دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۹۴۵

مولوی
هر چه آن سرخوش کند بویی بود از یار من هر چه دل واله کند آن پرتو دلدار من
خاک را و خاکیان را این همه جوشش ز چیست ریخت بر روی زمین یک جرعه از خمار من
هر که را افسرده دیدی عاشق کار خود است منگر اندر کار خویش و بنگر اندر کار من
در بهاران گشت ظاهر جمله اسرار زمین چون بهار من بیاید بردمد اسرار من
چون به گلزار زمین خار زمین پوشیده شد خارخار من نماند چون دمد گلزار من
هر کی بیمار خزان شد شربتی خورد از بهار چون بهار من بخندد برجهد بیمار من
چیست این باد خزانی آن دم انکار تو چیست آن باد بهاری آن دم اقرار من

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده با زبانی عرفانی و لطیف، هستی را آیینه تمام‌نمای جلوه‌های الهی می‌داند. شاعر معتقد است هر آنچه در جهان مایه سرور، شوریدگی و حیات است، بازتابی از حضورِ محبوب یا همان معشوق ازلی است. در واقع، جهان مادی با تمام دگرگونی‌هایش، تابعِ دَمِ مسیحایی و تجلیاتِ یار است که همچون بهاری جان‌بخش، مردگی و افسردگی را از جان‌ها می‌زداید.

درونمایه اصلی شعر، تقابل میان «خزانِ انکار» و «بهارِ اقرار» است. شاعر استدلال می‌کند که انجماد و ناامیدی، نتیجه‌ حبس شدن در خودخواهی است و رهایی از این بند، تنها با وزیدنِ نسیمِ معرفت و حضورِ معشوق ممکن می‌شود. این اثر، خواننده را به گذار از خویشتنِ خویش و نظاره‌گری در آیینه‌ی جمالِ یار فرامی‌خواند.

معنای روان

هر چه آن سرخوش کند بویی بود از یار من هر چه دل واله کند آن پرتو دلدار من

هر عاملی که موجب مستی و سرشاریِ جان می‌شود، تنها نسیمی از جانبِ محبوبِ من است و هر آنچه دل را شیدا و سرگردان می‌کند، پرتوی از نورِ جمالِ اوست.

نکته ادبی: «سرخوش» در اینجا به معنای کسی است که به واسطه‌ی جذبه‌ی الهی، از خود بی‌خود شده است.

خاک را و خاکیان را این همه جوشش ز چیست ریخت بر روی زمین یک جرعه از خمار من

دلیل این همه جنبش و حیاتی که در زمین و اهل زمین می‌بینیم چیست؟ دلیلش این است که محبوب، قطره‌ای از شرابِ مستی‌آورِ خود را بر جهان افشانده است.

نکته ادبی: «خمار» در عرفان اغلب به معنای بقایای مستی یا جذبه‌ای است که در عالم پدیدار گشته است.

هر که را افسرده دیدی عاشق کار خود است منگر اندر کار خویش و بنگر اندر کار من

هر کس را که غمگین و افسرده دیدی، بدان که گرفتارِ منیت و خودخواهیِ خویش است؛ پس از بندِ منیتِ خود رها شو و به جای تماشایِ کارهای بیهوده‌ی خود، به کار و تجلیاتِ محبوبِ من بنگر.

نکته ادبی: «افسرده» در اینجا استعاره از روحی است که به دلیل تمرکز بر خود، از فیض الهی دور مانده است.

در بهاران گشت ظاهر جمله اسرار زمین چون بهار من بیاید بردمد اسرار من

در فصل بهار، تمامی رازهای نهفته در دلِ زمین آشکار می‌شوند؛ به همین سان، هنگامی که بهارِ وجودِ محبوبِ من فرا برسد، اسرارِ پنهانِ جانِ من نیز شکوفا و نمایان می‌گردد.

نکته ادبی: «بهار» استعاره از لحظه‌ی تجلی و ظهورِ حقیقتِ معشوق در جانِ عارف است.

چون به گلزار زمین خار زمین پوشیده شد خارخار من نماند چون دمد گلزار من

همان‌طور که در بهار، خار و خاشاکِ زمین با گل‌ها پوشیده و پنهان می‌شوند، وقتی باغِ حقیقتِ محبوب در دلم می‌شکفد، اضطراب و تشویش‌های درونی من نیز از بین می‌رود.

نکته ادبی: «خارخار» واژه‌ای است که هم به معنای خارِ ظاهری و هم به معنای وسوسه و اضطرابِ درونی (خارخارِ دل) به کار می‌رود که ایهامی لطیف ایجاد کرده است.

هر کی بیمار خزان شد شربتی خورد از بهار چون بهار من بخندد برجهد بیمار من

هر کس که از سرمایِ خزانِ (بی‌مهری و بی‌خبری) بیمار شد، با نوشیدنِ شربتی از بهار بهبود یافت؛ زمانی که بهارِ محبوبِ من لبخند بزند، جانِ بیمارِ من نیز از جای برمی‌خیزد و شفا می‌یابد.

نکته ادبی: «خزان» نمادِ مرگِ معنوی و «بهار» نمادِ حیاتِ روحانی است.

چیست این باد خزانی آن دم انکار تو چیست آن باد بهاری آن دم اقرار من

آن بادِ سردِ پاییزی که همه‌چیز را پژمرده می‌کند، همان دمِ انکارِ توست (بی‌اعتقادی) و آن نسیمِ دل‌انگیزِ بهاری که به همه چیز جان می‌دهد، همان دمِ اقرار و ایمانِ من است.

نکته ادبی: «باد» در اینجا نمادِ نفحه‌ی الهی است که بسته به نوعِ نگرشِ انسان (انکار یا اقرار)، می‌تواند ویرانگر یا حیات‌بخش باشد.

آرایه‌های ادبی

استعاره بهار

نمادِ تجلیاتِ الهی، شادیِ مطلق، حیاتِ معنوی و ظهورِ حقیقت.

تضاد بهار و خزان

تقابلِ میانِ ایمان و کفر، آگاهی و جهل، و حیات و مرگِ معنوی.

ایهام خارخار

اشاره همزمان به خار و خاشاکِ باغ و وسوسه‌ها و نگرانی‌های درونی انسان.

تشخیص بهار من بخندد

بهار به انسانی تشبیه شده که می‌خندد تا لطف و سرزندگیِ حضورِ معشوق را القا کند.