دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۰۴۲

مولوی
ای سنگ دل تو جان را دریای پرگهر کن ای زلف شب مثالش در نیم شب سحر کن
چنگی که زد دل و جان در عشق بانوا کن نی های بی زبان را زان شهد پرشکر کن
چون صد هزار در در سمع و بصر تو داری یک دامنی از آن در در کار کور و کر کن
از خون آن جگرها که بوی عشق دارد از بهر اهل دل را یک قلیه جگر کن
بس شیوه ها که کردند جان ها و ره نبردند ای چاره ساز جان ها یک شیوه دگر کن
مرغان آب و گل را پرها به گل فروشد ای تو همای دولت پر برفشان سفر کن
چون دیو ره بپیما تا بینی آن پری را و اندر بر چو سیمش تو کار دل چو زر کن
هر چت اشارت آید چون و چرا رها کن با خوی تند آن مه زنهار سر به سر کن
پای ملخ که جان است چون مور پیش او بر در پیش آن سلیمان بر هر رهی حشر کن
آبی است تلخ دریا در زیر گنج گوهر بگذار آب تلخش تو زیر او زبر کن
ماری است مهره دارد زان سوی زهر در سر ور ز آنک مهره خواهی از زهر او گذر کن
خواهی درخت طوبی نک شمس حق تبریز خواهی تو عیش باقی در ظل آن شجر کن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، دعوتی است عارفانه و پرشور به سلوک و تغییرِ درونی؛ شاعر از مخاطب می‌خواهد که با عبور از ظواهرِ فریبنده‌ی جهانِ مادی و کنار نهادنِ منطقِ حسابگرانه، به گنجینه‌یِ نهفته در جان خویش دست یابد. فضا و لحنِ اثر، سرشار از امید به تحول و دعوت به تسلیمِ عاشقانه در برابرِ راهنمایِ روحانی است تا سالک بتواند از «گل و لایِ» دلبستگی‌های دنیوی رها شده و به «همایِ» سعادتِ ابدی بدل شود.

مضمونِ اصلی بر کیمیایِ عشق و تسلیم استوار است. شاعر تأکید دارد که رنج‌ها و تلخی‌های دنیا، پوششی بر حقیقتی گران‌بها هستند و تنها کسی که بتواند از «چون و چرا» فراتر رود و با شجاعتِ تمام، جانِ اندک خود را همچون هدیه‌ای ناچیز نزدِ معشوق ببرد، به عیشِ باقی و درختِ طوبایِ معرفت که در وجودِ پیرِ راه (شمسِ تبریزی) تجلی یافته، دست می‌یابد.

معنای روان

ای سنگ دل تو جان را دریای پرگهر کن ای زلف شب مثالش در نیم شب سحر کن

ای کسی که قلبی سخت و تیره داری، درون خود را به دریایی سرشار از معانی و ارزش‌های الهی تبدیل کن. ای کسی که زلفت (نمادِ تاریکی و جهل) همچون شب است، در این تاریکی، نوری همچون سپیده‌دمِ معرفت بیافرین.

نکته ادبی: سنگ‌دل استعاره از قساوت یا جهل است. دریای پرگهر کنایه از ظرفیت والای انسانی برای پذیرش معرفت است.

چنگی که زد دل و جان در عشق بانوا کن نی های بی زبان را زان شهد پرشکر کن

آن سازِ درونی (دل) که در وادیِ عشق نواخته شده را خوش‌آهنگ و بانوا کن. آن جان‌های خشک و بی‌زبانی را که همچون نی هستند، با شهدِ معرفت و عشق، شیرین و گویا ساز.

نکته ادبی: چنگ و نی از نمادهای اصلی موسیقی عرفانی در اشعار مولانا هستند که به روحِ انسان اشاره دارند.

چون صد هزار در در سمع و بصر تو داری یک دامنی از آن در در کار کور و کر کن

از آنجا که تو در گوش و چشمت صدها گوهرِ بینایی و شنواییِ معنوی نهفته داری، بخشی از این داراییِ ارزشمند را صرفِ حالِ کسانی کن که در راهِ حق، کور و کر هستند و از حقیقت بی‌خبرند.

نکته ادبی: در اینجا در سمع و بصر استعاره از ادراک و شهود قلبی است که انسانِ غافل از آن بی‌بهره است.

از خون آن جگرها که بوی عشق دارد از بهر اهل دل را یک قلیه جگر کن

از آن رنج‌ها و دردهایی که رنگ و بوی عشق حقیقی دارد، غذایی روحی (قلیه) برای اهلِ دل و عاشقانِ پاک‌باخته فراهم کن تا از این دردِ مقدس، به کمال و پختگی برسند.

نکته ادبی: قلیه در اینجا تمثیلی از برساختنِ فضایی برای رشدِ اهلِ دل از طریقِ رنجِ عشق است.

بس شیوه ها که کردند جان ها و ره نبردند ای چاره ساز جان ها یک شیوه دگر کن

بسیاری از جان‌ها روش‌های گوناگونی را آزمودند اما به مقصود نرسیدند؛ پس ای خدایی که تنها چاره‌سازِ جان‌ها هستی، تو خود روشی نو برای گشودنِ این راه به ما نشان ده.

