دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۹۴۰

مولوی
ای ز تو مه پای کوبان وز تو زهره دف زنان می زنند ای جان مردان عشق ما بر دف زنان
نقل هر مجلس شده ست این عشق ما و حسن تو شهره شهری شده ما کو چنین بد شد چنان
ای به هر هنگامه دام عشق تو هنگامه گیر وی چکیده خون ما بر راه ره رو را نشان
صد هزاران زخم بر سینه ز زخم تیر عشق صد شکار خسته و نی تیر پیدا نی کمان
روی در دیوار کرده در غم تو مرد و زن ز آب و نان عشق رفته اشتهای آب و نان
خون عاشق اشک شد وز اشک او سبزه برست سبزه ها از عکس روی چون گل تو گلستان
ذوق عشقت چون ز حد شد خلق آتشخوار شد همچو اشترمرغ آتش می خورد در عشق جان
هجر سرد چون زمستان راه ها را بسته بود در زمین محبوس بود اشکوفه های بوستان
چونک راه ایمن شد از داد بهاران آمدند سبزه را تیغ برهنه غنچه را در کف سنان
خیز بیرون آ به بستان کز ره دور آمدند خیز کالقادم یزار و رنجه شو مرکب بران
از عدم بستند رخت و جانب بحر آمدند آنگه از بحر آمدند اندر هوا تا آسمان
برج برج آسمان را گشته و پذرفته اند از هر استاره بضاعت و آمده تا خاکدان
آب و آتش ز آسمانش می رسد هر دم مدد چند روزی کاندر این خاکند ایشان میهمان
خوان ها بر سر نسیم و کاس ها بر کف صبا با طبق پوشی که پوشیده ست جز از اهل خوان
می رسند و هر کسی پرسان که چیست اندر طبق با زبان حال می گویند با پرسندگان
هر کسی گر محرمستی پس طبق پوشیده چیست قوت جان چون جان نهان و قوت تن پیدا چو نان
ذوق نان هم گرسنه بیند نبیند هیچ سیر بر دکان نانبا از نان چه می داند دکان
نانوا گر گرسنه ستی هیچ نان نفروختی گر بدانستی صبا گل را نکردی گلفشان
هر کش از معشوق ذوقی نیست الا در فروخت او نباشد عاشق او باشد به معنی قلتبان
عذر عاشق گر فروشد دانک میل دلبر است از ضرورت تا نبندد در به رویش دلستان
چونک می بیند که میل دلبر اندر شهرگی است اشک می بارد ز رشک آن صنم از دیدگان
اشک او مر رشک او را ضد و دشمن آمده ست رشک پنهان دارد و اشکش روان و قصه خوان
تخم پنهان کرده خود را نگر باغ و چمن شهوت پنهان خود را بین یکی شخصی دوان
عین پنهان داشتن شد علت پیدا شدن بی لسانی می شود بر رغم ما عین لسان
چند فرزندان به هر اندیشه بعد مرگ خویش گرد جان خویش بینی در لحد باباکنان
زاده از اندیشه های خوب تو ولدان و حور زاده از اندیشه های زشت تو دیو کلان
سر اندیشه مهندس بین شده قصر و سرا سر تقدیر ازل را بین شده چندین جهان
واقفی از سر خود از سر سر واقف نه ای سر سر همچون دل آمد سر تو همچون زبان
گر سر تو هست خوب از سر سر ایمن مباش باش ناایمن که ناایمن همی یابد امان
سربلندی سرو و خنده گل نوای عندلیب میوه های گرم رو سر دم سرد خزان
برگ ها لرزان چه می لرزید وقت شادی است دام ها در دانه های خوش بود ای باغبان
ما ز سرسبزی به روی زرد چند افتاده ایم در کمین غیب بس تیر است پران از کمان
لاله رخ افروخته وز خشم شد دل سوخته سنبله پرسود و کژگردن ز اندیشه گران
آن گل سوری ستیزه گل دکانی باز کرد رنگ ها آمیخت اما نیستش بویی از آن
خوشه ها از سست پایی رو نهاده بر زمین غوره اش شیرین شد آخر از خطاب یسجدان
نرگس خیره نگر آخر چه می بینی به باغ گفت غمازی کنم پس من نگنجم در میان
سوسنا افسوس می داری زبان کردی برون یا زبان درکش چو ما و یا بکن حالی بیان
گفت بی گفتن زبان ما بیان حال ماست گر نه پایان راسخستی سبز کی بودی سران
گفتم ای بید پیاده چون پیاده رسته ای گفت تا لطف تواضع گیرم از آب روان
رنگ معشوق است سیب لعل را طعم ترش زانک خوبان را ترش بودن بزیبد این بدان
پس درخت و شاخ شفتالو چرا پستی نمود بهر شفتالو فشاندن پیش شفتالوستان
گفت آری لیک وقتی می دهد شفتالویی که رسد جان از تن عاشق ز ناخن تا دهان
ای سپیدار این بلندی جستنت رسوایی است چون نه گل داری نه میوه گفت خامش هان و هان
