دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۹۸۹

مولوی
جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن آنک آموخت مرا همچو شرر خندیدن
گر چه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن
بی جگر داد مرا شه دل چون خورشیدی تا نمایم همه را بی ز جگر خندیدن
به صدف مانم خندم چو مرا درشکنند کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن
یک شب آمد به وثاق من و آموخت مرا جان هر صبح و سحر همچو سحر خندیدن
گر ترش روی چو ابرم ز درون خندانم عادت برق بود وقت مطر خندیدن
چون به کوره گذری خوش به زر سرخ نگر تا در آتش تو ببینی ز حجر خندیدن
زر در آتش چو بخندید تو را می گوید گر نه قلبی بنما وقت ضرر خندیدن
گر تو میر اجلی از اجل آموز کنون بر شه عاریت و تاج و کمر خندیدن
ور تو عیسی صفتی خواجه درآموز از او بر غم شهوت و بر ماده و نر خندیدن
ور دمی مدرسه احمد امی دیدی رو حلالستت بر فضل و هنر خندیدن
ای منجم اگرت شق قمر باور شد بایدت بر خود و بر شمس و قمر خندیدن
همچو غنچه تو نهان خند و مکن همچو نبات وقت اشکوفه به بالای شجر خندیدن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاه نوعی نگرش عرفانی به رنج و شادی است. شاعر در این ابیات، لبخند را نه نشانه‌ی خوش‌گذرانی‌های زودگذر دنیوی، بلکه نمادی از استغنای روح و پیوند با حقیقت ازلی می‌داند. او دعوت می‌کند که همچون طلا در کوره آتش یا صدف در لحظه شکستن، انسان باید از ورای سختی‌ها و فقدان‌ها، به درکی عمیق‌تر از حیات برسد و با قلبی فارغ از تعلقات و ترس‌ها، به بازی‌های روزگار بخندد.

درونمایه‌ی اصلی شعر، دعوت به دگرگونی نگاه به جهان و خویشتن است. از نظر شاعر، اگر انسان به مقام یقین برسد و اسارت در بندِ نفس، جایگاه‌های اجتماعی و تعلقات مادی را درهم بشکند، به همان خنده‌ی قدسی و ایمن می‌رسد که نه از شادیِ پیروزیِ ظاهری، بلکه از شکستنِ پوسته یِ منیتِ کاذب و پیوستن به سرچشمه‌ی عشق حاصل می‌شود. این خنده، خنده‌ای است که در دلِ گریستن و در میانه‌ی آتشِ ابتلا، جانِ آدمی را جلا می‌دهد.

معنای روان

جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن آنک آموخت مرا همچو شرر خندیدن

آن معشوقِ ازلی، با تبسم خویش جهان را به بهشت بدل کرد و به من آموخت که همچون شراره‌ای آتشین، بی‌محابا و تند و تیز بخندم.

نکته ادبی: تشبیه «خندیدن به شرر» نشانگرِ ناگهانی بودن، درخشندگی و گذراییِ شوقِ عارفانه است.

گر چه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن

اگرچه من در اصل و فطرتِ خویش، شادمان و خندان به دنیا آمدم، اما عشق به من شیوه‌ای دیگر و عمیق‌تر از خندیدن را آموخت که با خنده‌های عادی متفاوت است.

نکته ادبی: «عدم» به معنای پیش از هستیِ دنیوی و عالمِ معنا است.

بی جگر داد مرا شه دل چون خورشیدی تا نمایم همه را بی ز جگر خندیدن

خداوند (شه) به من دلی تابناک همچون خورشید عطا کرد، با اینکه در ظاهر دل‌ودرون (جگر) نداشتم (ترسیده بودم)، تا به من بیاموزد که بدون دلبستگی به نفس و هوایِ دل، شاد باشم.

نکته ادبی: «جگر» در ادب قدیم نمادِ شجاعت یا محلِ عواطفِ نفسانی است؛ «بی‌جگر بودن» کنایه از فروتنی و تهی‌شدن از منیّت است.

به صدف مانم خندم چو مرا درشکنند کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن

من همچون صدف هستم که هنگام شکستن (توسط صیاد برای یافتن مروارید) می‌خندد؛ خندیدن از سرِ پیروزی و کامیابی تنها کارِ آدم‌های ناپخته و کوته‌نظر است.

نکته ادبی: اشاره به یک باور قدیمی که صدف در زمانِ دردِ شکستن، گوهری پنهان در خود دارد؛ استعاره‌ای برایِ برون‌دادِ کمال در رنج.

یک شب آمد به وثاق من و آموخت مرا جان هر صبح و سحر همچو سحر خندیدن

شبی محبوب به حریمِ تنهاییِ من آمد و به من آموخت که چگونه هر صبحگاه، با دمیدن سپیده، همچون روشناییِ سحرگاهان بخندم.

