دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۰۵۹

مولوی
گفت لبم ناگهان نام گل و گلستان آمد آن گلعذار کوفت مرا بر دهان
گفت که سلطان منم جان گلستان منم حضرت چون من شهی وآنگه یاد فلان
دف منی هین مخور سیلی هر ناکسی نای منی هین مکن از دم هر کس فغان
پیش چو من کیقباد چشم بدم دور باد شرم ندارد کسی یاد کند از کهان
جغد بود کو به باغ یاد خرابه کند زاغ بود کو بهار یاد کند از خزان
چنگ به من درزدی چنگ منی در کنار تار که در زخمه ام سست شود بگسلان
پشت جهان دیده ای روی جهان را ببین پشت به خود کن که تا روی نماید جهان
ای قمر زیر میغ خویش ندیدی دریغ چند چو سایه دوی در پی این دیگران
بس که مرا دام شعر از دغلی بند کرد تا که ز دستم شکار جست سوی گلستان
در پی دزدی بدم دزد دگر بانگ کرد هشتم بازآمدم گفتم و هین چیست آن
گفت که اینک نشان دزد تو این سوی رفت دزد مرا باد داد آن دغل کژنشان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بازتابی از سیر و سلوک عرفانی و مواجهه سالک با حقیقتِ حقانیتِ معشوق است. شاعر به تصویرسازی از حضوری می‌پردازد که در آن، هرگونه توجه به اغیار و مشغولیات دنیوی، از جمله شعر و شاعری، در برابر عظمتِ معشوق که خود را سلطانِ جانِ عارف می‌نامد، رنگ می‌بازد. فضای کلی اثر سرشار از نهیب‌های تند و دلسوزانه برای رهایی از بندهای نفسانی است.

در این میان، شاعر با استفاده از نمادهای متنوعی چون سازها (دف، نای، چنگ) بر انفعالِ عارف در برابر اراده‌ی الهی تأکید می‌کند و مخاطب را به دوری از تعلقاتِ ظاهری (خزان و خرابه) و تمرکز بر باطنِ عالم فرا می‌خواند. پیام نهایی، دعوت به ترکِ خویشتن و روی برگرداندن از عالمِ صورت برای رسیدن به مشاهده‌ی وجهِ الهی است که در پسِ حجابِ خودپرستی پنهان مانده است.

معنای روان

گفت لبم ناگهان نام گل و گلستان آمد آن گلعذار کوفت مرا بر دهان

ناگهان بر زبانم نام گل و گلستان جاری شد؛ آن معشوقِ گل‌چهره از راه رسید و مرا به خاطر این سخن، بر دهان زد.

نکته ادبی: گلعذار استعاره از معشوقی است که چهره‌اش به زیبایی گل است.

گفت که سلطان منم جان گلستان منم حضرت چون من شهی وآنگه یاد فلان

آن معشوق گفت: من سلطانِ تو و جانِ گلستانِ وجود تو هستم؛ در حضورِ پادشاهی چون من، شرم‌آور است که نامِ دیگری را بر زبان بیاوری.

نکته ادبی: حضرت در اینجا به معنای پیشگاه و درگاهِ حضور است.

دف منی هین مخور سیلی هر ناکسی نای منی هین مکن از دم هر کس فغان

تو مانندِ دفِ منی؛ پس اجازه نده هر ناکسی تو را بزند (و از تو صدایی بیرون بکشد). تو نایِ منی؛ پس اجازه نده هر کس در تو بدمد و از تو فریاد و ناله‌ای برآورد.

نکته ادبی: دف و نای نماد وجود سالک هستند که باید در اختیار معشوق باشد نه اغیار.

پیش چو من کیقباد چشم بدم دور باد شرم ندارد کسی یاد کند از کهان

در پیشگاهِ پادشاهی چون من (که همچون کیقباد مقتدرم)، از چشمِ بد دور باشم؛ بسیار زشت است که کسی در این حضور، از موجوداتِ پست و ناچیز یاد کند.