گر گلم بودی و میوه همچو تو خودبینمی فارغم از دید خود بر خودپرستان دیدبان
نار آبی را همی گفت این رخ زردت ز چیست گفت زان دردانه ها کاندر درون داری نهان
گفت چون دانسته ای از سر من گفتا بدانک می نگنجی در خود و خندان نمایی ناردان
نی تو خندانی همیشه خواه خند و خواه نی وز تو خندان است عالم چون جنان اندر جنان
لیک آن خنده چون برق او راست کو گرید چو ابر ابر اگر گریان نباشد برق از او نبود جهان
خاک را دیدم سیاه و تیره و روشن ضمیر آب روشن آمد از گردون و کردش امتحان
آب روشن را پذیرا شد ضمیر روشنش زاد چون فردوس و جنت شاخ و کاخ بی کران
این خیار و خربزه در راه دور و پای سست چون پیاده حاج می آیند اندر کاروان
بادیه خون خوار بینی از عدم سوی وجود بر خطاب کن همه لبیک گو بهر امان
چه پیاده بلک خفته رفته چون اصحاب کهف خفته پهلو بر زمین و رفته تک تا آسمان
در چنین مجمع کدو آمد رسن بازی گرفت از کی دید آن زو که دادش آن رسن های رسان
این چمن ها وین سمن وین میوه ها خود رزق ماست آن گیا و خار و گل کاندر بیابان است آن
آن نصیب و میوه و روزی قومی دیگر است نفرت و بی میلی ما هست آن را پاسبان
صد هزاران مور و مار و صد هزاران رزق خوار هر یکی جوید نصیبه هر یکی دارد فغان
هر دوا درمان رنجی هر یکی را طالبی چون عقاقیری که نشناسد به غیر طب دان
بس گیا کان پیش ما زهر و بر ایشان پای زهر پیش ما خار است و پیش اشتران خرمابنان
جوز و بادام از درون مغز است و بیرون پوست و قشر اندرون پوست پرورده چو بیضه ماکیان
باز خرما عکس آن بیرون خوش و باطن قشور باطن و ظاهر تو چون انجیر باش ای مهربان
جذبه شاخ آب را از بیخ تا بالا کشد همچنانک جذبه جان را برکشد بی نردبان
غوصه گشت این باد و آبستن شد آن خاک و درخت بادها چون گشن تازی شاخه ها چون مادیان
می رسد هر جنس مرغی در بهار از گرمسیر همچو مهمان سرسری می سازد این جا آشیان
صد هزاران غیب می گویند مرغان در ضمیر کان فلان خواهد گذشتن جای او گیرد فلان
از سلیمان نامه ها آورده اند این هدهدان کو زبان مرغ دانی تا شود او ترجمان
عارف مرغان است لک لک لک لکش دانی که چیست ملک لک و الامر لک و الحمد لک یا مستعان
وقت پیله روح آمد قشلق تن را بهل آخر از مرغان بیاموزید رسم ترکمان
همچو مرغان پاسبانی خویش کن تسبیح گو چند گاهی خود شود تسبیح تو تسبیح خوان
بس کنم زین باد پیمودن ولیکن چاره نیست زانک کشتی مجاهد کی رود بی بادبان
بادپیمایی بهار آمد حیات عالمی بادپیمایی خزان آمد عذاب انس و جان
این بهار و باغ بیرون عکس باغ باطن است یک قراضه ست این همه عالم و باطن هست کان
لاجرم ما هر چه می گوییم اندر نظم هست نزد عاشق نقد وقت و نزد عاقل داستان
عقل دانایی است و نقلش نقل آمد یا قیاس عشق کان بینش آمد ز آفتاب کن فکان
آفتابی کو مجرد آمد از برج حمل آفتابی بی نظیر بی قرین خوش قران
آنک لاشرقیه بوده ست و لاغربیه زانک شرق و غرب باشد در زمین و در زمان
آفتابی کو نسوزد جز دل عشاق را مهر جان ره یابد آن جا نی ربیع و مهر جان
چونک ما را از زمین و از زمان بیرون برد از فنا ایمن شویم از جود او ما جاودان
این زمین و این زمان بیضه ست و مرغی کاندر او است مظلم و اشکسته پر باشد حقیر و مستهان
کفر و ایمان دان در این بیضه سپید و زرده را واصل و فارق میانشان برزخ لایبغیان
بیضه را چون زیر پر خویش پرورد از کرم کفر و دین فانی شد و شد مرغ وحدت پرفشان
شمس تبریزی دو عالم بود بی رویت عقیم هر یکی ذره کنون از آفتابت توامان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در زمره آثار عرفانی و عاشقانه جای می‌گیرد که در آن شاعر با زبانی نمادین و تمثیلی، به توصیف رابطه میان انسان و حق‌تعالی می‌پردازد. فضا سرشار از نشاط روحانی، تحرک هستی‌شناسانه و پویایی است که در آن هر عنصری در طبیعت، نشانه‌ای از فیض الهی تلقی می‌شود.

