دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۰۳۶

مولوی
امروز سرکشان را عشقت جلوه کردن آورد بار دیگر یک یک ببسته گردن
رو رو تو در گلستان بنگر به گل پرستان یک لحظه سجده کردن یک لحظه باده خوردن
نگذارد آن شکرخو بر ما ز ما یکی مو چون صوفیان جان را این است سر ستردن
دندان تو چو شد سست بر جاش دیگری رست می دانک همچنین است بر مرد جان سپردن
ای خصم شمس تبریز ای دزد راه و منکر می باش در شکنجه از خویش و درفشردن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات با زبانی کوبنده و عرفانی، قدرت بی‌مانند عشق را به تصویر می‌کشند که سرکشان و مغروران را به زانو درمی‌آورد. شاعر، فرآیندِ تسلیمِ جان در برابر محبوب را به شکلی اجتناب‌ناپذیر و در عین حال تعالی‌بخش ترسیم می‌کند.

در نگاه شاعر، مرگ پایانِ هستی نیست، بلکه دگرگونی و تحولی است که انسان را از وجودِ کهنه به وجودِ نو می‌رساند. همچنین، در انتها، نویسنده با صلابتی خاص، منکران و دشمنانِ راهِ حقیقت را به حالِ خود وا می‌گذارد و آنان را در اسارتِ رنج‌های درونی‌شان گرفتار می‌بیند.

معنای روان

امروز سرکشان را عشقت جلوه کردن آورد بار دیگر یک یک ببسته گردن

امروز عشق تو چنان قدرتمند است که تمام سرکشان و مغروران را وادار به تسلیم کرده و یک‌به‌یک آن‌ها را با گردن‌های بسته به پیشگاه خود کشانده است.

نکته ادبی: جلوه کردن در اینجا به معنای نمایان ساختنِ قدرت عشق است که موجب زبونی و انقیادِ سرکشان گشته است.

رو رو تو در گلستان بنگر به گل پرستان یک لحظه سجده کردن یک لحظه باده خوردن

برو و در گلستان به شیفتگانِ زیبایی نگاه کن؛ جریان زندگی مدام در حال تغییر است؛ لحظه‌ای در حال عبادت و بندگی هستیم و لحظه‌ای در پی شادی و مستی، و این دو همواره در کنار هم‌اند.

نکته ادبی: باده در عرفان معمولاً نمادِ عشق حقیقی و شور و حالِ معنوی است، نه لزوماً شرابِ انگوری.

نگذارد آن شکرخو بر ما ز ما یکی مو چون صوفیان جان را این است سر ستردن

آن محبوبِ شیرین‌رفتار، چنان در وجودِ ما تصرف می‌کند که ذره‌ای از خودِ کاذب و منیّت ما باقی نمی‌گذارد. برای عارفان و صوفیان، حقیقتِ تزکیه و پاک‌سازی جان همین است که هیچ از خود باقی نماند.

نکته ادبی: سر ستردن به معنای پاک کردنِ سر یا استعاره از پاک کردنِ وجود از آلودگی‌های نفسانی است.

دندان تو چو شد سست بر جاش دیگری رست می دانک همچنین است بر مرد جان سپردن

همان‌طور که وقتی دندانی سست می‌شود و می‌افتد، دندان دیگری به جای آن می‌روید، بدان که مرگ و جان سپردن نیز برای آدمی همین‌گونه است؛ یعنی پایان نیست، بلکه آغازی نو و رویشی دوباره است.

نکته ادبی: می‌دانک به معنای بدان که است؛ استفاده از مثال ملموس برای اثباتِ جاودانگی جان.

ای خصم شمس تبریز ای دزد راه و منکر می باش در شکنجه از خویش و درفشردن

ای کسی که با شمس تبریزی دشمنی می‌کنی و راهِ حق را می‌زنی و آن را انکار می‌کنی، خودت در چنگالِ تردیدها و رنج‌های درونی‌ات گرفتار باش و در پیله‌ی تنگِ خویشتن‌خواهی‌ات دست‌وپای بزن.

نکته ادبی: دزد راه استعاره از کسی است که مانعِ رسیدنِ سالک به مقصد می‌شود. درفشردن به معنای فشار آوردن بر خود و در مضیقه قرار گرفتن است.

آرایه‌های ادبی

استعاره ببسته گردن

نمادِ تسلیم شدنِ کاملِ سرکشان در برابر عشق.

تمثیل دندان تو چو شد سست...

استفاده از رویشِ دوباره دندان برای بیانِ تحولِ روحیِ مرگ و زنده شدنِ دوباره‌ی جان.

تضاد سجده کردن و باده خوردن

نشان‌دهنده دوگانه بودنِ احوالِ انسانی میان بندگی و لذت‌جویی در مسیرِ هستی.