دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۹۶۱

مولوی
نوبهارا جان مایی جان ها را تازه کن باغ ها را بشکفان و کشت ها را تازه کن
گل جمال افروخته ست و مرغ قول آموخته ست بی صبا جنبش ندارند هین صبا را تازه کن
سرو سوسن را همی گوید زبان را برگشا سنبله با لاله می گوید وفا را تازه کن
شد چناران دف زنان و شد صنوبر کف زنان فاخته نعره زنان کوکو عطا را تازه کن
از گل سوری قیام و از بنفشه بین رکوع برگ رز اندر سجود آمد صلا را تازه کن
جمله گل ها صلح جو و خار بدخو جنگ جو خیز ای وامق تو باری عهد عذرا تازه کن
رعد گوید ابر آمد مشک ها بر خاک ریخت ای گلستان رو بشو و دست و پا را تازه کن
نرگس آمد سوی بلبل خفته چشمک می زند کاندرآ اندر نوا عشق و هوا را تازه کن
بلبل این بشنید از او و با گل صدبرگ گفت گر سماعت میل شد این بی نوا را تازه کن
سبزپوشان خضرکسوه همی گویند رو چون شکوفه سر سر اولیا را تازه کن
وان سه برگ و آن سمن وان یاسمین گویند نی در خموشی کیمیا بین کیمیا را تازه کن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، نغمه‌ای شورانگیز در ستایش فصل نوسازی و بازگشتِ حیات، یعنی بهار است که در آن، شاعر با نگاهی عرفانی، تمامِ اجزای طبیعت را در حالِ پرستش و ستایشِ خالق می‌بیند. بهار در این متن، نه صرفاً یک فصلِ تقویمی، بلکه استعاره‌ای از تجلیِ روح و حضورِ معشوق است که جانِ خفته‌یِ انسان را به بیداری و نو شدن فرا می‌خواند.

فضای حاکم بر شعر، آکنده از شورِ زندگی، طرب و هماهنگیِ موجوداتِ هستی است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌هایِ زنده، گیاهان و جانوران را به صورت موجوداتی آگاه و عاشق به تصویر می‌کشد که هر یک به زبانی، دعوت به عشق‌ورزی، پالایشِ روح و بازگشت به اصلِ خویش می‌کنند.

معنای روان

نوبهارا جان مایی جان ها را تازه کن باغ ها را بشکفان و کشت ها را تازه کن

ای بهارِ حقیقی که جانِ مایی، بیا و جان‌هایِ پژمرده‌یِ ما را حیات و تازگی ببخش. ای بهار، باغ‌ها را شکوفا کن و جانِ ما را همچون کشتزاری تشنه، دوباره سیراب و تازه گردان.

نکته ادبی: استفاده از تکرار واژه «تازه کن» برای تاکید بر بازگشتِ حیات و شور و نشاط است.

گل جمال افروخته ست و مرغ قول آموخته ست بی صبا جنبش ندارند هین صبا را تازه کن

گل، چهره‌یِ زیبایِ خود را نمایان کرده و پرنده، آوازِ خوشِ خود را یاد گرفته است. همه‌چیز در گروِ وزشِ نسیمِ سحری (صبا) است که حرکت می‌آفریند؛ پس ای معشوق، آن نسیمِ حیات‌بخش را برانگیز و تازگی را دوباره به جهان بیاور.

نکته ادبی: صبا در ادبیات کلاسیک نمادِ نسیمِ خوش و حاملِ پیامِ معشوق است.

سرو سوسن را همی گوید زبان را برگشا سنبله با لاله می گوید وفا را تازه کن

سرو به سوسن می‌گوید که خاموشی را بشکن و سخن بگو، و خوشه‌یِ گندم به لاله می‌گوید که پیمانِ وفاداری را دوباره تازه کن.

نکته ادبی: استفاده از اسامی گیاهان برای شخصیت‌پردازی و بخشیدنِ قدرتِ تکلم به آنان.

شد چناران دف زنان و شد صنوبر کف زنان فاخته نعره زنان کوکو عطا را تازه کن

درختانِ چنار همچون نوازندگان، دف می‌زنند و صنوبر با شاخه‌هایش کف می‌زند؛ پرنده‌یِ فاخته نیز با صدایِ کوکو، دعوت به ستایش و دریافتِ بخششِ الهی می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه درختان به آلاتِ موسیقی یا نوازندگان، تصویرسازی برای شور و شعفِ طبیعت است.