شاعر با تکیه بر وحدت وجود، عالم مادی را پرده‌ای پندارین می‌بیند که جان‌های مشتاق را در خود پرورانده است تا به سوی اصل خویش بازگردند. در این میان، رنج‌ها و آزمون‌های عشق، نه برای نابودی، بلکه برای تعالی، تصفیه روح و رسیدن به حقیقتِ پنهان در پسِ ظواهرِ عالم است.

معنای روان

ای ز تو مه پای کوبان وز تو زهره دف زنان می زنند ای جان مردان عشق ما بر دف زنان

ای که از حضور تو ماه پای‌کوبان و زهره دف‌زنان است، جانِ عاشقان ما نیز در راه عشق تو دستان خود را بر دف می‌کوبند.

نکته ادبی: استفاده از عناصر فلکی برای تصویرسازی از شور و شوق کائنات در برابر معشوق.

نقل هر مجلس شده ست این عشق ما و حسن تو شهره شهری شده ما کو چنین بد شد چنان

عشق ما و زیبایی تو ورد زبان هر مجلس شده و ما به این دلدادگی در شهر انگشت‌نما شده‌ایم.

نکته ادبی: شهره شهری: کنایه از مشهور و زبانزد خاص و عام شدن.

ای به هر هنگامه دام عشق تو هنگامه گیر وی چکیده خون ما بر راه ره رو را نشان

ای که در هر هنگامه و رویدادی، دام عشق تو گرفتارکننده است و ای که خون ما بر راهِ رهروان نشان و ردپایی از عشق باقی گذاشته است.

نکته ادبی: هنگامه گیر: صفت فاعلی به معنای آنچه که صحنه را در قبضه می‌گیرد.

صد هزاران زخم بر سینه ز زخم تیر عشق صد شکار خسته و نی تیر پیدا نی کمان

سینه عاشقان از تیر عشق زخمی است؛ هزاران شکارِ خسته در میدان وجود دارند، بدون آنکه تیر یا کمانِ ظاهری دیده شود.

نکته ادبی: اشاره به تیرهای غیبی و معنوی که بی‌واسطه به جان عاشق اصابت می‌کند.

