دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۹۹۵

مولوی
اینک آن انجم روشن که فلک چاکرشان اینک آن پردگیانی که خرد چادرشان
همچو اندیشه به هر سینه بود مسکنشان همچو خورشید به هر خانه فتد لشکرشان
نظر اولشان زنده کند عالم را در نظر هیچ نگنجد نظر دیگرشان
ای بسا شب که من از آتششان همچو سپند بوده ام نعره زنان رقص کنان بر درشان
گر تو بو می نبری بوی کن اجزای مرا بو گرفته ست دل و جان من از عنبرشان
ور تو بس خشک دماغی به تو بو می نرسد سر بنه تا برسد بر تو دماغ ترشان
خود چه باشد تر و خشک حیوانی و نبات مه نبات و حیوان و مه زمین مادرشان
همه عالم به یکی قطره دریا غرقند چه قدر خورد تواند مگس از شکرشان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر ستایش‌نامه‌ای پرشور در وصف عارفان یا سالکانِ والامقامی است که وجودشان همانند ستارگان در آسمان معرفت می‌درخشد. شاعر این افراد را چنان والا می‌داند که سپهرِ گردون در برابرشان سر تسلیم فرود آورده و خرد، پوششِ آن‌ها گشته است.

درونمایه اصلی اثر، بیانِ پیوند عمیق و عاشقانه شاعر با این بزرگان است؛ به‌گونه‌ای که حضور آن‌ها را در هر لحظه و هر جا احساس می‌کند. شاعر با تأکید بر ناتوانیِ خردِ خشک و سطحی در درکِ حقیقتِ آنان، خواننده را به فروتنی و پالایشِ جان برای دریافتِ فیضِ حضورِ ایشان دعوت می‌کند.

معنای روان

اینک آن انجم روشن که فلک چاکرشان اینک آن پردگیانی که خرد چادرشان

اینک آن ستارگان درخشان که آسمان و چرخِ گردون خدمتگزارِ آن‌هاست، و اینک آن بزرگانِ خردمندی که پرده‌نشینِ حریمِ عقل و دانایی هستند.

نکته ادبی: پردگی در اینجا به معنای کسانی است که به دلیلِ حرمت و والایی، در پرده‌ی خرد و ادب مستورند.

همچو اندیشه به هر سینه بود مسکنشان همچو خورشید به هر خانه فتد لشکرشان

جایگاهِ آنان در جانِ آدمیان، مانندِ اندیشه است که به ناگهان به ذهن می‌رسد، و نفوذِ آنان همچون نورِ خورشید است که به هر خانه‌ای سرک می‌کشد و همه جا را روشن می‌کند.

نظر اولشان زنده کند عالم را در نظر هیچ نگنجد نظر دیگرشان

نگاهِ نخستینِ آنان به عالم، به آن جان می‌بخشد و حیات‌آفرین است، اما چنان عمیق و گسترده‌اند که نگاهِ دومِ آن‌ها در ظرفِ محدودِ بینایی و ادراکِ هیچ‌کس نمی‌گنجد.

ای بسا شب که من از آتششان همچو سپند بوده ام نعره زنان رقص کنان بر درشان

چه بسیار شب‌هایی که من به خاطرِ اشتیاق و حرارتِ وجودِ آنان، همچون دانه سپند در آتشِ عشق سوختم و با حالتی شیدا و بی‌قرار در آستانه‌ی درِ خانه‌شان به رقص و فریاد پرداختم.

نکته ادبی: سپند یا اسفند که در آتش می‌جهد، استعاره از بی‌قراری عاشق در حضور معشوق است.

گر تو بو می نبری بوی کن اجزای مرا بو گرفته ست دل و جان من از عنبرشان

اگر تو تواناییِ درکِ بویِ خوشِ معنویتِ آنان را نداری، اجزایِ وجودِ مرا بو کن؛ چرا که جان و دلم از عطرِ خوشِ آنان به بویِ عنبر آمیخته شده است.

ور تو بس خشک دماغی به تو بو می نرسد سر بنه تا برسد بر تو دماغ ترشان

و اگر ذهنِ تو چنان خشک و خالی از شورِ عشق است که این رایحه به مشامت نمی‌رسد، در برابرِ آنان فروتنی کن تا آن طراوت و تازگیِ معنوی به جان و مغزِ تو نیز برسد.

نکته ادبی: خشک‌دماغی کنایه از تعصب، لجاجت و دوری از ذوقِ عرفانی است.

خود چه باشد تر و خشک حیوانی و نبات مه نبات و حیوان و مه زمین مادرشان

اصلاً چه اهمیتی دارد که موجودات، زنده یا بی‌جان، گیاه یا حیوان باشند؟ حقیقتِ وجودیِ این بزرگان از این دسته‌بندی‌های مادیِ زمینی فراتر است و آن‌ها به این عالمِ فانی وابسته نیستند.

همه عالم به یکی قطره دریا غرقند چه قدر خورد تواند مگس از شکرشان

تمامِ این جهان در برابرِ دریایِ معرفتِ آنان، تنها به اندازه یک قطره است؛ مگسی ناتوان چه مقدار از شکرِ بی‌کرانِ آنان می‌تواند بچشد؟

نکته ادبی: مگس استعاره از انسانِ عادی با ادراکِ محدود است که نمی‌تواند عظمتِ حقیقت را درک کند.

آرایه‌های ادبی

استعاره انجم روشن

ستارگانِ درخشان استعاره از بزرگان و عارفانِ برجسته است.

تشبیه همچو اندیشه

مانند کردنِ حضورِ عارفان به حضورِ فکر و اندیشه در ذهن انسان.

تلمیح و تمثیل همچو سپند

اشاره به آیینِ کهنِ دود کردنِ سپند و بی‌قراریِ آن در برابر آتش که نمادِ شیدایی عاشق است.

اغراق همه عالم به یکی قطره دریا غرقند

بزرگ‌نماییِ عظمتِ روحانیِ بزرگان در برابرِ ناچیزیِ جهانِ مادی.