دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۰۶۱

مولوی
بوسه بده خویش را ای صنم سیمتن ای به خطا تو مجوی خویشتن اندر ختن
گر به بر اندرکشی سیمبری چون تو کو بوسه جان بایدت بر دهن خویش زن
بهر جمال تو است جندره حوریان عکس رخ خوب توست خوبی هر مرد و زن
پرده خوبی تو شقه زلف تو است ور نه برون تافتی نور تو ای خوش ذقن
آمد نقاش تن سوی بتان ضمیر دست و دلش درشکست باز بماندش دهن
این قفس پرنگار پرده مرغ دل است دل تو بنشناختی از قفس دل شکن
پرده برانداخت دل از گل آدم چنانک سجده درآمد ملک گشت به دل مفتتن
واسطه برخاستی گر نفسی ترک عشق پیش نشستی به لطف کای چلپی کیمسن
چشم شدی غیب بین گر نظر شمس دین مفخر تبریزیان بر تو شدی غمزه زن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاهِ زیباییِ مطلق است که در آن، شاعر با زبانی عرفانی و عمیق، مخاطب را متوجه می‌کند که تمامی زیبایی‌های عالم، تنها بازتابی از چهره‌ی جانان است. در حقیقت، عالمِ محسوس و تنِ آدمی، حجابی است که مانع از درکِ حقیقتِ نورانیِ وجودِ انسانی شده است و آنچه ما در جهان به عنوان کمال و جمال می‌بینیم، پرتویی است که از آن حقیقتِ واحد نشأت گرفته است.

شاعر در این اثر، بر یگانگی عاشق و معشوق تأکید می‌ورزد و با بهره‌گیری از نمادهای عرفانی، این پیام را منتقل می‌کند که اگر انسان از قفسِ تن و حجابِ خودپرستی رهایی یابد، درخواهد یافت که محبوب در درونِ خودِ اوست و نیازی به جستجو در بیرون نیست. در نهایت، نگاهِ شمس تبریزی به عنوان اکسیرِ کیمیایی، دیدگانِ ظاهر‌بین را به دیدگانِ غیب‌بین تبدیل می‌کند.

معنای روان

بوسه بده خویش را ای صنم سیمتن ای به خطا تو مجوی خویشتن اندر ختن

ای محبوبِ سیمین‌تن، خودت را ببوس؛ چرا که تو خود سرچشمه‌ی زیبایی هستی و به اشتباه در پیِ یافتنِ حقیقتِ خویش در سرزمین ختن (که شهرت به زیبایی دارد) نگرد.

نکته ادبی: صنم سیمتن: استعاره از معشوقی که پوستی سفید و درخشان دارد. ختن: شهری در ترکستان قدیم که به زیباییِ مردمش معروف بوده و در شعر فارسی نماد زیبایی است.

گر به بر اندرکشی سیمبری چون تو کو بوسه جان بایدت بر دهن خویش زن

اگر کسی را به زیبایی و سفیدیِ خودت در آغوش کشیدی، بدان که آن شخص در حقیقت خودِ تو هستی؛ پس باید با جان و دل بر دهانِ خودت بوسه بزنی.

نکته ادبی: سیم‌بر: کسی که بدنی به سفیدی نقره دارد (کنایه از زیبایی). «بوسه جان» اضافه استعاری است به معنای بوسه‌ای از روی جان و دل.

بهر جمال تو است جندره حوریان عکس رخ خوب توست خوبی هر مرد و زن

تمامِ زیبایی و جمالی که حوریانِ بهشتی دارند، در اصل برای جلوه‌گریِ توست؛ در واقع هر زیبایی که در مردان و زنان می‌بینی، تنها بازتابی از چهره‌ی درخشانِ توست.

نکته ادبی: جندره: به معنای جلوه‌گری و آرایش است. در اینجا به معنای بساطِ آرایش و زیبایی به‌کار رفته است.

