دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۰۳۰

مولوی
گفتی مرا که چونی در روی ما نظر کن گفتی خوشی تو بی ما زین طعنه ها گذر کن
گفتی مرا به خنده خوش باد روزگارت کس بی تو خوش نباشد رو قصه دگر کن
گفتی ملول گشتم از عشق چند گویی آن کس که نیست عاشق گو قصه مختصر کن
در آتشم در آبم چون محرمی نیابم کنجی روم که یا رب این تیغ را سپر کن
گستاخمان تو کردی گفتی تو روز اول حاجت بخواه از ما وز درد ما خبر کن
گفتی شدم پریشان از مفلسی یاران بگشا دو لب جهان را پردر و پرگهر کن
گفتی کمر به خدمت بربند تو به حرمت بگشا دو دست رحمت بر گرد من کمر کن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، گفت‌وگویی صمیمانه و در عین حال پرشور میان عاشق و معشوق است. شاعر با زبانی که آمیزه‌ای از شکایت، تمنا و جسارتِ برخاسته از عشق است، فرمان‌های معشوق را با نگاهی عاشقانه به چالش می‌کشد.

محور اصلی اثر، نفیِ زیستن بدون حضور معشوق و طلبِ وصال و یاریِ الهی است. فضای کلی شعر، حالتی از درد و در عین حال امید به کرمِ معشوق است که در پرتوِ این عشق، همه‌چیز به کمال می‌رسد.

معنای روان

گفتی مرا که چونی در روی ما نظر کن گفتی خوشی تو بی ما زین طعنه ها گذر کن

تو از من پرسیدی که حالت چطور است؟ به چهره‌ام نگاه کن تا پاسخ را ببینی. به من گفتی که بدون حضور من هم خوش و خرم باش؛ از این طعنه‌ها و حرف‌های غیرممکن دست بردار.

نکته ادبی: روی در روی به معنای چهره و صورت است. در متون کلاسیک، تغییرات چهره نشان‌دهنده احوال درونی است.

گفتی مرا به خنده خوش باد روزگارت کس بی تو خوش نباشد رو قصه دگر کن

تو با لبخند و تمسخر به من گفتی که ای کاش روزگارت خوش باشد؛ اما کسی بدون تو هرگز خوشبخت نخواهد بود. این قصه را برای کس دیگری بازگو کن و مرا با چنین حرفی فریب مده.

نکته ادبی: قصه دگر کن کنایه از نپذیرفتن سخن و انکارِ منطقِ معشوق است.

گفتی ملول گشتم از عشق چند گویی آن کس که نیست عاشق گو قصه مختصر کن

به من گفتی که از زیاد حرف زدن من درباره عشق، خسته و ملول شدی؛ من می‌گویم کسی که عاشق نیست باید سکوت کند و قصه را کوتاه کند، نه من که درگیر این ماجرای بی‌پایانم.

نکته ادبی: ملول گشتن به معنای دلتنگ و بیزار شدن از تکرارِ یک موضوع است.

در آتشم در آبم چون محرمی نیابم کنجی روم که یا رب این تیغ را سپر کن

در شرایطی سخت و پر از تلاطم (مانند آتش و آب) گرفتار شده‌ام و هیچ همدم و رازداری نمی‌یابم. به کنجی پناه می‌برم و از خداوند می‌خواهم که این تیغِ تیزِ دوری و رنج را برایم به سپری امن تبدیل کند.

نکته ادبی: آتش و آب نمادِ دوگانه رنج و تلاطمِ درونی است.

گستاخمان تو کردی گفتی تو روز اول حاجت بخواه از ما وز درد ما خبر کن

تو بودی که در روز نخست، ما را گستاخ و جسور کردی و گفتی هر نیازی داری از من بخواه و مرا از درد و دلت آگاه کن.

نکته ادبی: گستاخ در ادبیات عرفانی به معنای دلیریِ عاشق در درگاه معشوق است که از شدتِ قرب حاصل می‌شود.

گفتی شدم پریشان از مفلسی یاران بگشا دو لب جهان را پردر و پرگهر کن

تو گفتی که از فقر و بی‌پولی پریشان و آشفته‌ام؛ پس ای معشوق، لب‌هایت را بگشا (سخنی بگو) و با کلامت جهان را پر از مروارید و جواهراتِ معنوی کن.

نکته ادبی: مفلسی در اینجا استعاره از فقرِ روحانی و نیازِ درونیِ عاشق به کلامِ الهام‌بخش معشوق است.

گفتی کمر به خدمت بربند تو به حرمت بگشا دو دست رحمت بر گرد من کمر کن

تو گفتی با احترام و حرمت، کمر به خدمت من ببند؛ پس اکنون تو نیز دست‌های رحمتت را بگشا و مرا در آغوش بگیر.

نکته ادبی: کمر بستن به خدمت، استعاره‌ای کهن از آماده‌باش برای اطاعت و بندگی است.

آرایه‌های ادبی

تضاد و پارادوکس در آتشم در آبم

اشاره به سرگشتگی و بحران شدید روحی عاشق دارد که گویی در میان دو عاملِ ویرانگر گرفتار شده است.

استعاره تیغ

تیغ در اینجا استعاره از رنجِ دوری و دردی است که بر جانِ عاشق فرود می‌آید و او طلب می‌کند که این درد به سپر (محافظ) تبدیل شود.

کنایه بگشا دو لب

کنایه از سخن گفتن و افاضه فیض و حکمت است که جهان را پر از ارزش می‌کند.

تمثیل کمر به خدمت بربند

نمادی از بندگی و تسلیم کامل در برابر معشوق که به زبانی حماسی بیان شده است.