دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۰۵۳

مولوی
با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین با آنک نیست عاشق یک دم مشو قرین
ور ز آنک یار پرده عزت فروکشید آن را که پرده نیست برو روی او ببین
آن روی بین که بر رخش آثار روی او است آن را نگر که دارد خورشید بر جبین
از بس که آفتاب دو رخ بر رخش نهاد شهمات می شود ز رخش ماه بر زمین
در طره هاش نسخه ایاک نعبد است در چشم هاش غمزه ایاک نستعین
بی خون و بی رگ است تنش چون تن خیال بیرون و اندرون همه شیر است و انگبین
از بس که در کنار همی گیردش نگار بگرفت بوی یار و رها کرد بوی طین
صبحی است بی سپیده و شامی است بی خضاب ذاتی است بی جهات و حیاتی است بی حنین
کی نور وام خواهد خورشید از سپهر کی بوی وام خواهد گلبن ز یاسمین
بی گفت شو چو ماهی و صافی چو آب بحر تا زود بر خزینه گوهر شوی امین
در گوش تو بگویم با هیچ کس مگو این جمله کیست مفتخر تبریز شمس دین

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاه شور و اشتیاقِ عارفانه‌ای است که در آن، شاعر با زبانی سرشار از ستایش، مخاطب را به دوری از نااهلان و همنشینی با عاشقانِ حقیقی فرا می‌خواند. محورِ اصلیِ کلام، تبیینِ جایگاهِ رفیعِ «محبوب» است که نه تنها یک انسان معمولی، بلکه آینه‌ی تمام‌نمایِ صفاتِ حق‌تعالی است.

شاعر در این فضایِ روحانی، محبوبِ خود را موجودی فراتر از قید و بندهای مادی و جسمانی معرفی می‌کند. او با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های درخشان، محبوب را خورشیدی می‌بیند که بی‌نیاز از هرگونه وام‌گیریِ نور و زیبایی، خود کانونِ هستی است و هر که در کنار او قرار گیرد، از تیرگیِ خاک به نورِ حقیقت می‌رسد.

در نهایت، هدفِ این کلام، دعوتِ سالک به خاموشی و پاک‌دلی است؛ چرا که تنها در سکوتِ مطلقِ ذهنی و زلالیِ جان است که می‌توان به اسرارِ نهانِ این گنجینه‌ی هستی، یعنی شمسِ دین، دست یافت و در محضرِ او، حقیقتِ بندگی را دریافت.

معنای روان

با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین با آنک نیست عاشق یک دم مشو قرین

با عاشقانِ حق‌جو همنشین باش و طریقِ عشق را پیشه کن، و هرگز حتی برای یک دم، با کسی که بویی از عشق نبرده است، هم‌سخن و هم‌نفس مشو.

نکته ادبی: تضاد میان عاشقان و غیرعاشقان، دلالت بر ضرورتِ انتخابِ آگاهانه‌ی همنشین در سلوک عرفانی دارد.

ور ز آنک یار پرده عزت فروکشید آن را که پرده نیست برو روی او ببین

اگر آن یارِ بلندمرتبه، حجابِ جلال و بزرگی را از چهره براندازد، تنها کسی می‌تواند جمالِ او را به تماشا بنشیند که خود از زنگارِ خودپرستی و حجاب‌هایِ نفسانی پاک باشد.

نکته ادبی: پرده‌ی عزت به معنای حجاب‌های قدسی است که مانع از دیدنِ حقیقت برای نااهلان می‌شود.

آن روی بین که بر رخش آثار روی او است آن را نگر که دارد خورشید بر جبین

آن چهره‌ای را ببین که نشانه‌هایِ جمالِ الهی بر آن نقش بسته است؛ به کسی نگاه کن که گویی خورشیدِ حقیقت در پیشانی‌اش می‌درخشد.

نکته ادبی: آثار روی او، استعاره از تجلیاتِ صفاتِ خداوندی در سیمایِ ولیّ خداست.

از بس که آفتاب دو رخ بر رخش نهاد شهمات می شود ز رخش ماه بر زمین

از بس که آن محبوب، پرتوِ درخشانِ چهره‌اش را بر رخسارِ خویش افکنده است، ماهِ آسمان در برابرِ این درخشش، رنگ می‌بازد و همچون شطرنج‌بازی که مات شده، تسلیم زیبایی او می‌شود.

نکته ادبی: شهمات (شاه مات) در اینجا استعاره از مغلوب شدن زیباییِ ماه در برابر چهره‌ی درخشان محبوب است.

