دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۹۹۲

مولوی
خوی با ما کن و با بی خبران خوی مکن دم هر ماده خری را چو خران بوی مکن
اول و آخر تو عشق ازل خواهد بود چون زن فاحشه هر شب تو دگر شوی مکن
دل بنه بر هوسی که دل از آن برنکنی شیرمردا دل خود را سگ هر کوی مکن
هم بدان سو که گه درد دوا می خواهی وقف کن دیده و دل روی به هر سوی مکن
همچو اشتر بمدو جانب هر خاربنی ترک این باغ و بهار و چمن و جوی مکن
هان که خاقان بنهاده است شهانه بزمی اندر این مزبله از بهر خدا طوی مکن
میر چوگانی ما جانب میدان آمد پی اسپش دل و جان را هله جز گوی مکن
روی را پاک بشو عیب بر آیینه منه نقد خود را سره کن عیب ترازوی مکن
جز بر آن که لبت داد لب خود مگشا جز سوی آنک تکت داد تکاپوی مکن
روی و مویی که بتان راست دروغین می دان نامشان را تو قمرروی زره موی مکن
بر کلوخی است رخ و چشم و لب عاریتی پیش بی چشم به جد شیوه ابروی مکن
قامت عشق صلا زد که سماع ابدی است جز پی قامت او رقص و هیاهوی مکن
دم مزن ور بزنی زیر لب آهسته بزن دم حجاب است یکی تو کن و صدتوی مکن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، یک قطعه عرفانی و اخلاقی است که به سالک راه حقیقت هشدار می‌دهد تا از وابستگی به ظواهر فریبنده و هوس‌های زودگذر دنیوی پرهیز کند. شاعر با زبانی صریح و استعاری، مخاطب را دعوت می‌کند که قلب خود را به جای پراکندن در هر کوی و برزن و گرفتار شدن در دام زیبایی‌های عاریتی، متوجه سرچشمه اصلی هستی (عشق ازلی) سازد.

درونمایه کلی اثر، فراخوان به یکپارچگی، اخلاص و تمرکزِ معنوی است. شاعر با استفاده از تمثیل‌هایی همچون چوگان و گوی، آیینه و ترازوی، تلاش دارد به سالک بیاموزد که رهایی از رنج‌های دنیوی تنها در گرو تسلیم مطلق در برابر حقیقت و زدودنِ نقاب‌های دروغین از چهره هستی است تا بتواند در بزم الهی حضور یابد.

معنای روان

خوی با ما کن و با بی خبران خوی مکن دم هر ماده خری را چو خران بوی مکن

با ما انس و الفت بگیر و از افراد ناآگاه و غافل دوری کن و همچون خران نادان، به دنبال هر هوس و لذت پست و ناچیز نباش.

نکته ادبی: واژه «خوی» در مصرع نخست به معنای عادت و انس گرفتن است و در مصرع دوم به معنای بوییدن (کنایه از پیگیری و کنجکاوی در امور فرومایه).

اول و آخر تو عشق ازل خواهد بود چون زن فاحشه هر شب تو دگر شوی مکن

عشق خداوند از ازل همراه تو بوده و تا ابد نیز باقی خواهد ماند؛ پس مانند شخص بی‌وفا و هوس‌باز نباش که هر شب به سراغ یاری تازه می‌رود.

نکته ادبی: «زن فاحشه» در اینجا نمادِ بی‌ثباتی و ناپایداری در عشق است که به تغییر مکرر معشوق اشاره دارد.

دل بنه بر هوسی که دل از آن برنکنی شیرمردا دل خود را سگ هر کوی مکن

دل خود را به آرزویی ببند که از آن پشیمان نشوی و آن را رها نکنی؛ ای انسانِ آزاده و صاحب‌همت، قلب خود را بازیچه دست هر کس و ناکس قرار مده.

نکته ادبی: «شیرمرد» نماد سالکِ شجاع و بااراده‌ای است که اسیرِ تعلقاتِ دنیوی نمی‌شود.

هم بدان سو که گه درد دوا می خواهی وقف کن دیده و دل روی به هر سوی مکن

تنها به همان سمتی نگاه کن که شفای دردهایت را از آن می‌جویی؛ چشم و دلت را وقف آن حقیقت کن و به هر سوی بی‌هوده چشم‌دوزی نکن.

نکته ادبی: اشاره به انحصارِ طلب و توکل به یک جهت (خداوند) دارد که مانعِ تشتت خاطر می‌شود.

همچو اشتر بمدو جانب هر خاربنی ترک این باغ و بهار و چمن و جوی مکن

مانند شتر نباش که حریصانه به دنبال هر بوته خار می‌دود؛ تو از این باغِ معنوی و زیبایی‌های حقیقت، دست مکش و آن را ترک نکن.

