دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۰۵۰

مولوی
جانا بیار باده و بختم تمام کن عیش مرا خجسته چو دارالسلام کن
زهره کمین کنیزک بزم و شراب توست دفع کسوف دل کن و مه را غلام کن
همچون مسیح مایده از آسمان بیار از نان و شوربا بشری را فطام کن
مشتی فسرده را به دم گرم بشکفان مشتی گدای را شه بااحتشام کن
این روی پرگره را خندان و شاد کن این عمر منقطع را عمری مدام کن
ای شوق هر دماغ سر عاشقان بخار وی ذوق هر مقام بر ما مقام کن
آن خانه را که جام نباشد چو نیست نور ما خانه ساختیم تو تدبیر جام کن
ما را وظیفه هاست ز لطف تو صد هزار درمانده گشت دل که چه گوید کدام کن
خاموش کن که دوست مجیب است بی سال نظاره کرم کن و ترک کلام کن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزلِ عرفانی، نیایشِ عاشقانه‌ای است که در آن سالک از معشوقِ ازلی، طلبِ فیض و دگرگونیِ بنیادین در احوالِ درونی دارد. شاعر با بهره‌گیری از نمادهای مینوی، از معشوق می‌خواهد که قیدوبندهای مادی و رنج‌های دنیوی را از وجودِ او بزداید و به او حیاتی ابدی و سرشار از نشاطِ روحانی ببخشد.

در این ابیات، پیوندِ ناگسستنی میان «بنده» و «خالق» با زبانِ تمنا و خواهش تبیین شده است. شاعر بر این باور است که حضورِ معشوق در کالبدِ جان، همان «باده‌یِ جان‌بخش» است که تاریکی‌ها را به نور مبدل می‌کند و انسانِ خاکی و دردمند را از ساحتِ فقر به جایگاهی از عزت و شکوهِ معنوی می‌رساند.

معنای روان

جانا بیار باده و بختم تمام کن عیش مرا خجسته چو دارالسلام کن

ای معشوق، باده‌یِ معرفت و عشق را برایم فراهم کن تا سرنوشتِ من به کمال برسد و عیش و شادمانیِ مرا همچون «دارالسلام» (بهشت)، مبارک و جاودان ساز.

نکته ادبی: دارالسلام، کنایه از بهشت و جایگاهی امن و آرامش‌بخش است که در اینجا استعاره از مقامِ قربِ الهی است.

زهره کمین کنیزک بزم و شراب توست دفع کسوف دل کن و مه را غلام کن

سیاره‌یِ زهره که نمادِ زیبایی و موسیقی است، تنها کنیزکِ بزمِ توست؛ پس تاریکی و گرفتگیِ دلم را که همچون کسوف است، برطرف کن و ماهِ وجودم را غلامِ درگاهت بگردان.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاحات نجومی (زهره و کسوف) برای بیان عظمتِ معشوق در مقایسه با جهانِ هستی.

همچون مسیح مایده از آسمان بیار از نان و شوربا بشری را فطام کن

مانندِ حضرت عیسی، مائده‌ای آسمانی و روحانی برایم فرود آر تا از نیازهایِ پیشِ‌پاافتاده‌یِ مادی همچون نان و غذا، بی‌نیاز و آزاد شوم.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ قرآنیِ نزولِ مائده (سفره‌یِ آسمانی) برای حواریونِ حضرت عیسی (ع) که نمادِ رزقِ معنوی است.

مشتی فسرده را به دم گرم بشکفان مشتی گدای را شه بااحتشام کن

ما را که همچون گلی پژمرده و بی‌جان هستیم، با دمِ مسیحایی و گرمِ خود زنده کن و از این گدایانِ درگاهِ عشق، پادشاهانی با حشمت و عظمت بساز.

نکته ادبی: استعاره از «دمِ گرم» به نفسِ قدسی و روح‌بخشِ الهی که مرده‌دلان را زنده می‌کند.

این روی پرگره را خندان و شاد کن این عمر منقطع را عمری مدام کن

این صورتِ درهم‌کشیده و پر از اندوهم را خندان و شاداب گردان و این عمرِ کوتاهِ گذرا را به عمرِ ابدی و همیشگی متصل کن.

نکته ادبی: تضادِ معنایی میان «عمرِ منقطع» (فانی) و «عمرِ مدام» (باقی).

ای شوق هر دماغ سر عاشقان بخار وی ذوق هر مقام بر ما مقام کن

ای که شوقِ تو در کانونِ تفکر و جانِ هر عاشق می‌جوشد، کاری کن که این حالِ خوش و مقامِ معنوی برای ما پایدار و همیشگی شود.

نکته ادبی: «دماغ» در ادبیاتِ کهنِ فارسی فراتر از معنایِ عضوی، کنایه از جایگاهِ فکر، ادراک و آگاهیِ آدمی است.

آن خانه را که جام نباشد چو نیست نور ما خانه ساختیم تو تدبیر جام کن

دلی که از عشقِ تو (باده) خالی باشد، تاریک است و نوری ندارد؛ ما ظرفِ وجودمان را آماده کرده‌ایم، تو خود باده‌یِ عشق را در آن بریز.

نکته ادبی: استعاره از «خانه» برای دل و «جام» برای ابزارِ دریافتِ فیضِ الهی.

ما را وظیفه هاست ز لطف تو صد هزار درمانده گشت دل که چه گوید کدام کن

من از لطفِ بی‌کرانِ تو، هزاران خواسته‌یِ درونی دارم که حیران مانده‌ام کدام‌یک را اول طلب کنم.

نکته ادبی: کنایه از غلبه‌یِ شوق و کثرتِ نیازهایِ عارفانه که زبان را از بیانِ اولویت قاصر می‌کند.

خاموش کن که دوست مجیب است بی سال نظاره کرم کن و ترک کلام کن

ساکت باش و سخن مگو، چرا که معشوق از نیتِ تو آگاه است و پاسخ می‌دهد؛ فقط شاهدِ بخششِ او باش و از گفتگو دست بکش.

نکته ادبی: تأکید بر مقامِ تسلیم و سکوتِ عارفانه (ادبِ حضور) در برابرِ معشوق که نیازی به کلامِ ظاهری ندارد.

آرایه‌های ادبی

تلمیح همچون مسیح مایده

اشاره به معجزه‌یِ حضرت عیسی در نزولِ غذای آسمانی.

استعاره جام

نمادِ ظرفیتِ وجودیِ انسان برای پذیرشِ فیض و عشقِ الهی.

تضاد عمرِ منقطع و عمری مدام

تقابلِ میانِ فانی‌بودنِ وجودِ انسانی و ابدی‌شدنِ آن در پرتوِ عشق.