در طره هاش نسخه ایاک نعبد است در چشم هاش غمزه ایاک نستعین

در پیچ و خمِ موهایش (طره)، رمز و رازِ عبادتِ خالصانه («ایاک نعبد») نهفته است و در نگاهِ فریبنده‌اش، تضرع و نیاز به یاریِ حق («ایاک نستعین») موج می‌زند.

نکته ادبی: تضمینِ آیاتِ سوره‌ی حمد نشان‌دهنده‌ی پیوندِ عمیقِ محبوب با توحید و عبودیت است.

بی خون و بی رگ است تنش چون تن خیال بیرون و اندرون همه شیر است و انگبین

پیکرِ او همچون موجوداتِ خیالی، از گوشت و پوست و رگ و خونِ مادی تهی است و سراسر وجودش، چه در ظاهر و چه در باطن، سرشار از لطف و شیرینیِ معنوی است.

نکته ادبی: شیر و انگبین نمادِ کمالِ لطف و شیرینیِ روحانی است که عاری از آلودگی‌های مادی است.

از بس که در کنار همی گیردش نگار بگرفت بوی یار و رها کرد بوی طین

از بس که آن نگارِ ازلی او را در آغوشِ لطفِ خویش گرفته، جانِ او عطر و بویِ معشوق را به خود گرفته و رنگ و بویِ خاک و تعلقاتِ دنیوی را کاملاً از دست داده است.

نکته ادبی: بویِ طین (خاک/گل) کنایه از سرشتِ مادی و بشری است که در اثرِ عشقِ الهی، متعالی شده است.

صبحی است بی سپیده و شامی است بی خضاب ذاتی است بی جهات و حیاتی است بی حنین

او سپیده‌دمی است که به تاریکی نمی‌گراید و شامی است که به سرخی نمی‌زند؛ ذاتی است فراتر از جهاتِ مکان و حیاتی است که با هیچ ناله و اندوهِ دنیوی آمیخته نیست.

نکته ادبی: این بیت توصیفِ تجرد و ثباتِ مطلقِ حقیقتِ وجودیِ محبوب است که در بندِ زمان و مکان نمی‌گنجد.

کی نور وام خواهد خورشید از سپهر کی بوی وام خواهد گلبن ز یاسمین

همان‌طور که خورشید برای درخشش از آسمان نور نمی‌گیرد و گلِ سرخ برای خوشبویی به یاسمن نیاز ندارد، این جانِ پاک نیز کمالِ خود را از جایی وام نمی‌گیرد، چرا که خودِ سرچشمه‌ی نور و زیبایی است.

نکته ادبی: استفاده از تمثیلِ خورشید و گل برای بیانِ استغنایِ ذاتیِ محبوب از غیرِ خود.

بی گفت شو چو ماهی و صافی چو آب بحر تا زود بر خزینه گوهر شوی امین

همچون ماهی، خاموش و بی‌گفت‌وگو باش و همچون آبِ دریا، زلال و صاف‌دل شو تا شایستگیِ آن را بیابی که امانت‌دارِ گنجینه‌ی اسرارِ الهی شوی.

نکته ادبی: ماهی نمادِ سکوت و بحر نمادِ زلالیِ جان است که لازمه‌ی کسبِ معرفت است.

در گوش تو بگویم با هیچ کس مگو این جمله کیست مفتخر تبریز شمس دین

رازی را در گوشِ جانت نجوا می‌کنم که به هیچ‌کس مگو؛ این حقیقتِ ناب که وصفش رفت، همان شمسِ دین، افتخارِ تبریز است.

نکته ادبی: مخاطب قراردادنِ نفس برای حفظِ اسرارِ عرفانی و معرفیِ نهاییِ محبوب.

آرایه‌های ادبی

استعاره خورشید بر جبین

تشبیه جمالِ معنوی به خورشید برای بیانِ درخششِ خیره‌کننده و کمالِ مطلقِ محبوب.

تضمین ایاک نعبد و ایاک نستعین

بهره‌گیری از آیاتِ قرآنی برای تقدس‌بخشی به صفاتِ محبوب و پیوندِ او با توحیدِ مطلق.

مبالغه شهمات می‌شود ز رخش ماه بر زمین

بزرگ‌نماییِ زیباییِ محبوب تا حدی که ماهِ آسمان در برابرِ او شکست می‌خورد و خجل می‌شود.

تشبیه بی‌خون و بی رگ است تنش چون تن خیال

استفاده از تشبیه برای بیانِ لطافت و تجردِ جسمِ معنویِ محبوب که فراتر از ماده است.