دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۰۱۱

مولوی
جان جان هایی تو جان را برشکن کس تویی دیگر کسان را برشکن
گوهر باقی درآ در دیده ها سنگ بستان باقیان را برشکن
ز آسمان حق بتاب ای آفتاب اختران آسمان را برشکن
غیب دان کن سینه های خلق را سینه های عیب دان را برشکن
بانشان از بی نشان پرده شده بی نشانی هر نشان را برشکن
روز مطلق کن شب تاریک را بارنامه پاسبان را برشکن
شمس تبریز آفتابی آفتاب شمع جان و شمعدان را برشکن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه شعری با فضای عرفانی و شورمندانه است که در آن، شاعر با بیانی استعاری، از ساحتِ الوهیت (که در اینجا در وجودِ پیر و مرشد تجلی یافته) طلب می‌کند که حصارهایِ تنگِ خودخواهی و وابستگی‌هایِ دنیوی را در هم بشکند. پیامِ بنیادینِ متن، عبور از کثرتِ ظاهری برای رسیدن به وحدتِ مطلق است.

تکرارِ فعلِ «بشکن» در تمامیِ ابیات، نشانگرِ ضرورتِ یک دگرگونیِ بنیادین و ویرانیِ ساختارهایِ کهنه‌یِ ذهنی است تا جان بتواند از بندِ صورت‌ها رهایی یافته و به اصلِ بی‌نشان و حقیقتِ مطلق دست یابد.

معنای روان

جان جان هایی تو جان را برشکن کس تویی دیگر کسان را برشکن

تو که حقیقت و جانِ تمامیِ جان‌ها هستی، پس ایگو و جانِ وابسته به منیتِ مرا در هم بشکن. تو تنها دوستِ حقیقی هستی؛ پس پیوندهایِ من با دیگران را قطع کن.

نکته ادبی: جانِ جان‌ها به معنایِ جوهرِ اصلی و هسته‌یِ مرکزیِ وجود است.

گوهر باقی درآ در دیده ها سنگ بستان باقیان را برشکن

ای گوهری که جاودانه‌ای، به دیدگانِ بصیرتِ من درآ و آن‌چنان جلوه‌گر شو که ارزشِ مادی و سخت‌دلیِ دیگران در برابرِ تو ناچیز گشته و از بین برود.

نکته ادبی: باقیان در اینجا استعاره از کسانی است که به ناپایداری‌ها دل بسته‌اند و سنگ استعاره از قساوت یا جمودِ فکریِ آنان است.

ز آسمان حق بتاب ای آفتاب اختران آسمان را برشکن

ای آفتابِ حقیقت! از آسمانِ بی‌کرانِ معرفت بر من بتاب و ستاره‌هایِ کوچک و کم‌نورِ دانشِ سطحی و اوهامِ ذهنی را در پرتوِ خود محو و نابود کن.

نکته ادبی: تقابلِ آفتاب و اختران برای نشان دادنِ تفاوتِ حقیقتِ مطلق با دانش‌هایِ جزئی است.

غیب دان کن سینه های خلق را سینه های عیب دان را برشکن

دلهایِ بندگان را از علومِ غیبی آگاه کن و آن سینه‌هایی را که تمامِ همّتشان معطوف به پیدا کردنِ عیب‌هایِ دیگران است، در هم بشکن و تطهیر کن.

نکته ادبی: عیب‌دان صفتِ فاعلی به معنایِ عیب‌جو است که در تضاد با غیب‌دان قرار گرفته است.

بانشان از بی نشان پرده شده بی نشانی هر نشان را برشکن

تو که از بی‌نشانیِ مطلق آمده‌ای و پرده‌ای بر حقیقت شده‌ای، هر نشان و صورتِ ظاهری که مانعِ رسیدن به توست را نابود کن.

نکته ادبی: اشاره به پارادوکسِ عرفانی که نشان خود هم راهنماست و هم حجابِ حقیقت.

روز مطلق کن شب تاریک را بارنامه پاسبان را برشکن

شبِ تاریکِ جهلِ مرا به روزِ روشنِ معرفت تبدیل کن و سجلّ و دفاترِ اعمالی را که نگهبانانِ نفس برایِ ما ثبت کرده‌اند، در هم بشکن.

نکته ادبی: بارنامه کنایه از سنگینیِ گناهان یا تعلقاتی است که پاسبان (نفس یا عقلِ جزئی) حمل می‌کند.

شمس تبریز آفتابی آفتاب شمع جان و شمعدان را برشکن

ای شمسِ تبریز که خورشیدِ تمامِ خورشیدها هستی، شمعِ کوچکِ جانِ من و شمعدانِ بدنِ مرا بشکن تا نورِ تو بی‌واسطه بتابد.

نکته ادبی: شمع و شمعدان کنایه از کالبدِ محدودِ انسانی و نفسِ اماره است که در برابرِ آفتابِ وجودِ کامل، باید محو شود.

آرایه‌های ادبی

استعاره بشکن

استعاره از زدودنِ تعلقات، نفسِ اماره و بت‌هایِ ذهنی برایِ وصول به حق.

تضاد شمس و اختران

مقایسه‌یِ حقیقتِ مطلق با خرده‌معرفت‌ها و دانش‌هایِ محدودِ دنیوی.

جناسِ اشتقاقی غیب‌دان و عیب‌دان

بهره‌گیری از شباهتِ واژگانی برایِ ترسیمِ دو وضعیتِ روحیِ متفاوت (آگاهیِ عرفانی در برابرِ کوته‌نظریِ اخلاقی).

کنایه شمع و شمعدان

کنایه از نفسِ محدود و قالبِ جسمانی که مانعِ تجلیِ کاملِ نورِ حقیقت است.