دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۹۵۲

مولوی
هست ما را هر زمانی از نگار راستین لقمه ای اندر دهان و دیگری در آستین
این حد خوبی نباشد ای خدایا چیست این هیچ سروی این ندارد خوش قد و بالا است این
این چنین خورشید پیدا چونک پنهان می شود او چنین پنهان ز عالم از برای ماست این
جمع خواهد آن بت و تنهاروان خود دیگرند هر کجا خوبی بود او طالب غوغاست این
شمس تبریز ار چه جانی گر چو جان پنهان شوی بر دلم تهمت نشیند کز کجا برخاست این

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از حیرت عاشق در برابر جلوه‌های جمال و جلال معشوق (شمس تبریز) است. شاعر در این ابیات، حضور معشوق را همواره جاری و روزی‌بخش جانِ آدمی می‌داند و از سویی دیگر، پنهان و آشکار شدن او را رازی می‌شمارد که عقل و هوش را به حیرت وامی‌دارد.

فضا، فضایِ بهتِ عارفانه است؛ جایی که عاشق در پیِ درک حقیقتِ محبوب است که در عینِ بی‌نشانی و پنهان‌بودن، همه‌جا حضور دارد و تمامِ هستی، تجلی‌گاهِ اوست.

معنای روان

هست ما را هر زمانی از نگار راستین لقمه ای اندر دهان و دیگری در آستین

ما از جانب معشوقِ حقیقی، در هر لحظه بهره‌ای از معرفت و عشق داریم؛ به‌طوری‌که یک بخش از آن را در کام جان داریم و بخش دیگر را برای بهره‌مندیِ بعدی در آستین (ذخیره) آماده کرده‌ایم.

نکته ادبی: واژه نگار استعاره از معشوق و آستین در اینجا نماد ذخیره و آماده‌داشتنِ فیضِ الهی است.

این حد خوبی نباشد ای خدایا چیست این هیچ سروی این ندارد خوش قد و بالا است این

خدایا! این چه نوع زیباییِ بی‌نظیری است که در این حد و اندازه قرار دارد؟ هیچ سروِ خوش‌قامتی در جهان، این‌گونه قد و بالا و زیبایی را ندارد و این فراتر از تصوراتِ ماست.

نکته ادبی: تشبیه قامتِ یار به سرو، از صورِ خیالِ کلاسیکِ ادبیات فارسی برای توصیف رعنایی و بلندی قد است.

این چنین خورشید پیدا چونک پنهان می شود او چنین پنهان ز عالم از برای ماست این

این خورشیدِ پرفروغِ حقیقت، چرا زمانی که طلوع می‌کند و پیدا می‌شود، بلافاصله پنهان می‌گردد؟ این پنهان شدن او از دیدگانِ عالمیان، خود رحمتی است برای ما تا بتوانیم این تجلیِ شدید را تاب بیاوریم.

نکته ادبی: تناقض میان پیدایی و پنهانی، نشان‌دهنده عظمتِ معشوق است که طاقتِ دیدن او از حد توانِ بشر خارج است.

جمع خواهد آن بت و تنهاروان خود دیگرند هر کجا خوبی بود او طالب غوغاست این

آن معشوقِ زیبا (بت)، همه‌چیز را گردِ خود جمع می‌کند و مرکزِ جاذبه است، در حالی که دیگران تنها رهروانی هستند که راهِ خود را می‌روند؛ هر جا که زیبایی و جلوه‌ای هست، او به دنبالِ غوغا و شور و حال است تا خود را در آنجا متجلی کند.

نکته ادبی: واژه بت در عرفان به معنای معشوقی است که عاشق را مسحور و بت‌پرستِ خود می‌کند.

شمس تبریز ار چه جانی گر چو جان پنهان شوی بر دلم تهمت نشیند کز کجا برخاست این

ای شمس تبریز، اگرچه تو مانندِ جانِ آدمی پنهانی و دیده نمی‌شوی، اما باز هم دلم به جست‌وجویِ تو برمی‌خیزد و در حیرت است که تو از کجا و از چه عالمی به این جهان پا نهاده‌ای.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به جان اشاره به ناپیدایی و در عین حال حیاتی بودنِ حضور او در وجودِ عاشق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره نگار

اشاره به معشوقِ حقیقی یا همان شمس تبریز است که منبع فیض است.

تناقض (پارادوکس) پیدا / پنهان

شاعر با کنار هم گذاشتن این دو مفهوم، به حیرتِ عارفانه در درک حقیقتِ معشوق اشاره می‌کند.

تشبیه سروی

تمثیلِ قامتِ بلند و موزونِ معشوق به درخت سرو که نمادِ زیبایی در ادبیات است.

نماد بت

نامیدن معشوق به بت، استعاره‌ای برای پرستیدنی بودن و تسلطِ زیباییِ او بر دلِ عاشق است.