نکته ادبی: کیقباد از پادشاهانِ اسطوره‌ای ایران است که نمادِ شکوه و اقتدار است.

جغد بود کو به باغ یاد خرابه کند زاغ بود کو بهار یاد کند از خزان

جغد است که در باغ به یادِ خرابه می‌افتد، و زاغ است که در فصلِ بهار، یادِ خزانِ سرد و خشک می‌کند.

نکته ادبی: کنایه از افرادی که در بهترین شرایط نیز ذهنیتی منفی و ویران‌طلب دارند.

چنگ به من درزدی چنگ منی در کنار تار که در زخمه ام سست شود بگسلان

تو چون چنگی در آغوشِ منی و مرا می‌نوازی؛ اگر تارِ وجودت در زیرِ مضرابِ من سست شد، آن را بگسل و رها کن.

نکته ادبی: زخمه ابزاری است برای نواختنِ ساز؛ در اینجا به اراده‌ی حق اشاره دارد.

پشت جهان دیده ای روی جهان را ببین پشت به خود کن که تا روی نماید جهان

تو تا به حال فقط پشتِ (ظاهرِ) جهان را دیده‌ای؛ اکنون رویِ (باطنِ) جهان را ببین. به خویشتن (نفسِ خود) پشت کن تا چهره‌ی حقیقیِ هستی برایت آشکار شود.

نکته ادبی: ایهام در واژه‌ی پشت که هم به معنای ظاهر و هم به معنای پشت کردن (ترک کردن) به کار رفته است.

ای قمر زیر میغ خویش ندیدی دریغ چند چو سایه دوی در پی این دیگران

ای ماهِ درخشان که خودت را زیرِ ابرهایِ تیره‌ی نفس پنهان کرده‌ای، افسوس! تا کی می‌خواهی همچون سایه‌ای در پیِ دیگران بدوی؟

نکته ادبی: میغ استعاره از حجاب‌ها و تیرگی‌های ناشی از منیت است.

بس که مرا دام شعر از دغلی بند کرد تا که ز دستم شکار جست سوی گلستان

آن‌قدر درگیرِ بندها و دغل‌کاری‌هایِ شعر بودم که آن شکارِ معنوی از دستم گریخت و به سوی گلستانِ حقیقت رفت.

نکته ادبی: شاعر از قید و بندِ لفظ و شعرِ صوری شکایت دارد که او را از حقیقت بازداشته است.

در پی دزدی بدم دزد دگر بانگ کرد هشتم بازآمدم گفتم و هین چیست آن

در پیِ دزدی (نفس) بودم که دزدِ دیگری بانگ برداشت؛ ایستادم و برگشتم و گفتم این چه صدایی است؟

نکته ادبی: دزد در اینجا نمادِ وسوسه‌ها و تعلقاتِ دنیوی است.

گفت که اینک نشان دزد تو این سوی رفت دزد مرا باد داد آن دغل کژنشان

او گفت: نشانِ دزدِ تو این‌جاست و به این سو رفت؛ آن دغل‌کار با نشانیِ دروغین، مرا فریب داد.

نکته ادبی: کژنشان به معنای کسی است که مسیرِ غلط و گمراه‌کننده نشان می‌دهد.

آرایه‌های ادبی

استعاره گلعذار

تشبیه چهره معشوق به گل و به کار بردن آن به عنوان صفتی برای ذات الهی.

تشبیه و نماد دف و نای

توصیفِ وجودِ سالک به سازهایی که کاملاً در اختیارِ نوازنده (حق) قرار دارند.

کنایه پشت به خود کن

دعوت به ترکِ خودخواهی و نفس‌پرستی برای مشاهده‌ی حقیقت.

تضاد پشت جهان و روی جهان

تقابلِ ظواهرِ مادی و حقایقِ معنوی جهان.