روی در دیوار کرده در غم تو مرد و زن ز آب و نان عشق رفته اشتهای آب و نان

مرد و زن در غم فراق تو روی به دیوار تنهایی کرده‌اند و از شدت اشتغال به عشق، میل به آب و نانِ دنیوی را فراموش کرده‌اند.

نکته ادبی: روی در دیوار کردن: کنایه از گوشه‌نشینی و غمگینی.

خون عاشق اشک شد وز اشک او سبزه برست سبزه ها از عکس روی چون گل تو گلستان

خونِ عاشق به اشک مبدل شد و از آن اشک، سبزه رویید؛ این سبزه‌ها از انعکاسِ چهره گل‌گون تو، به گلستانی تبدیل شدند.

نکته ادبی: خلقِ زیبایی از رنجِ عشق، تمثیلی از برکاتِ روحیِ دل‌شکستگی است.

ذوق عشقت چون ز حد شد خلق آتشخوار شد همچو اشترمرغ آتش می خورد در عشق جان

وقتی ذوق عشقت از حد گذشت، انسان‌ها آتش‌خوار شدند؛ همچون پرنده افسانه‌ای (اشترمرغ) که در عشقِ جان، آتش می‌خورد.

نکته ادبی: اشترمرغ استعاره از روحی است که توان تحمل سختی‌های سوزان عشق را دارد.

هجر سرد چون زمستان راه ها را بسته بود در زمین محبوس بود اشکوفه های بوستان

دوری از تو همچون زمستان سرد بود که راه‌ها را بسته بود و شکوفه‌های بوستانِ جان را در خاکِ بدن محبوس کرده بود.

نکته ادبی: هجر سرد: تضاد میان فراق (زمستان) و وصال (بهار).

چونک راه ایمن شد از داد بهاران آمدند سبزه را تیغ برهنه غنچه را در کف سنان

هنگامی که راه ایمن شد، بهاران با داد و عدل فرا رسیدند؛ اکنون سبزه همچون تیغ برهنه و غنچه همچون سنان (نیزه) در دست، خودنمایی می‌کنند.

نکته ادبی: توصیفِ طبیعت با واژگان حماسی و رزمی.

خیز بیرون آ به بستان کز ره دور آمدند خیز کالقادم یزار و رنجه شو مرکب بران

برخیز و به بستان بیا که از راهی دور رسیده‌اند؛ برخیز که مهمانِ وارد را باید زیارت کرد و رنجِ سفر را بر مرکبِ عشق هموار کن.

نکته ادبی: تلمیح به ضرب‌المثل‌های عربی در باب اکرامِ مهمان.

از عدم بستند رخت و جانب بحر آمدند آنگه از بحر آمدند اندر هوا تا آسمان

آن‌ها از عدم (نیستی) رخت بربستند و به سوی بحرِ وجود آمدند و سپس از دریا به سوی آسمان پر کشیدند.

نکته ادبی: اشاره به سیرِ انفسی و آفاقی روح در مراتب هستی.

برج برج آسمان را گشته و پذرفته اند از هر استاره بضاعت و آمده تا خاکدان

آن‌ها برج‌های آسمان را گشته و از هر ستاره، بهره‌ای (بضاعت) کسب کرده و به این خاکدان (زمین) رسیده‌اند.

نکته ادبی: خاکدان استعاره از عالم مادی و دنیوی است.

آب و آتش ز آسمانش می رسد هر دم مدد چند روزی کاندر این خاکند ایشان میهمان

آب و آتشِ وجودشان هر لحظه از آسمان مدد می‌گیرد؛ چرا که آن‌ها در این خاک، تنها مهمانی بیش نیستند.

نکته ادبی: تأکید بر ناپایداری اقامت روح در بدن دنیوی.

خوان ها بر سر نسیم و کاس ها بر کف صبا با طبق پوشی که پوشیده ست جز از اهل خوان

خوان‌های رحمت بر سر نسیم و کاسه‌های فیض بر کف صباست، با طبق‌هایی که جز اهلِ خوان، کسی از محتوای آن خبر ندارد.

نکته ادبی: استعاره از رزق‌های معنوی که تنها بر عارفان آشکار است.