نکته ادبی: «وثاق» به معنای اتاق و محلِ سکونت است؛ «سحر» در اینجا هم به معنای وقتِ صبح و هم به معنایِ جادو و فریبندگی است.

گر ترش روی چو ابرم ز درون خندانم عادت برق بود وقت مطر خندیدن

اگر در ظاهرِ من چهره‌ای گرفته و ابری می‌بینی، در باطن خندانم؛ همان‌طور که برق (آذرخش) عادت دارد در دلِ باران بخندد.

نکته ادبی: آرایه تضاد بین «ترش‌رویی/ابر» و «خندیدن/برق»؛ بیانگرِ تفاوت ظاهر و باطنِ عارف.

چون به کوره گذری خوش به زر سرخ نگر تا در آتش تو ببینی ز حجر خندیدن

اگر به کوره آتش بنگری، طلا را ببین که با چه شکوهی در آتش می‌درخشد تا دریابی چگونه می‌شود در دلِ سختی و آتشِ بلا، از سنگِ وجودیِ خود خندید.

نکته ادبی: «حجر» به معنای سنگ است که کنایه از طبیعتِ سختِ اولیه انسان است که در آتشِ عشق به کمال می‌رسد.

زر در آتش چو بخندید تو را می گوید گر نه قلبی بنما وقت ضرر خندیدن

وقتی طلا در آتش می‌خندد، به تو می‌گوید: اگر وجودی خالص و قلابی (ناخالص) نیستی، در هنگام زیان و سختی نیز باید شاد و خندان باشی.

نکته ادبی: «قلبی» در اینجا به معنای سکه‌ی تقلبی و ناسره است که در آتش خود را نشان می‌دهد.

گر تو میر اجلی از اجل آموز کنون بر شه عاریت و تاج و کمر خندیدن

اگر تو انسانی بزرگ و وارسته‌ای، اکنون از مفهوم مرگ بیاموز که چگونه به پادشاهی‌های عاریتی و تاج و تخت‌های فانی بخندی.

نکته ادبی: «میرِ اجل» هم به معنای امیرِ بزرگ است و هم به معنای کسی که مرگ را به خدمت گرفته و از آن هراسی ندارد.

ور تو عیسی صفتی خواجه درآموز از او بر غم شهوت و بر ماده و نر خندیدن

و اگر تو همچون عیسی، صاحبِ دمی مسیحایی هستی، ای خواجه از او یاد بگیر که به خواهش‌های تن و دلبستگی به ماده و نر بخندی.

نکته ادبی: «عیسی صفت» اشاره به کسی است که با زهد و دمِ روحانی، بر شهوات پیروز شده است.

ور دمی مدرسه احمد امی دیدی رو حلالستت بر فضل و هنر خندیدن

اگر حقیقتِ مکتبِ پیامبرِ امی (درس‌نخوانده) را دریابی، آن‌گاه بر دانش‌های ظاهری و هنرهای دنیوی خندیدن بر تو رواست.

نکته ادبی: «امی» صفت پیامبر است که دانشِ او لدنی و الهی بود، نه اکتسابی از مدرسه و کتاب.

ای منجم اگرت شق قمر باور شد بایدت بر خود و بر شمس و قمر خندیدن

ای منجم، اگر معجزه شق‌القمر (دو نیم شدن ماه) را باور داری، پس باید به خود و تمام ستاره‌های آسمان که فانی هستند بخندی.

نکته ادبی: اشاره به معجزه پیامبر؛ شاعر می‌گوید وقتی حقایقِ بزرگترِ هستی را دیدی، به این اجرامِ آسمانیِ ناچیز بخند.

همچو غنچه تو نهان خند و مکن همچو نبات وقت اشکوفه به بالای شجر خندیدن

همچون غنچه در درون پنهان بخند و مانند گیاهان مباش که وقتی شکوفه می‌کنند، با جلوه‌گری بر شاخسار خودنمایی می‌کنند.

نکته ادبی: دعوت به خنده‌یِ درونی و بدونِ تظاهر و خودنمایی.

آرایه‌های ادبی

تشبیه همچو شرر خندیدن

تشبیه خندیدن به شراره آتش که نشان‌دهنده ناپایداری و شدتِ شوقِ بی‌پرواست.

استعاره صدف

صدف استعاره از انسانی است که در سختی و شکستن، گوهرِ باطنی‌اش نمایان می‌شود.

تضاد ترش‌رویی و خندیدن

تقابلِ ظاهرِ گرفته و غمگینِ ابر با باطنِ خندانِ برق برای نشان دادنِ عمقِ وجود عارف.

تلمیح شق قمر

اشاره به معجزه مشهور پیامبر اسلام.

نماد طلا در کوره

نمادِ خالص شدنِ وجود انسان در برابرِ ابتلائات و سختی‌های زندگی.