دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۹۵۵

مولوی
ای زیان و ای زیان و ای زیان و ای زیان هوشیاری در میان بیخودان و مستیان
بی محابا درده ای ساقی مدام اندر مدام تا نماند هوشیاری عاقلی اندر جهان
یار دعوی می کند گر عاشقی دیوانه شو سرد باشد عاقلی در حلقه دیوانگان
گر درآید عاقلی گو کار دارم راه نیست ور درآید عاشقی دستش بگیر و درکشان
عیب بینی از چه خیزد خیزد از عقل ملول تشنه هرگز عیب داند دید در آب روان
عقل منکر هیچ گونه از نشان ها نگذرد بی نشان رو بی نشان تا زخم ناید بر نشان
یوسفی شو گر تو را خامی بنخاسی برد گلشنی شو گر تو را خاری نداند گو مدان
عیسیی شو گر تو را خانه نباشد گو مباش دیده ای شو گرت روپوشی نماند گو ممان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر با زبانی پرشور، برتریِ «عشق و بی‌خودی» را بر «عقل و هشیاریِ جزئی‌نگر» به تصویر می‌کشد. شاعر معتقد است که حضورِ عقلِ مصلحت‌اندیش در محفلِ عاشقان، حجابی است که مانع از درکِ حقیقتِ هستی می‌شود و آن را مایه زیان می‌داند.

در این فضای عرفانی، دعوت به فنای در عشق و رهایی از بندِ تعصبات و قیدوبندهای عقلانی، به عنوان تنها راهِ رسیدن به کمال معرفی شده است. شاعر با به کارگیری تمثیل‌های اساطیری و نمادهای دینی، مخاطب را به سویِ دیدنِ بی‌واسطه و شهودیِ حقیقت فرامی‌خواند.

معنای روان

ای زیان و ای زیان و ای زیان و ای زیان هوشیاری در میان بیخودان و مستیان

افسوس و هزاران افسوس بر کسی که در میانِ عاشقان و کسانی که از خود بی‌خود شده‌اند، همچنان عاقل و هشیار باقی بماند.

نکته ادبی: تکرارِ واژه «زیان» برای تأکید بر شدتِ خسارتِ معنویِ دور ماندن از فضایِ عشق است.

بی محابا درده ای ساقی مدام اندر مدام تا نماند هوشیاری عاقلی اندر جهان

ای ساقیِ عشق، پیاپی و بدونِ درنگ، شرابِ بی‌خودی را به ما بنوشان تا دیگر هیچ اثری از عقل و هشیاریِ سرد و خشک در جهان باقی نماند.

نکته ادبی: «مدام اندر مدام» به استمرار و بی‌وقفه بودنِ این جذبه و طلبِ دائمیِ آن اشاره دارد.

یار دعوی می کند گر عاشقی دیوانه شو سرد باشد عاقلی در حلقه دیوانگان

اگر ادعای عاشقی می‌کنی، باید دیوانه شوی و عقل را کنار بگذاری؛ چرا که حضورِ یک فردِ عاقل و منطقی در میانِ عاشقانِ از خود رسته، سرد و ناخوشایند است.

نکته ادبی: «حلقه دیوانگان» استعاره‌ای از مجلسِ انسِ عارفان و مستانِ حقیقت است.

گر درآید عاقلی گو کار دارم راه نیست ور درآید عاشقی دستش بگیر و درکشان

اگر فردی عاقل و عیب‌جو به سراغت آمد، به او بگو اینجا راهی برای تو نیست و کاری ندارم؛ اما اگر عاشقی راستین آمد، دستش را بگیر و با اصرار او را به این جمع وارد کن.

نکته ادبی: تضادِ معنایی میانِ عاقل و عاشق، محورِ اصلیِ این بیت و بیانگرِ تقابلِ دو جهان‌بینی است.

عیب بینی از چه خیزد خیزد از عقل ملول تشنه هرگز عیب داند دید در آب روان

عیب‌جویی از دیگران محصولِ عقلِ خسته و ملول است؛ همان‌طور که آدمِ تشنه، وقتی به آب می‌رسد، فقط به فکر سیراب شدن است و در پیِ یافتنِ عیب در آب نیست.

نکته ادبی: «عقل ملول» صفتی برای عقلِ دنیوی است که همواره در پیِ نقد و تحلیلِ جزئیات است.

عقل منکر هیچ گونه از نشان ها نگذرد بی نشان رو بی نشان تا زخم ناید بر نشان

عقلِ انکارکننده، همواره درگیرِ ظاهر و نشانه‌هاست و نمی‌تواند از آن‌ها عبور کند؛ تو از نشانه‌ها بگذر و به بی‌نشانی برس تا وجودت از قید و بندهای دوگانه رها شود.

نکته ادبی: «بی‌نشان» مرتبه‌ای از حقیقت است که فراتر از توصیفاتِ زبانی و نمادهای ظاهری است.

یوسفی شو گر تو را خامی بنخاسی برد گلشنی شو گر تو را خاری نداند گو مدان

اگر خامیِ تو باعث شده است که دیگران تو را به چشمِ یک برده و کالای ناچیز ببینند، تو همچون یوسف، تعالی یاب و عزیز شو؛ و اگر در باغِ وجودت، دیگران خار می‌بینند، اعتنا نکن.

نکته ادبی: «یوسفی شدن» کنایه از ارتقایِ جایگاهِ معنوی و رسیدن به عزتِ درونی پس از طیِ مراحلِ سخت است.

عیسیی شو گر تو را خانه نباشد گو مباش دیده ای شو گرت روپوشی نماند گو ممان

اگر خانه و کاشانه‌ای نداری، مانندِ عیسی بی‌تعلق باش و غصه مخور؛ و اگر مانندِ چشمی، هیچ پوشش و حجابی بر خود نداری، بگذار همین‌طور عریان و بی‌آلایش باقی بمانی.

نکته ادبی: «عیسی» در اینجا نمادِ بی‌خانمانی، تجرد و بی‌تعلق بودن به دنیاست.

آرایه‌های ادبی

تمثیل و نمادپردازی یوسفی شو / عیسیی شو

استفاده از شخصیت‌های قدسی برای تأکید بر ویژگی‌های روحیِ تعالی‌یافته (یوسف به معنای عزت و زیباییِ باطنی، عیسی به معنای تجرد و بی‌تعلقی).

تضاد (طباق) عاقلی / عاشقی

تقابلِ همیشگی میانِ عقلِ مصلحت‌سنج و عشقِ بی‌پروا که از مضامینِ بنیادینِ ادبیات عرفانی است.

استعاره ساقی / شراب

ساقی نمادِ فیضِ الهی یا پیرِ راه است و شراب استعاره از شور و جذبه‌یِ عارفانه که عقل را زائل می‌کند.