می رسند و هر کسی پرسان که چیست اندر طبق با زبان حال می گویند با پرسندگان

همه می‌رسند و می‌پرسند که در این طبق چیست و آن‌ها با زبانِ حال، پاسخِ پرسش‌کنندگان را می‌دهند.

نکته ادبی: زبان حال: بیانِ حقیقت بدونِ کاربردِ کلماتِ ظاهری.

هر کسی گر محرمستی پس طبق پوشیده چیست قوت جان چون جان نهان و قوت تن پیدا چو نان

اگر هر کسی محرم اسرار بود، پس این طبق پوشیده چیست؟ قوتِ جان پنهان است و قوتِ تن، آشکار همچون نان.

نکته ادبی: تقابل میان نیازهای جسمانی (نان) و نیازهای روحانی (قوتِ جان).

ذوق نان هم گرسنه بیند نبیند هیچ سیر بر دکان نانبا از نان چه می داند دکان

ذوقِ نان را فقط گرسنه درک می‌کند و سیر آن را نمی‌فهمد؛ نانوا نیز از حقیقتِ نان در دکانِ خود آگاه نیست.

نکته ادبی: استعاره از ناتوانیِ افرادِ ظاهربین در درکِ حقایقِ باطنی.

نانوا گر گرسنه ستی هیچ نان نفروختی گر بدانستی صبا گل را نکردی گلفشان

اگر نانوا گرسنه بود، نان نمی‌فروخت؛ اگر صبا هم حقیقتِ خود را می‌دانست، بی‌جهت گل‌افشانی نمی‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به ناآگاهیِ اشیا از ماهیتِ عملِ خویش در نظامِ هستی.

هر کش از معشوق ذوقی نیست الا در فروخت او نباشد عاشق او باشد به معنی قلتبان

کسی که از معشوق هیچ ذوقی جز برای بهره‌برداری مادی ندارد، عاشق نیست، بلکه در باطن همان دلال و واسطه‌گر است.

نکته ادبی: قلتبان به معنای دلالِ محبت و واسطه‌گرِ بی‌درد است.

عذر عاشق گر فروشد دانک میل دلبر است از ضرورت تا نبندد در به رویش دلستان

اگر عاشق گناهی می‌کند یا به ظاهری رو می‌آورد، بدان که میلِ معشوق است؛ برای اینکه معشوق در را بر او نبندد، چنین می‌کند.

نکته ادبی: توجیه عرفانی برای رفتارهای ظاهراً متناقضِ عاشق.

چونک می بیند که میل دلبر اندر شهرگی است اشک می بارد ز رشک آن صنم از دیدگان

چون می‌بیند معشوق به شهرت علاقه دارد، عاشق از روی رشک (غیرت) به آن صنم، اشک می‌بارد.

نکته ادبی: رشک: غیرتِ عاشقانه که مانعِ اشتراکِ محبوب با دیگران است.

اشک او مر رشک او را ضد و دشمن آمده ست رشک پنهان دارد و اشکش روان و قصه خوان

اشکِ او، ضدِ رشکِ اوست؛ رشک را در دل پنهان می‌کند، اما اشکش جاری است و داستانِ عشقش را بازمی‌گوید.

نکته ادبی: تضاد میانِ تظاهر و باطن در احوالِ عاشق.

تخم پنهان کرده خود را نگر باغ و چمن شهوت پنهان خود را بین یکی شخصی دوان

به باغ و چمن بنگر که تخمِ پنهانِ خود را آشکار کرده است؛ شهوتِ پنهانِ خود را نیز ببین که در کالبدِ شخصی دوان است.

نکته ادبی: تشبیه تجلیِ حقایق به رشدِ گیاهان در باغ.

عین پنهان داشتن شد علت پیدا شدن بی لسانی می شود بر رغم ما عین لسان

پنهان داشتنِ ذات، علتِ ظهورِ آن شد؛ بدون زبان، این حقیقت بر خلافِ میل ما، گویا می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ فلسفیِ ضرورتِ ظهورِ کمال در عالم.

چند فرزندان به هر اندیشه بعد مرگ خویش گرد جان خویش بینی در لحد باباکنان

بسیارند فرزندانی که پس از مرگ، در گور به دورِ جانِ تو می‌گردند و پدر را صدا می‌زنند.

