دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۰۴۵

مولوی
تو آب روشنی تو در این آب گل مکن دل را مپوش پرده دل را تو دل مکن
پاکان به گرد در به تماشا نشسته اند دل را و خویش را ز عزیزان خجل مکن
دل نعره می زند که بکش خویش را ز عشق ور جمله جان نگردی دل را بحل مکن
مس را که زر کنند یکی علم دیگر است زین ها که می کنی نشود زر بهل مکن
دوری بگشت این تن کز دل بگشته ای سی سال دور باشد سی را چهل مکن
چیزی که زیر هاون افلاک سوده شد این سرمه نیست دیده از آن مکتحل مکن
هنگامه هاست در ره هر جا مه ای است رو بی گاه گشت روز تو خود مشتغل مکن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، دعوتی شورانگیز و هشداردهنده به سوی خودشناسی و پالایش روح از آلودگی‌های دنیوی است. شاعر با زبانی صریح و نافذ، انسان را فرا می‌خواند تا ذاتِ پاک و نورانی خود را در غبارِ تعلقاتِ مادی گم نکند و از گذرِ پرشتاب عمر غافل نماند.

پیام محوری اثر، ضرورتِ گذشتن از «خویشتنِ کاذب» و پیوستن به حقیقتِ عشق است. از دیدگاه شاعر، فرصتِ عمر در مسیرِ کمال بسیار کوتاه است و نباید آن را با سرگرمی‌های بیهوده و حجاب‌هایِ تیره به هدر داد؛ بلکه باید با هوشیاری و دوری از غفلت، به دنبالِ اکسیرِ حقیقت بود.

معنای روان

تو آب روشنی تو در این آب گل مکن دل را مپوش پرده دل را تو دل مکن

تو که ذاتاً پاک و روشنی، خودت را به آلودگی‌های این دنیایِ مادی نیالا. رویِ دلت را با پرده‌هایِ غفلت نپوشان و حقیقتِ دل را به بازی‌هایِ بی‌ارزشِ دنیایی تبدیل نکن.

نکته ادبی: آبِ روشن کنایه از فطرتِ پاکِ الهی است.

پاکان به گرد در به تماشا نشسته اند دل را و خویش را ز عزیزان خجل مکن

بزرگان و پاکانِ راهِ حقیقت در آستانه‌یِ درگاهِ الهی به انتظار نشسته‌اند تا تو را ببینند. پس با آلودگی‌هایت، خود و دلت را در برابر این عزیزان، شرمگین و سرافکنده مکن.

نکته ادبی: خجل بودن در اینجا به معنایِ شرمساریِ اخلاقی و معنوی است.

دل نعره می زند که بکش خویش را ز عشق ور جمله جان نگردی دل را بحل مکن

دلت فریاد می‌زند که برای رسیدن به عشق، باید از خودِ ناچیزت بگذری و «منِ» خود را قربانی کنی. اگر نمی‌توانی تمامِ وجودت را غرق در جان و حقیقت کنی، پس لااقل این‌گونه زیستنِ پراکنده را برایِ خود جایز و درست مپندار.

نکته ادبی: بحل مکن در اینجا به معنای حلال شمردن یا روا دانستن است.

مس را که زر کنند یکی علم دیگر است زین ها که می کنی نشود زر بهل مکن

تبدیل کردنِ مسِ وجود به طلایِ ناب، نیازمندِ علمی خاص و کیمیایی الهی است. این کارهایی که تو انجام می‌دهی و این تلاش‌هایِ بی‌ثمر، تو را به آن حقیقتِ زرین نمی‌رساند؛ پس دست از این کارهای بیهوده بردار.

نکته ادبی: مس و زر نمادِ تغییرِ وضعیتِ انسان از مرتبه‌یِ حیوانی به مرتبه‌یِ انسانی و الهی است.

دوری بگشت این تن کز دل بگشته ای سی سال دور باشد سی را چهل مکن

این تنِ تو به این دلیل از تو دور افتاده که از حقیقتِ قلبت فاصله گرفته‌ای. اگر سی سال است که در این دوری مانده‌ای، دیگر بیش از این (به چهل سال و بیشتر) آن را طولانی نکن و به سویِ اصلِ خود بازگرد.

نکته ادبی: عدد سی و چهل در اینجا کنایه از طولانی شدنِ عمر در غفلت است.

چیزی که زیر هاون افلاک سوده شد این سرمه نیست دیده از آن مکتحل مکن

هر آن‌چه در زیرِ هاونِ روزگار و چرخشِ فلک خرد و له شده، لزوماً برایِ تقویتِ بینش نیست؛ آن را به عنوانِ سرمه (دارویِ چشم) به کار نبر و چشمِ دلت را به هر چه در این دنیا می‌بینی، خیره مکن.

نکته ادبی: مکتحل شدن یعنی سرمه کشیدن که در اینجا کنایه از بصیرت یافتن است.

هنگامه هاست در ره هر جا مه ای است رو بی گاه گشت روز تو خود مشتغل مکن

در مسیرِ حق، غوغا و سرگرمی‌هایِ فراوانی است و در هر گوشه‌ای، جلوه‌ای از زیباییِ (ماه) دیده می‌شود؛ به سوی حقیقت برو. عمرِ تو رو به پایان است، بیش از این خود را درگیرِ امورِ بی‌فایده و سرگرم‌کننده مکن.

نکته ادبی: مه در اینجا کنایه از پیرِ راه یا تجلیاتِ جمالِ الهی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره آب روشن

اشاره به ذات پاک و الهی انسان.

تمثیل (کیمیاگری) مس را که زر کنند

تشبیه تحولِ روحی انسان به تبدیل مس به طلا که نیازمندِ اکسیر عشق است.

کنایه سرمه

کنایه از وسیله‌یِ بصیرت و بیناییِ باطن.

استعاره هاون افلاک

اشاره به سختی‌هایِ عالمِ مادی و گذشتِ زمان که انسان را در خود خرد می‌کند.

ایهام مه

هم به معنایِ ماهِ آسمانی است و هم کنایه از پیر و مرشدِ راه که زیبایی و نورِ حقیقت را به همراه دارد.