پرده خوبی تو شقه زلف تو است ور نه برون تافتی نور تو ای خوش ذقن

زلفِ پریشانِ تو، حجاب و پرده‌ای برای زیباییِ بی‌کرانت است؛ وگرنه اگر این پرده کنار می‌رفت، نورِ درخشانِ وجودِ تو (از شدتِ جلوه) همه‌چیز را فرامی‌گرفت و تابِ آن برای عالم نبود.

نکته ادبی: خوش‌ذقن: صفتِ کسی که چانه‌ای زیبا دارد. تافتن در اینجا به معنای تابیدن و درخشش شدید است.

آمد نقاش تن سوی بتان ضمیر دست و دلش درشکست باز بماندش دهن

نقاشِ وجود که پیکرِ انسان‌ها را طراحی می‌کند، وقتی به زیباییِ درونیِ بندگانِ خاص نگاه کرد، چنان مبهوت شد که دست و دلش لرزید و از حیرت، دهانش باز ماند.

نکته ادبی: بتانِ ضمیر: اشاره به معانی و حقایقِ باطنی که در ضمیرِ انسان‌ها جای دارد. بازماندنِ دهان، کنایه از حیرتِ شدید است.

این قفس پرنگار پرده مرغ دل است دل تو بنشناختی از قفس دل شکن

این بدنِ آراسته و زیبای تو، قفسی برای مرغِ جانِ توست؛ تو به خاطرِ مشغول شدن به این قفسِ ظاهری، نتوانستی حقیقتِ وجودِ خود را بشناسی.

نکته ادبی: قفسِ پرنگار: استعاره از پیکرِ انسانی که جلوه‌گری‌های ظاهری دارد و جان را در خود حبس کرده است.

پرده برانداخت دل از گل آدم چنانک سجده درآمد ملک گشت به دل مفتتن

وقتی جان از گلِ آدم (وجودِ خاکیِ انسان) پرده‌برداری کرد و حقیقتِ الهی آشکار شد، فرشتگان چنان مبهوت شدند که در برابرِ آن به سجده افتادند.

نکته ادبی: گلِ آدم: اشاره به آفرینشِ انسان از خاک. مفتتن: به معنای مفتون و شیفته‌ و مبهوت‌ شده است.

واسطه برخاستی گر نفسی ترک عشق پیش نشستی به لطف کای چلپی کیمسن

اگر برای لحظه‌ای از عشقِ خود دست می‌کشیدی و واسطه‌ها کنار می‌رفتند، آنگاه می‌دیدی که محبوب در پیشِ رویت نشسته و با مهربانی می‌گوید: ای بزرگوار، تو کیستی؟

نکته ادبی: چلپی کیمسن: عبارتی ترکی (Çelebi kimsən) به معنای «ای بزرگوار/ای سرور، تو کیستی؟»

چشم شدی غیب بین گر نظر شمس دین مفخر تبریزیان بر تو شدی غمزه زن

اگر نگاهِ شمسِ دین (شمس تبریزی) بر تو می‌افتاد، چشمانِ ظاهر‌بینِ تو به چشمانِ غیب‌بین تبدیل می‌شد و او بر تو ناز و کرشمه می‌کرد.

نکته ادبی: غمزه‌زن: کسی که با نگاه و اشاره‌ی چشم، دلبری می‌کند. «غیب‌بین» صفتِ چشمی است که حقایقِ پنهان را می‌بیند.

آرایه‌های ادبی

استعاره قفس پرنگار

پیکر انسان به قفسی رنگین و پرنقش‌ونگار تشبیه شده که مرغِ جان را در خود محبوس کرده است.

ایهام ختن

اشاره به شهر مشهور ختن و همچنین کنایه از دوردست‌هایی که گمان می‌رود زیبایی در آنجاست.

تشخیص و کنایه بماندش دهان

کنایه از حیرت و شگفتیِ نقاش که از شدتِ زیبایی، دهانش باز مانده است.

تلمیح سجده درآمد ملک

اشاره به داستان آفرینش آدم و سجده‌ی فرشتگان بر او.