نکته ادبی: تمثیل شتر کنایه از غریزه و حرصِ بی‌پایانِ حیوانی است که بدون تشخیص، به دنبال هر لذتِ زودگذری (خار) می‌رود.

هان که خاقان بنهاده است شهانه بزمی اندر این مزبله از بهر خدا طوی مکن

آگاه باش که خداوند (خاقان) بزمی شاهانه و باشکوه ترتیب داده است؛ به خاطر خدا در این دنیای آلوده (مزبله)، به دنبال بساطِ حقیر و کم‌ارزش نباش.

نکته ادبی: «مزبله» استعاره‌ای تحقیرآمیز برای دنیاست که در مقابل «بزم شاهانه» قرار گرفته است.

میر چوگانی ما جانب میدان آمد پی اسپش دل و جان را هله جز گوی مکن

خداوند که همچون چوگان‌داری قدرتمند است به میدانِ هستی آمده؛ تو نیز جان و دلت را همچون گوی در اختیار او بگذار و جز برای او در این میدان حرکت نکن.

نکته ادبی: استعاره «چوگان و گوی» بازتابی از تسلیم محضِ سالک در برابر اراده‌ی الهی است.

روی را پاک بشو عیب بر آیینه منه نقد خود را سره کن عیب ترازوی مکن

عیب‌های خود را برطرف کن و آن را به گردن آینه (حقیقت) نینداز؛ وجود خود را ناب و خالص کن و به جای ایراد گرفتن از ترازو (محکِ الهی)، خود را بسنج.

نکته ادبی: اشاره به این حقیقت که نقص از ماست نه از هستی؛ آینه بی‌تقصیر است.

جز بر آن که لبت داد لب خود مگشا جز سوی آنک تکت داد تکاپوی مکن

تا زمانی که خداوند اجازه سخن گفتن به تو نداده، لب باز نکن و تا او توانِ حرکت به تو نبخشیده، در هیچ مسیری گام برمدار.

نکته ادبی: تاکید بر ضرورتِ اذنِ الهی در تمامی افعال و اقوالِ سالک.

روی و مویی که بتان راست دروغین می دان نامشان را تو قمرروی زره موی مکن

زیبایی‌های ظاهری معشوق‌های زمینی را که گذرا و دروغین است باور نکن؛ آن‌ها را با صفاتی مانند ماه و زیبا‌مو توصیف نکن و فریبشان را مخور.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداری جمالِ جسمانی که در برابرِ جمالِ حقیقیِ الهی هیچ است.

بر کلوخی است رخ و چشم و لب عاریتی پیش بی چشم به جد شیوه ابروی مکن

چهره و زیبایی‌های این دنیایی، همچون کلوخ، عاریتی و بی‌ارزش است؛ در مقابلِ کسی که بصیرت ندارد، بیهوده عشوه و ناز مکن.

نکته ادبی: «کلوخ» نمادِ پستی و فسادپذیریِ تن و ظواهرِ دنیوی است.

قامت عشق صلا زد که سماع ابدی است جز پی قامت او رقص و هیاهوی مکن

عشق، بانگِ سماعی ابدی و جاودان در داده است؛ پس به احترامِ قدومِ او برقص و به غیرِ او به هیچ چیز دیگری توجه و هیاهو مکن.

نکته ادبی: «سماع» در عرفان، وجد و شوری است که سالک را از خود بی‌خود می‌کند.

دم مزن ور بزنی زیر لب آهسته بزن دم حجاب است یکی تو کن و صدتوی مکن

سکوت کن و اگر هم سخنی می‌گویی، آهسته و بی‌آلایش بگو؛ چرا که سخنِ زیاد خود حجابی میان تو و حقیقت است؛ پس آن را پیچیده و چندلایه مکن.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانیِ زبان در بیانِ حقیقت و ضرورتِ خاموشی برای درکِ شهودی.

آرایه‌های ادبی

استعاره ماده خر

استعاره‌ای برای توصیفِ امیالِ نفسانی و حیوانی که انسان را به پستی می‌کشاند.

تمثیل چوگان و گوی

تمثیلی از تسلیمِ مطلقِ جانِ سالک در برابرِ اراده‌ی خداوند.

تضاد بزم شاهانه و مزبله

تقابل میان عالمِ روحانیِ الهی و عالمِ خاکیِ مادی برای نشان دادن بی‌ارزشی دنیا.

کنایه آینه و ترازو

اشاره به معیارهایِ قضاوت و حقیقت که سالک نباید عیوبِ خود را به آن‌ها نسبت دهد.