دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۰۲۶

مولوی
به شکرخنده ببردی دل من بشکن شکر دل را مشکن
دل ما را که ز جا برکندی به تو آمد پر و بالش بمکن
بنگر تا به چه لطفش بردی رحم کن هر نفسش زخم مزن
جانم اندر پی دل می آید چه کند بی تو در این قالب تن
بی تو دل را نبود برگ جهان بی تو گل را نبود برگ چمن
هین چرا بند شکستی خاموش یا مگر نیست تو را بند دهن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، شکوه‌ای عاشقانه و پرشور است که در آن شاعر از افسونِ لبخندِ دلبر سخن می‌گوید. دل که در گروِ آن خنده‌های شیرین افتاده، اکنون سرگشته و بی‌قرار است و شاعر با زبانی ملتمسانه، از معشوق می‌خواهد که به این دلِ رنجور رحم آورد. فضا، فضایِ هجران و تلاشی است که جان برای پیوستن به دلِ گمشده‌اش در پیِ معشوق می‌کشد.

شاعر در این ابیات با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های طبیعت‌گرا و واژگانِ نمادین، پوچی و تهی‌بودنِ جهانِ بی‌حضورِ یار را به زیبایی به تصویر می‌کشد و پیوندِ ناگسستنیِ میانِ جان، دل و معشوق را یادآور می‌شود.

معنای روان

به شکرخنده ببردی دل من بشکن شکر دل را مشکن

تو با آن لبخندِ شیرین و دلربایت، دلِ مرا از چنگم درآوردی. بسیار خوب، آن شکرِ خنده‌ات را بشکن و در کامم بریز، اما دلِ مرا مشکن.

نکته ادبی: شکرخنده به معنای خنده‌ای است که در آن شیرینی و حلاوت است؛ واژه‌آرایی میان شکر و شکستن، تناسبی برای تأکید بر ظرافتِ رفتارِ معشوق است.

دل ما را که ز جا برکندی به تو آمد پر و بالش بمکن

آن دلی را که از جایِ خود برکندی و آواره کردی، اکنون به سویِ تو پر کشیده است؛ پس به آن آسیب نرسان و پر و بالش را مچین.

نکته ادبی: برکندنِ دل، کنایه از بی‌تاب کردن و ربودنِ آرامشِ دل است.

بنگر تا به چه لطفش بردی رحم کن هر نفسش زخم مزن

دقت کن و ببین که با چه لطافتی آن را به سوی خود کشاندی؛ پس اکنون به آن رحم کن و پیوسته بر پیکرِ نحیفش زخمی تازه نزن.

نکته ادبی: هر نفس کنایه از هر لحظه و همواره است.

جانم اندر پی دل می آید چه کند بی تو در این قالب تن

جانِ من نیز در پیِ دلِ آواره‌ام روان است؛ چرا که بدونِ حضورِ تو، این تنِ خاکی برایِ جان هیچ ارزشی ندارد و نمی‌تواند در آن دوام بیاورد.

نکته ادبی: قالب تن استعاره از جسم است که بدون روح و دل، قفسی بیش نیست.

بی تو دل را نبود برگ جهان بی تو گل را نبود برگ چمن

در نبودِ تو، دل دیگر اشتیاقی به زندگی در این جهان ندارد؛ همان‌طور که در نبودِ باران و بهار، گل نیز طراوت و برگی در چمن ندارد.

نکته ادبی: برگ در اینجا به معنای توشه، قوت و طراوت است.

هین چرا بند شکستی خاموش یا مگر نیست تو را بند دهن

هان! چرا سکوت را شکستی و لب به سخن گشودی؟ مگر تو بر دهانِ خود بندی نداری که نمی‌توانی جلویِ حرف زدنت را بگیری؟

نکته ادبی: بند دهن کنایه از سکوت و رازداری است.

آرایه‌های ادبی

جناس و اشتقاق شکرخنده / شکر / بشکن / مشکن

استفاده از واژگان هم‌ریشه برای ایجاد موسیقیِ کلام و تأکید بر شکنندگیِ دل در برابر شیرینیِ معشوق.

کنایه پر و بالش بمکن

کنایه از مانع شدن یا از بین بردن تواناییِ پرواز و رسیدنِ دل به معشوق.

مراعات نظیر گل، برگ، چمن

همنشینی واژگانی برای ترسیم فضایِ طبیعت که فقدان یار را به خشکسالی تشبیه کرده است.

ایهام بند

در بیت ششم بند به معنای ریسمانِ سکوت و همچنین محدودیت است.