دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۹۴۳

مولوی
می گزید او آستین را شرمگین در آمدن بر سر کویی که پوشد جان ها حله بدن
آن طرف رندان همه شب جامه ها را می کنند تا ببینی روز روشن ما و من بی ما و من
رومیانش جامه دزد و زنگیانش جامه دوز شاد باش ای جامه دزد و آفرین ای جامه کن
سرفرازی کار شمع و سرسپاری کار او شرط باشد هر دو کارش هر کی شد شمع لگن
در سپردن هر کی زودتر در فروزش بیشتر سر بنه در زیر پای و دستکی بر هم بزن
چون درآرد ماه رویی دست خود در گردنت ترک کن سالوس را تو خویش را بر وی فکن
تا بریزی و برویی آن زمان در باغ او روی گل بر روی گل هم یاسمن بر یاسمن
عاشقان اندرربوده از بتان روبندها زانک در وحدت نباشد نقش های مرد و زن
بر سر گور بدن بین روح ها رقصان شده تا بدیده صد هزاران خویشتن بی خویشتن
زلف عنبرسای او گوید به جان لولیان خیز لولی تا رسن بازی کنیم اینک رسن
مرتضای عشق شمس الدین تبریزی ببین چون حسینم خون خود در زهر کش همچون حسن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ترسیم‌گرِ والایِ سفرِ عارفانه از بندِ خویشتن به سویِ آزادیِ مطلق در ساحتِ عشق است. مولانا در اینجا بدن و هویت‌های دنیوی را به «جامه‌ای» تشبیه می‌کند که روح را محبوس کرده و برای نیل به دیدارِ یار، باید این جامه را از تن به در کرد و از «خود» گذشت.

فضا و حال‌وهوای این سروده، سرشار از شور و جذبه‌ی سماع‌گونه است. شاعر مخاطب را به نفیِ منیّت و کنار نهادنِ تقیداتِ ظاهری فرا می‌خواند تا در فضایِ وحدتِ الهی، دوگانگی‌ها رنگ ببازد و عاشق، با فدا کردنِ سر (نفس)، به درخششِ حقیقیِ نورِ الهی دست یابد و با شمسِ تبریزی، که کانونِ تجلیِ عشق است، یگانه شود.

معنای روان

می گزید او آستین را شرمگین در آمدن بر سر کویی که پوشد جان ها حله بدن

او از اینکه مجبور بود به این دنیا وارد شود و روح لطیفش را در قالبِ بدن محبوس کند، با شرم و اندوه آستینش را به دندان می‌گزید (گویی از نزول به عالمِ مادی بیزار بود).

نکته ادبی: حُله در اینجا به معنای لباسِ فاخر است که استعاره از بدن و تعلقاتِ دنیوی است.

آن طرف رندان همه شب جامه ها را می کنند تا ببینی روز روشن ما و من بی ما و من

در آن سویِ عالمِ معنا، عارفانِ وارسته هر شب جامه‌های تفاخر و منیّت را از تن می‌درند، تا در روشناییِ حقیقت، حقیقتِ ما بدونِ وجودِ من و مایی (خویشتنِ مجازی) نمایان شود.

نکته ادبی: جامه دریدن در اینجا کنایه از نفیِ تعلقات و شکستنِ غرور و خودخواهی است.

رومیانش جامه دزد و زنگیانش جامه دوز شاد باش ای جامه دزد و آفرین ای جامه کن

رومیان (به عنوان استعاره از روحانیون و حقیقت‌جویان) جامه را از تن می‌دزدند و زنگیان (استعاره از نفس و تن) آن را می‌دوزند؛ ای کسی که جامه (نفس) را می‌دری، شاد باش و آفرین بر تو که این پرده را کنار می‌زنی.

نکته ادبی: تضاد میان دزد و دوز برای نشان دادنِ تقابلِ میانِ نفیِ نفس و اثباتِ نفس به کار رفته است.

سرفرازی کار شمع و سرسپاری کار او شرط باشد هر دو کارش هر کی شد شمع لگن

سرفرازی و بلندمرتبگی ویژگیِ شمع است و سرسپاری و قربانی کردنِ سر (شعله) نیز کارِ اوست؛ کسی که می‌خواهد شمعِ این بزمِ الهی باشد، باید هر دو ویژگی را داشته باشد.

نکته ادبی: شمعِ لگن به معنای شمعی است که در پایه یا شمعدان قرار دارد، کنایه از ایستادگی در عین سوختن.

