دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۰۶۷

مولوی
ای هوس عشق تو کرده جهان را زبون خیره عشقت چو من این فلک سرنگون
می در و می دوز تو می بر و می سوز تو خون کن و می شوی تو خون دلم را به خون
چونک ز تو خاسته ست هر کژ تو راست است لیک بتا راست گو نیست مقام جنون
دوش خیال نگار بعد بسی انتظار آمد و من در خمار یا رب چون بود چون
خواست که پر وا کند روی به صحرا کند باز مرا می فریفت از سخن پرفسون
گفتم والله که نی هیچ مساز این بنا گر عجمی رفت نیست ور عربی لایکون
در دل شب آمدی نیک عجب آمدی چون بر ما آمدی نیست رهایی کنون

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات ترسیم‌گرِ سیطره‌ی مطلقِ عشق بر هستی و جانِ عاشق است. فضا، فضایی عرفانی و آکنده از حیرت و شیدایی است که در آن، معشوق نه تنها محبوب، بلکه نیرویی کیهانی و دگرگون‌کننده است که تمامِ افعالِ متضادِ آفرینش، همچون سوزاندن و ساختن، در دستان اوست. شاعر در این قطعات، به بیانِ ناتوانیِ خود در برابر جذبه‌ی این عشق می‌پردازد و حضورِ خیالِ یار را در خلوتِ شبانه، نقطه عطفی برای تسلیمِ کاملِ وجودِ خویش می‌داند.

درونمایه‌ی اصلی، رابطه‌ی عاشقانه و در عین حالِ هراس‌انگیزِ عاشق با معشوقی است که همزمان خالقِ زیبایی و ویرانگرِ عقل است. شاعر در پیِ تبیینِ این پارادوکس است که چگونه در عینِ رنجِ ناشی از عشق، هیچ راهی برای رهایی از این بندِ شیرین وجود ندارد و حقیقتِ عشق در ورایِ منطقِ معمولیِ کلمات جای گرفته است.

معنای روان

ای هوس عشق تو کرده جهان را زبون خیره عشقت چو من این فلک سرنگون

هوس و اشتیاق به عشق تو، تمامِ جهان را خوار و ناتوان کرده است. آسمان و گردون نیز همانند من، در برابر عظمتِ عشق تو سرگشته و واژگون شده‌اند.

نکته ادبی: زبون در اینجا به معنای درمانده و ناتوان است و سرنگون شدنِ فلک، کنایه از دگرگونیِ نظمِ عالم به واسطه‌ی جذبه‌ی عشق است.

می در و می دوز تو می بر و می سوز تو خون کن و می شوی تو خون دلم را به خون

تو هم باده می‌ریزی و هم کارها را سامان می‌دهی، هم می‌ستانی و هم می‌سوزانی؛ دلم را پر از خون می‌کنی و در نهایت، خونِ دلم را به شرابی گران‌بها بدل می‌سازی.

نکته ادبی: افعالِ متضاد (می در، می‌دوز، می‌بر، می‌سوز) نشان‌دهنده‌ی اقتدارِ مطلق و تصرفاتِ الهی در جانِ عاشق است.

چونک ز تو خاسته ست هر کژ تو راست است لیک بتا راست گو نیست مقام جنون

از آنجا که هر چه هست از جانب تو پدید آمده، پس همه چیز عینِ درستی است. اما ای محبوبِ من، باید بگویم که حقیقتِ عقلانی و سخنِ راست، جایگاهی در وادیِ دیوانگیِ عاشقی ندارد.

نکته ادبی: کژ و راست در اینجا اشاره به نسبیتِ ادراکِ عقلی در برابرِ مطلقِ عشق است که در مقامِ جنون، تفاوتشان محو می‌شود.

دوش خیال نگار بعد بسی انتظار آمد و من در خمار یا رب چون بود چون

دیشب، پس از انتظاری طولانی، خیالِ یار بر من پدیدار شد، در حالی که من در بی‌قراری و خمارِ عشق بودم؛ خدایا، این چه حالی بود و چه وصفی داشت!

نکته ادبی: خمار در اینجا کنایه از تشنه‌کامی، التهاب و اضطرابِ روح برای دیدارِ معشوق است.

خواست که پر وا کند روی به صحرا کند باز مرا می فریفت از سخن پرفسون

خواست که بال بگشاید و راهیِ بیابان شود؛ و باز هم با سخنانی افسون‌کننده و فریبنده، مرا دلبسته‌ی خود کرد تا نمانم.

نکته ادبی: پرفسون به معنای دارای فریب و سحرِ کلام است که دلالت بر جذابیتِ خارق‌العاده و تسلطِ کلامیِ معشوق دارد.

گفتم والله که نی هیچ مساز این بنا گر عجمی رفت نیست ور عربی لایکون

به خدا سوگند خوردم که این بنایِ دوری را نچین و مرو؛ اگر فردِ عادی یا بیگانه برود، مهم نیست؛ اما اگر تو که محبوبِ اصلی هستی بروی، دیگر بودنی در کار نخواهد بود.

نکته ادبی: استفاده از عجمی و عربی برای تقابلِ میانِ غیرِ محبوب و محبوبِ اصیل است که تأکید بر یگانگی و جایگزین‌ناپذیریِ معشوق دارد.

در دل شب آمدی نیک عجب آمدی چون بر ما آمدی نیست رهایی کنون

در دلِ تاریکیِ شب آمدی، آمدنی که بسیار شگفت بود؛ اکنون که به وصالِ تو رسیده‌ام، دیگر راهِ گریزی برای من نیست و در بندِ تو اسیرم.

نکته ادبی: نیک عجب بیانگرِ حیرتِ عارفانه از حضورِ ناگهانی و غیرمنتظره‌ی یار در اوجِ تاریکی و تنهایی است.

آرایه‌های ادبی

متناقض‌نما (پارادوکس) می در و می دوز تو می بر و می سوز تو

جمع شدن افعالِ متضاد در یک سطر برای توصیفِ قدرتِ دگرگون‌کننده‌ی معشوق.

کنایه فلک سرنگون

اشاره به حیرتِ کیهانی و به هم ریختنِ نظمِ عالم به خاطرِ عظمتِ عشق.

مراعات نظیر عجمی و عربی

به کارگیریِ دو واژه از یک حوزه معنایی (ملیت/زبان) برای ایجاد تقابل و تأکید بر تفاوتِ مقامِ معشوق.

استعاره خون دلم را به خون

اشاره به تبدیلِ رنج و اندوهِ درونی به باده‌ی عشق.