از گل سوری قیام و از بنفشه بین رکوع برگ رز اندر سجود آمد صلا را تازه کن

گلِ سرخ در حالِ ایستادن (قیام) است و بنفشه در حالِ رکوع؛ برگِ مو نیز به سجده افتاده است. ای معشوق، این لحظه‌یِ نیایش و دعوت به حق را که در طبیعت جاری است، تازگی ببخش.

نکته ادبی: بهره‌گیری از اصطلاحاتِ ارکانِ نماز برای نشان دادنِ حالتِ بندگیِ تمامِ موجودات در برابر خدا.

جمله گل ها صلح جو و خار بدخو جنگ جو خیز ای وامق تو باری عهد عذرا تازه کن

گل‌ها همگی صلح‌طلب‌اند و تنها خارها هستند که بدخو و جنگ‌جو می‌باشند. ای عاشق (وامق)، برخیز و پیمانِ خود را با معشوقِ خویش (عذرا) دوباره تازه و استوار کن.

نکته ادبی: وامق و عذرا نمادِ عاشقانِ وفادار در ادبیاتِ داستانیِ کهن هستند.

رعد گوید ابر آمد مشک ها بر خاک ریخت ای گلستان رو بشو و دست و پا را تازه کن

رعد ندا در می‌دهد که ابر آمد و قطراتِ باران را همچون مشکِ خوشبو بر خاک ریخت. ای گلستان، برخیز و خود را بشوی و دست و پایِ خود را برایِ وصالِ معشوق، پاک و تازه کن.

نکته ادبی: مشک استعاره از بارانِ حیات‌بخش و پاک‌کننده است.

نرگس آمد سوی بلبل خفته چشمک می زند کاندرآ اندر نوا عشق و هوا را تازه کن

گلِ نرگس به سمتِ بلبل که در خواب است، چشمک می‌زند و او را به میدانِ نغمه‌سرایی دعوت می‌کند تا عشق و هوایِ تازه‌یِ وصال را زنده کند.

نکته ادبی: چشمک زدنِ نرگس، اشاره‌ای است به فرمِ گل که شبیه به چشمِ خواب‌آلود است.

بلبل این بشنید از او و با گل صدبرگ گفت گر سماعت میل شد این بی نوا را تازه کن

بلبل این پیام را شنید و به گلِ صدبرگ گفت: اگر مشتاقِ شنیدنِ نوایِ من هستی، این بلبلِ بی‌نوا و خاموش را با نگاهی تازه، دوباره به سخن واداشته و سرزنده کن.

نکته ادبی: بی‌نوا در اینجا به معنایِ کسی است که ساز و برگِ عشق را ندارد یا خاموش مانده است.

سبزپوشان خضرکسوه همی گویند رو چون شکوفه سر سر اولیا را تازه کن

گیاهانِ سبزپوش که همچون خضرِ نبی، راهنمایِ طریق‌اند، می‌گویند راه را در پیش گیر و همچون شکوفه، سر و اسرارِ اولیاءِ الهی را آشکار و تازه کن.

نکته ادبی: سبزپوشان کنایه از اولیا و راهنمایانِ معنوی است.

وان سه برگ و آن سمن وان یاسمین گویند نی در خموشی کیمیا بین کیمیا را تازه کن

برگ‌ها و گل‌هایِ سمن و یاسمن می‌گویند که نیازی به کلام نیست؛ در سکوت بنگر که چه کیمیایِ بزرگی نهفته است و آن حقیقتِ پنهان را در درونِ خود زنده کن.

نکته ادبی: کیمیا در اینجا به معنایِ قدرتِ تحولِ روحی است که در سکوت و مراقبه یافت می‌شود.

آرایه‌های ادبی

تشخیص (جان‌بخشی) تمام ابیات

شاعر به تمامی اجزای طبیعت از درختان و گل‌ها گرفته تا پرندگان و نسیم، ویژگی‌های انسانی مانند سخن گفتن، رقصیدن، نیایش کردن و عاشق بودن نسبت داده است.

تلمیح وامق و عذرا

اشاره به داستان عاشقانه و مشهورِ وامق و عذرا برای تأکید بر عشق و وفاداری.

مراعات نظیر قیام، رکوع، سجود

به کارگیری اصطلاحاتِ مرتبط با نماز برای نشان دادنِ حالتِ پرستشِ طبیعت در برابر خالق.

استعاره نوبهار

استعاره از خداوند، معشوق یا عاملِ بیداریِ روحی که سببِ شور و نشاطِ هستی می‌شود.

تضاد گل‌ها صلح‌جو و خار بدخو جنگ‌جو

تقابلِ میانِ لطافتِ گل و خشونتِ خار برای برجسته‌سازیِ تفاوتِ نیکان و بدان.