در سپردن هر کی زودتر در فروزش بیشتر سر بنه در زیر پای و دستکی بر هم بزن

هر کس در قربانی کردنِ سر (نفس) پیش‌قدم‌تر باشد، درخشش و فروزشِ معنویِ او بیشتر است؛ پس سر را به زیرِ پای بگذار و از شادیِ این رهایی دست‌افشانی کن.

نکته ادبی: سر نهادن در زیر پا کنایه از تواضعِ مطلق و فروتنی در برابرِ حقیقت است.

چون درآرد ماه رویی دست خود در گردنت ترک کن سالوس را تو خویش را بر وی فکن

هنگامی که زیبارویی (مظهرِ جمالِ الهی) دستِ محبت به سوی تو دراز کرد، ریاکاری و مصلحت‌اندیشی را کنار بگذار و خود را در آغوشِ او بینداز.

نکته ادبی: سالوس به معنای ریا و تظاهر است که مانعِ رسیدن به حقیقتِ عشق می‌شود.

تا بریزی و برویی آن زمان در باغ او روی گل بر روی گل هم یاسمن بر یاسمن

تا در باغِ او وجودِ قدیمی‌ات را رها کنی و از نو برویی، تا زیبایی بر زیبایی و لطافت بر لطافت افزوده شود.

نکته ادبی: ریختن و روییدن استعاره از فنا شدنِ نفس و بقایِ روح در ساحتِ الهی است.

عاشقان اندرربوده از بتان روبندها زانک در وحدت نباشد نقش های مرد و زن

عاشقانِ حقیقی، روبندِ (حجاب‌های) تفاوت‌ها را از چهره‌ی بتان (محبوبانِ الهی) برداشته‌اند، چرا که در مقامِ وحدت، دیگر تفاوتی میان زن و مرد وجود ندارد.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ وحدت وجود که در آن کثرتِ خلایق و تفاوت‌های جنسیتی رنگ می‌بازد.

بر سر گور بدن بین روح ها رقصان شده تا بدیده صد هزاران خویشتن بی خویشتن

بر مزارِ تن بنگر که روح‌ها چگونه رقصانند؛ آن‌ها هزاران خویشتن (هویت‌های مجازی) را دیده‌اند، در حالی که خود از هرگونه خودخواهی خالی شده‌اند.

نکته ادبی: بی‌خویشتن شدن در اینجا به معنای رسیدن به مقامِ فناست که نتیجه‌اش مشاهده‌ی حقیقت است.

زلف عنبرسای او گوید به جان لولیان خیز لولی تا رسن بازی کنیم اینک رسن

زلفِ معطرِ او به جانِ عارفان (که در اینجا به لولیان تشبیه شده‌اند) می‌گوید: برخیز ای عاشق، بیا که وقتِ بازی و بندبازی بر سرِ رسنِ عشق است.

نکته ادبی: لولی در اینجا به معنایِ رند و عاشقِ بی‌پروایی است که دلبسته‌ی دنیا نیست.

مرتضای عشق شمس الدین تبریزی ببین چون حسینم خون خود در زهر کش همچون حسن

رضایت و انتخابِ عشقِ شمسِ تبریزی را ببین که چگونه من را چون حسین (ع) به شهادت می‌کشاند؛ من خونِ خود را در زهرِ فراق می‌کشم، آن‌چنان‌که حسن (ع) در زهرِ جفا کشیده شد.

نکته ادبی: اشاره به فداکاریِ حسین (ع) و مسموم شدنِ حسن (ع) که استعاره از ایثار و تحملِ رنج برای راهِ عشق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره جامه / حله

استعاره از بدن و تعلقاتِ دنیوی که مانعِ پروازِ روح است.

تضاد رومیان جامه دزد / زنگیان جامه دوز

تقابل میانِ کسانی که نفس را از بین می‌برند و کسانی که آن را می‌پرورند.

تناسب شمع، فروزش، سر

استفاده از عناصرِ مربوط به شمع برای تصویرسازیِ قربانی شدنِ نفس.

تلمیح حسین، حسن

اشاره به شهادت و مظلومیتِ نوادگانِ پیامبر برای تبیینِ جایگاهِ رنج در سلوک.

واج‌آرایی من و ما / بی ما و من

تکرارِ حروف برای القایِ سرگیجه و رهایی از بندِ «من» در رقصِ سماع.