دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۹۸۸

مولوی
چه شکر داد عجب یوسف خوبی به لبان که شد ادریسش قیماز و سلیمان به لبان
به شکرخانه او رفته به سر لب شکران مانده اندر عجبش خیره همه بوالعجبان
خبر افتاد که گرگی طمع یوسف کرد همه گرگان شده از خجلت این گرگ شبان
چه خوشی های نهان است در آن درد و غمش که رمیدند ز دارو همه درمان طلبان
بس بود هستی او مایه هر نیست شده بس بود مستی او عذر همه بی ادبان
عارف از ورزش اسباب بدان کاهل شد که همان بی سببی شد سبب بی سببان
خیز کامروز ز اقبال و سعادت باری طرب اندر طرب است از مدد بوطربان
من بر آن بودم کز جان و دل تفسیده بازگویی صفت عشق به روزان و شبان
شمس تبریزی مرا دوش همی گفت خموش چون تو را عشق لب ماست نگهدار زبان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل در ستایش و تبیینِ ماهیتِ پارادوکسیکال و شگفت‌انگیزِ عشقِ الهی است. شاعر با بهره‌گیری از اسطوره‌هایی چون یوسف، تصویرگرِ زیباییِ مطلق و تأثیرِ عمیقِ آن بر جانِ آدمی است. فضای کلی اثر، حاکی از حیرتِ عارفانه در برابرِ این زیبایی است که فراتر از عقل و منطقِ زمینی است و حتی دردهای ناشی از آن را نیز برای عاشق، شیرین‌تر از هر درمانی می‌سازد.

شاعر در این مسیرِ عرفانی، سکوت را در برابرِ عظمتِ این عشق، ستایش می‌کند. او نشان می‌دهد که چگونه عشقِ حقیقی، همه‌ی هنجارها و اسبابِ دنیوی را در هم می‌شکند و عاشق را به مرتبه‌ای می‌رساند که در آن، حتی نیاز و دلیل‌جویی رنگ می‌بازند و همه‌چیز در حضورِ معشوق، به وحدت می‌رسد.

معنای روان

چه شکر داد عجب یوسف خوبی به لبان که شد ادریسش قیماز و سلیمان به لبان

آن معشوقِ یوسف‌جمال، چنان زیباییِ بی‌نظیری به لب‌هایش بخشیده که حتی شخصیت‌های بزرگی چون ادریس و سلیمان در برابر آن به حیرت و فرمان‌برداری افتاده‌اند.

نکته ادبی: قیماز در متون کهن گاه به معنای فردی فرمان‌بردار یا کسی که سر به فرمانِ دیگری دارد به کار رفته است.

به شکرخانه او رفته به سر لب شکران مانده اندر عجبش خیره همه بوالعجبان

همه مردم با حیرت و شگفتی به سویِ کانونِ شیرینی و زیباییِ او هجوم برده‌اند و در برابرِ این شکوه، مبهوت مانده‌اند.

نکته ادبی: بوالعجبان: کنایه از افراد حیرت‌زده و شگفت‌زده.

خبر افتاد که گرگی طمع یوسف کرد همه گرگان شده از خجلت این گرگ شبان

خبر پیچید که گرگ قصدِ جانِ یوسف را کرده است؛ اما زیباییِ این یوسفِ معنوی چنان بود که تمامِ گرگ‌ها از شرمِ خود، به چوپان و حافظِ او تبدیل شدند.

نکته ادبی: تمثیل از داستان یوسف پیامبر؛ گرگ نماد نفسِ سرکش و دشمن است که در برابر نورِ عشق رام می‌شود.

چه خوشی های نهان است در آن درد و غمش که رمیدند ز دارو همه درمان طلبان

در آن رنج و غمِ عشق، چنان لذت‌های نهانی نهفته است که کسانی که به دنبالِ درمانِ این درد هستند، از دستِ این درمان فرار می‌کنند (چون نمی‌خواهند از این دردِ شیرین رهایی یابند).

نکته ادبی: اشاره به پارادوکسِ عرفانی: دردِ عشق برای عاشق، عینِ درمان و لذت است.

بس بود هستی او مایه هر نیست شده بس بود مستی او عذر همه بی ادبان

هستیِ معشوق، منشأ و پشتوانه‌یِ تمامِ کسانی است که از خودِ دنیوی‌شان تهی شده‌اند و مستیِ او، بهانه‌ای برای توجیهِ رفتارِ کسانی است که عرف و آدابِ معمول را کنار گذاشته‌اند.

نکته ادبی: بی‌ادبان در اینجا نه به معنای گستاخی، بلکه به معنای کسانی است که از آدابِ خشکِ زاهدانه دست شسته‌اند.

عارف از ورزش اسباب بدان کاهل شد که همان بی سببی شد سبب بی سببان

عارفِ واقعی، از تکیه کردن بر اسباب و عللِ دنیوی دست کشید و تنبل شد؛ زیرا دریافت که آن علت‌العلل (خداوند)، خودش سببِ هر سببی است و دیگر نیازی به اسبابِ فرعی نیست.

نکته ادبی: بی‌سببی در اینجا به مفهومِ مطلقِ الهی و بی‌نیازی از عللِ مادی است.

خیز کامروز ز اقبال و سعادت باری طرب اندر طرب است از مدد بوطربان

امروز به دلیلِ خوش‌اقبالی و سعادت، برخیز و شادی کن، چرا که به کمکِ سرآمدانِ اهلِ شادی، این مجلس لبریز از شور و طرب است.

نکته ادبی: بوطربان: ترکیبی ابداعی به معنای صاحبانِ طرب و سرور.

من بر آن بودم کز جان و دل تفسیده بازگویی صفت عشق به روزان و شبان

من با تمامِ وجودِ سوخته و دلم که از آتشِ عشق تشنه بود، قصد داشتم که شب و روز وصفِ این عشق را بر زبان بیاورم.

نکته ادبی: تفسیده: به معنای سوخته، تشنه و تف‌دیده؛ استعاره از شدتِ اشتیاق.

شمس تبریزی مرا دوش همی گفت خموش چون تو را عشق لب ماست نگهدار زبان

شمسِ تبریزی دیشب به من می‌گفت که ساکت باش؛ چرا که وقتی تو به عشقِ لب‌های ما دست یافته‌ای، دیگر زبان را نگه دار و سخن مگو (زیرا این عشق فراتر از گفتار است).

نکته ادبی: لب: نمادِ کلامِ حق و فیضِ الهی است که شنیدنش به سکوتِ مطلق نیاز دارد.

آرایه‌های ادبی

تلمیح یوسف، ادریس، سلیمان، گرگ

اشاره به داستان‌های قرآنی و اساطیری برای تبیینِ جایگاهِ رفیعِ معشوق.

پارادوکس (متناقض‌نما) درد و غمش... درمان طلبان

تضاد میان درد و درمان که در عرفان، دردِ عشق خودِ درمان است.

تشبیه شکرخانه

معشوق به منبعِ شیرینی تشبیه شده است.

نمادگرایی گرگ

نمادِ نفسِ حریص و سرکش که در برابر نورِ حقیقت رام می‌شود.