت می‌شود، همچنان در میدانِ جنگ با قدرت و هیبت می‌تازد.

نکته ادبی: تصویرسازیِ بصری از شدتِ رنج و استقامت در آن.

چو شاه دست به پشت و سرش فرومالد که ای گزیده سرآخر تویی مخصص من

وقتی شاه (معشوق/پیر) دست بر پشت و سرِ این اسب می‌کشد، اسب احساس می‌کند که شاه می‌گوید: تو انتخاب‌شده و عزیزِ من هستی.

نکته ادبی: کنایه از نوازشِ معنوی که پاداشِ رنج‌های سالک است.

شوند آن همه تیرش چو چوب های نبات همه حلاوت و لذت همه عطا و منن

در آن لحظه، تمامِ آن تیرهای زهرآگین برایش مانندِ شیرینیِ نبات می‌شود؛ همه چیز به لطف و بخششِ معشوق تبدیل می‌گردد.

نکته ادبی: استعاره از تبدیلِ رنج به لذتِ معنوی (کیمیاگریِ عشق).

خبر ندارد پالانیی از این لذت سپر سلامت و محروم و بی بها و ثمن

اسبِ بارکش از این لذتِ والا بی‌خبر است؛ او فقط در پیِ سلامتی و آسودگیِ حقیرانه است و هیچ بهایی ندارد.

نکته ادبی: توصیفِ تفاوتِ نگاهِ انسانِ دنیوی و عارف به رنج.

ز گفت توبه کنم توبه سود نیست مرا به پیش پنجه ات ای ارسلان توبه شکن

من از سخن گفتن (ادعایِ توبه) توبه می‌کنم، چرا که در برابرِ پنجه‌هایِ قدرتمندِ تو ای شیرِ بیشه حقیقت، توبه کردن برایم سودی ندارد و تو تمامِ عهدهای مرا می‌شکنی.

نکته ادبی: ارسلان به معنای شیر است که در اینجا نمادِ عشقِ غالب و قهار است که اراده‌یِ عاشق را در هم می‌شکند.

آرایه‌های ادبی

تمثیل (Allegory) اسب تازی و تیرهای جنگ

تشبیه سالک به اسب اصیل و رنج‌های سلوک به زخم‌های نبرد برای تبیینِ جایگاه رنج در رشد معنوی.

تضاد (Antithesis) گریه و خنده

تقابلِ میانِ رنج و شادی برای نشان دادنِ پیوندِ ناگسستنیِ این دو در عالم معنا.

ایهام (Ambiguity) ارسلان

به معنای لغوی شیر که در اینجا اشاره‌ای استعاری به معشوقِ قهّار یا پیرِ راه است که اراده عاشق را مسخر می‌کند.