دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۰۸۱

مولوی
نعیم تو نه از آن است که سیر گردد جان مرا به خوان تو باید هزار حلق و دهان
بیا که آب حیاتی و بنده مستسقی نه بنده راست ملالت نه لطف راست کران
بیا که بحر معلق تویی و من ماهی میان بحرم و این بحر را کی دید میان
ز بحر توست یکی قطره آب خاک آلود که جان شده ست به پیش جماعتی بی جان
بیا بیا که تویی آفتاب و من ذره به پیش شعله رویت چو ذره چرخ زنان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر شور و اشتیاق عارفانه و اعتراف به کوچکی و ناچیزی سالک در برابر عظمت بی‌کرانِ محبوبِ ازلی است. شاعر با بهره‌گیری از تمثیل‌های طبیعت‌گرایانه، پیوند عمیق میان عاشق و معشوق را به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که جانِ انسان در عطشِ ابدیِ دریافتِ فیض الهی است.

در این فضا، شاعر به جایگاهِ متعالیِ معشوق اشاره دارد که منبعِ حیات و آگاهی است و عاشق که در احاطه‌ی این دریای بی‌کرانِ نور و فیض، خود را ذره‌ای بیش نمی‌بیند و در این حیرت و شیدایی، به رقص و طربِ روحانی می‌پردازد.

معنای روان

نعیم تو نه از آن است که سیر گردد جان مرا به خوان تو باید هزار حلق و دهان

نعمت‌های بی‌کران تو چنان وسیع و ژرف است که جان آدمی با بهره‌مندی از آن هرگز به سیری نمی‌رسد؛ برای چشیدن این خوانِ نعمت، من به هزاران حلق و دهان نیاز دارم تا شاید بتوانم ذره‌ای از آن بهره ببرم.

نکته ادبی: نعیم در اینجا به معنای نعمت و عطای معشوق است. خوان استعاره از سفره کرم و فیض الهی است.

بیا که آب حیاتی و بنده مستسقی نه بنده راست ملالت نه لطف راست کران

ای محبوب، به سوی من بیا که تو همچون آب حیات‌بخش هستی و من مانند بیمار مبتلا به استسقا (تشنگی مفرط) تشنه‌ام. من از طلب تو خسته نمی‌شوم و لطف و کرم تو نیز پایان و کرانه‌ای ندارد.

نکته ادبی: مستسقی به معنای بیمار مبتلا به استسقاست که تشنگی‌اش با نوشیدن آب برطرف نمی‌شود؛ استعاره از عطشِ بی‌پایانِ روح در جستجوی حقیقت.

بیا که بحر معلق تویی و من ماهی میان بحرم و این بحر را کی دید میان

به نزد من بیا که تو دریایی معلق و بی‌کران هستی و من همچون ماهی در آن شناورم؛ من در میان دریای وجود تو غرق هستم، اما از شدت عظمت و احاطه تو، نمی‌توانم ابتدا و انتهای این دریا را ببینم.

نکته ادبی: بحر معلق کنایه از احاطه و حضور مطلقِ الهی است که همه‌چیز را در بر گرفته، اما از شدتِ نزدیکی، دیده نمی‌شود.

ز بحر توست یکی قطره آب خاک آلود که جان شده ست به پیش جماعتی بی جان

تمام آنچه جان نامیده می‌شود و در میان مردمانِ بی‌روحِ عالم، زنده شده است، تنها قطره‌ای ناچیز و آمیخته به خاک از دریای وجودِ بی‌کرانِ توست.

نکته ادبی: آبِ خاک‌آلود کنایه از ذاتِ مادی و انسانیِ آدمی است که با وجودِ بهره‌مندی از روحِ الهی، همچنان با خاکِ تن آمیخته است.

بیا بیا که تویی آفتاب و من ذره به پیش شعله رویت چو ذره چرخ زنان

بیا و در وجود من تجلی کن که تو همچون خورشیدی فروزان هستی و من در برابر عظمت تو، غباری ناچیزم؛ من در برابر شعله‌ی روی تو، همچون ذره‌ای در پرتو خورشید، بی‌قرار و چرخ‌زنان هستم.

نکته ادبی: ذره در ادبیات عرفانی نماد انسان و آفتاب نماد حق‌تعالی است. رقصِ ذره در پرتو خورشید، تمثیلی از شیدایی عاشق است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه تویی آفتاب و من ذره

تشبیه عاشق به ذره غبار و معشوق به خورشید برای نشان دادن عظمت و تفاوت جایگاه وجودی.

استعاره بحر معلق

استعاره از حضور مطلق و احاطه‌گرِ محبوب که در همه‌جا جاری است.

کنایه هزار حلق و دهان

کنایه از نیاز به ظرفیت بی‌نهایت برای درک و دریافتِ فیضِ بی‌پایانِ محبوب.

تضاد جان و بی‌جان

مقابله میان زنده بودن در پرتو عشق و بی‌جانی در نبود آن.