نکته ادبی: شیوه به معنای روش و طریق سلوک است که عقلِ جزئی از یافتن آن عاجز است.

مرغان آب و گل را پرها به گل فروشد ای تو همای دولت پر برفشان سفر کن

پرندگانِ گرفتار در بندِ آب و گِل (دلبستگانِ دنیای مادی)، بال‌هایشان در گلِ هوس فرو رفته و زمین‌گیر شده‌اند؛ ای انسانِ والا (همای سعادت)، تو پروبالت را از این وابستگی‌های حقیر رها کن و به سویِ آسمانِ حقیقت پرواز کن.

نکته ادبی: آب و گل استعاره از عالم ماده و جسمانیت است. همای نماد فر و سعادت است.

چون دیو ره بپیما تا بینی آن پری را و اندر بر چو سیمش تو کار دل چو زر کن

همان‌طور که راه را بر دیو می‌بندند، تو نیز بر دیوِ نفس چیره شو تا به دیدارِ آن پری‌چهره‌یِ زیبا (محبوبِ الهی) نائل شوی و در آغوشِ سیمینِ او، قلبِ مسی‌ات (وجودِ ناچیزت) را به طلایِ ناب تبدیل کنی.

نکته ادبی: دیو و پری تقابل میان نفس اماره و تجلیاتِ زیباییِ الهی است.

هر چت اشارت آید چون و چرا رها کن با خوی تند آن مه زنهار سر به سر کن

هرگاه از جانبِ محبوب، اشاره‌ای به تو شد، منطقِ چون و چرا را کنار بگذار. در برابرِ خویِ تند و قهرآمیزِ آن مهتاب‌رو، صبور باش و سرِ تسلیم فرود آور.

نکته ادبی: چون و چرا نشان‌دهنده‌ی عقلِ استدلالی است که در برابرِ عشق رنگ می‌بازد.

پای ملخ که جان است چون مور پیش او بر در پیش آن سلیمان بر هر رهی حشر کن

اگر تنها هدیه‌یِ تو، پایِ ملخی ناچیز (جانِ اندکِ تو) است، آن را همچون مورچه‌ای که هدیه‌یِ ناچیزش را نزدِ سلیمان برد، پیشِ او ببر و در هر راهی که به سویِ آن سلیمانِ وقت می‌رود، حضور داشته باش.

نکته ادبی: اشاره به داستان مور و سلیمان که نمادِ هدیه‌یِ کوچکِ عاشق در برابرِ عظمتِ معشوق است.

آبی است تلخ دریا در زیر گنج گوهر بگذار آب تلخش تو زیر او زبر کن

در پسِ ظاهرِ تلخ و ناخوشایندِ این جهانِ فانی، گنجینه‌ای از گوهرِ حقیقت نهفته است؛ از این ظاهرِ تلخ بگذر و به آن گنجِ درونی دست یاب.

نکته ادبی: اشاره به اینکه لذاتِ ظاهری فریبنده و باطنِ دنیا تلخ است، اما در عمقِ آن حقیقت نهفته است.

ماری است مهره دارد زان سوی زهر در سر ور ز آنک مهره خواهی از زهر او گذر کن

در پسِ هر گزندگی و رنجی (مار)، مهره‌ای قیمتی پنهان است که به سلامتِ جان کمک می‌کند؛ اگر آن مهره‌ی ارزشمند را می‌خواهی، باید از زهرِ آن نیز هراسی نداشته باشی و از آن بگذری.

نکته ادبی: اشاره به باورهای کهن که می‌گفتند در سرِ مار مهره‌ای است که خاصیتِ پادزهر دارد.

خواهی درخت طوبی نک شمس حق تبریز خواهی تو عیش باقی در ظل آن شجر کن

اگر خواهانِ برخورداری از سایه‌ی درختِ طوبی (آرامش و کمالِ بهشتی) هستی، خورشیدِ حقیقت، یعنی شمسِ تبریزی اینجاست. اگر به دنبالِ زندگیِ ابدی و عیشِ جاویدانی، در سایه‌یِ وجودِ او پناه بگیر.

نکته ادبی: درخت طوبی نماد کمال و بهشت است و شمس تبریزی به عنوان راهنمای رسیدن به این کمال معرفی شده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره دریای پرگهر / همای دولت

به ترتیب برای اشاره به ظرفیت عظیم روح انسان و جایگاه بلند و سعادتمندانه ی عارف به کار رفته اند.

تلمیح مور و سلیمان / درخت طوبی

اشاره به داستان‌ها و آموزه‌های مذهبی و اساطیری برای تبیین مفاهیم عرفانی (فروتنی و دسترسی به سعادت ابدی).

تضاد (طباق) آب تلخ / گنج گوهر - زهر / مهره

شاعر با کنار هم قرار دادنِ ظواهرِ ناخوشایند (تلخی و زهر) و باطنِ ارزشمند (گنج و مهره)، به گذار از ظاهر به باطن تاکید می‌کند.

تمثیل دیو ره بپیما

تمثیلِ مبارزه با نفس و کنار زدنِ موانع برای رسیدن به جمالِ محبوب.