دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۰۳۱

مولوی
ای محو راه گشته از محو هم سفر کن چشمی ز دل برآور در عین دل نظر کن
دل آینه است چینی با دل چو همنشینی صد تیغ اگر ببینی هم دیده را سپر کن
دانم که برشکستی تو محو دل شدستی در عین نیست هستی یک حمله دگر کن
تا بشکنی شکاری پهلوی چشمه ساری ای شیر بیشه دل چنگال در جگر کن
چون شد گرو گلیمی بهر در یتیمی با فتنه عظیمی تو دست در کمر کن
ماییم ذره ذره در آفتاب غره از ذره خاک بستان در دیده قمر کن
از ما نماند برجا جان از جنون و سودا ای پادشاه بینا ما را ز خود خبر کن
در عالم منقش ای عشق همچو آتش هر نقش را به خود کش وز خویش جانور کن
ای شاه هر چه مردند رندان سلام کردند مستند و می نخوردند آن سو یکی گذر کن
سیمرغ قاف خیزد در عشق شمس تبریز آن پر هست برکن وز عشق بال و پر کن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه شعری پرشور و عرفانی، دعوتی است به ترک تعلقات دنیوی و گذار از ظاهر به باطن. شاعر با لحنی آمرانه و در عین حال مشفقانه، سالک را تشویق می‌کند که از خودِ محدود و خاکی بگذرد و با دیده‌ای بصیر، به حقیقتِ قلب بنگرد.

در این مسیر، سختی‌ها و خطرات را همچون تیغ‌های تیز می‌بیند که در برابرِ آینه‌ی دل، باید با سپری از ایمان و عشق، محافظت شوند. اوجِ این سفر، فنا شدن در حقیقتِ مطلق و رسیدن به مقامی است که در آن، عاشق، فارغ از رنگ و لعابِ دنیا، به هستیِ واقعی دست می‌یابد.

معنای روان

ای محو راه گشته از محو هم سفر کن چشمی ز دل برآور در عین دل نظر کن

تو که در مسیرِ جست‌وجو سرگشته‌ای، اکنون از خودِ سرگشته نیز بگذر و آن را نیز رها کن. با چشمی که از درونِ جان برآمده، به حقیقتِ قلبت با بصیرت بنگر.

نکته ادبی: محو در اینجا به معنای مقام فنا و بی‌خویشتنی عارفانه است.

دل آینه است چینی با دل چو همنشینی صد تیغ اگر ببینی هم دیده را سپر کن

دل انسان همچون آینه‌ای ظریف و چینی است. اگر در این همنشینی با دل، با هزاران تهدید و تیغِ بلا مواجه شدی، باز هم آن را نادیده بگیر و بینش و بصیرت خود را سپرِ راهت قرار بده.

نکته ادبی: دل چینی استعاره از ظرافت و آسیب‌پذیری قلب در برابر تعلقات است.

دانم که برشکستی تو محو دل شدستی در عین نیست هستی یک حمله دگر کن

می‌دانم که خودِ پیشینت را شکستی و به مقامِ محو و نیستی رسیدی؛ اما در همین حال که در عینِ نیستی هستی، همچنان هستیِ حقیقی در تو پنهان است؛ پس یک گامِ دیگر برای رسیدن به کمال بردار.

نکته ادبی: استفاده از پارادوکس برای بیانِ مقامِ فنا که خود نوعی هستیِ برتر است.

تا بشکنی شکاری پهلوی چشمه ساری ای شیر بیشه دل چنگال در جگر کن

ای شیرِ بیشه‌یِ دل، برای شکار کردنِ حقیقت و رسیدن به آن مقصود که در کنارِ چشمه‌یِ حیات قرار دارد، باید با تمامِ توان و با چنگ و دندان به جنگِ نفس و دلبستگی‌های درونی بروی.

نکته ادبی: شیر بیشه نمادِ روحِ شجاع و قدرتمندِ سالک است.

چون شد گرو گلیمی بهر در یتیمی با فتنه عظیمی تو دست در کمر کن

اکنون که جان و زندگی‌ات در راهِ رسیدن به آن مرواریدِ نایاب گرو گذاشته شده است، در برابرِ این آزمونِ بزرگِ عشق، محکم و استوار کمر همت ببند.

نکته ادبی: گرو گلیمی کنایه از در میان گذاشتنِ تمامِ هستیِ محدود و جسمانی برای دستیابی به حقیقت.

ماییم ذره ذره در آفتاب غره از ذره خاک بستان در دیده قمر کن

ما در برابرِ خورشیدِ حقیقت، همچون ذراتِ غباریم که در پرتوِ آن می‌درخشند. از این مقامِ ناچیزِ خاکی فراتر برو و با دیده‌یِ بصیرت، آن ذره را به ماهِ تابان تبدیل کن.

نکته ادبی: ذره و آفتاب تضادِ همیشگی در ادبیاتِ عرفانی برای نشان دادنِ نسبتِ عبد به معبود است.

از ما نماند برجا جان از جنون و سودا ای پادشاه بینا ما را ز خود خبر کن

از شدتِ اشتیاق و جنونِ عشق، دیگر جان و توانی برایمان باقی نمانده است. ای پادشاهِ صاحب‌بصیرت، تو ما را از خودِ حقیقی‌مان آگاه کن و این سرگشتگی را به وصال مبدل ساز.

نکته ادبی: سودا به معنای جنون و آشفتگیِ ناشی از عشق است.

در عالم منقش ای عشق همچو آتش هر نقش را به خود کش وز خویش جانور کن

ای عشق، در این جهان که با نقش‌های گوناگون تزیین شده، همچون آتش عمل کن. هر نقشی که می‌بینی، آن را در شعله‌یِ خود بسوزان و با دمِ مسیحایی‌ات به آن جان ببخش.

نکته ادبی: آتش در اینجا نمادِ سوزاندنِ تعینات و ظواهر برای رسیدن به حقیقتِ واحد است.

ای شاه هر چه مردند رندان سلام کردند مستند و می نخوردند آن سو یکی گذر کن

ای شاه، تمامِ آن رندانِ آزاده که به حقیقت پیوستند، سلامی به این راه فرستادند. آنان بدونِ نوشیدنِ شرابِ انگوری، مستِ حقیقت‌اند؛ تو نیز به آن سو گذری کن.

نکته ادبی: رند در اصطلاحِ عرفانی به معنای عاشقِ بی‌باکی است که از قیدِ تظاهر رها شده است.

سیمرغ قاف خیزد در عشق شمس تبریز آن پر هست برکن وز عشق بال و پر کن

سیمرغِ جان در هوایِ عشقِ شمسِ تبریزی از کوهِ قافِ هستی برمی‌خیزد. پرهایِ سنگینِ تعلقاتِ دنیوی را از تن بکن و با بال‌هایِ عشق به پرواز درآی.

نکته ادبی: سیمرغ و قاف نمادهایِ بلندمرتبگی و رسیدن به اوجِ عرفان است.

آرایه‌های ادبی

استعاره دل آینه است چینی

تشبیه دل به آینه‌یِ چینی برای نشان دادنِ حساسیت و شفافیتِ آن.

پارادوکس مستند و می نخوردند

تناقض‌گویی برای نشان دادنِ مستیِ روحانی که نیازی به شرابِ مادی ندارد.

نماد سیمرغ قاف

اشاره به داستان‌های حماسی و عرفانی برای تبیینِ جایگاهِ رفیعِ روحِ انسانی.

کنایه دست در کمر کن

کنایه از آماده شدن برای کاری بزرگ و ایستادگی کردن.