نکته ادبی: توصیفِ فرزندان به عنوانِ ثمراتِ اندیشه‌های انسان در عالمِ برزخ.

زاده از اندیشه های خوب تو ولدان و حور زاده از اندیشه های زشت تو دیو کلان

از اندیشه‌های نیکِ تو، حور و فرزندانِ بهشتی زاده می‌شوند و از اندیشه‌های زشت، دیوی بزرگ پدید می‌آید.

نکته ادبی: تجسمِ اعمال و افکار در عالمِ دیگر.

سر اندیشه مهندس بین شده قصر و سرا سر تقدیر ازل را بین شده چندین جهان

اندیشه مهندس را ببین که تبدیل به کاخ شده است؛ تقدیرِ ازلی را نیز ببین که چندین جهان را پدید آورده است.

نکته ادبی: تطبیقِ اندیشه بر ماده و تقدیر بر کائنات.

واقفی از سر خود از سر سر واقف نه ای سر سر همچون دل آمد سر تو همچون زبان

تو از سرِ خود آگاهی، اما از سرِّ (رازِ) سرِّ (رازِ حقیقت) ناآگاهی؛ رازِ نهان همچون دل است و سرِ تو همچون زبان.

نکته ادبی: تمایز میان ظاهرِ انسان (زبان) و باطنِ او (دل).

گر سر تو هست خوب از سر سر ایمن مباش باش ناایمن که ناایمن همی یابد امان

اگر حقیقتِ تو خوب است، از رازِ رازها ایمن مباش؛ ناایمن باش که آنکه ناایمن است، سرانجام امان می‌یابد.

نکته ادبی: دعوت به ترسِ آگاهانه و خوفِ عرفانی.

سربلندی سرو و خنده گل نوای عندلیب میوه های گرم رو سر دم سرد خزان

سربلندیِ سرو، خنده گل، آوازِ بلبل و میوه‌های زودرس، همگی با دمِ سردِ خزان از بین می‌روند.

نکته ادبی: تصویرِ زوالِ مظاهرِ طبیعت در برابرِ گذرِ زمان.

برگ ها لرزان چه می لرزید وقت شادی است دام ها در دانه های خوش بود ای باغبان

برگ‌ها لرزانند؛ چرا می‌لرزید در حالی که زمان شادی است؟ دام در میانِ دانه‌های خوش‌منظر برای باغبان پهن شده است.

نکته ادبی: دام در دانه: کنایه از فریبندگیِ ظواهرِ دنیا.

ما ز سرسبزی به روی زرد چند افتاده ایم در کمین غیب بس تیر است پران از کمان

ما از سرسبزیِ عمر به روی زردی افتادیم؛ در کمینگاهِ غیب، تیرهای بسیاری از کمانِ قضا رها شده است.

نکته ادبی: تیرِ غیب: استعاره از رویدادهای مقدر و ناگزیر.

لاله رخ افروخته وز خشم شد دل سوخته سنبله پرسود و کژگردن ز اندیشه گران

لاله از خشم، صورتش افروخته و دلش سوخته است؛ سنبله (خوشه گندم) نیز به دلیلِ اندیشه‌های سنگین، کژگردن شده است.

نکته ادبی: تشخیص و نسبت دادن حالات انسانی به گل‌ها.

آن گل سوری ستیزه گل دکانی باز کرد رنگ ها آمیخت اما نیستش بویی از آن

آن گلِ سوری (سرخ) دکانی باز کرد و رنگ‌ها را آمیخت، اما بویی از حقیقت در آن نیست.

نکته ادبی: انتقاد از ظاهرگرایی که فاقدِ حقیقتِ معنوی است.

خوشه ها از سست پایی رو نهاده بر زمین غوره اش شیرین شد آخر از خطاب یسجدان

خوشه‌ها به دلیلِ سستی به سوی زمین خم شده‌اند؛ غوره نیز از خطابِ الهیِ «یسجدان» شیرین شد.

نکته ادبی: تلمیح به سجده کردنِ هستی در برابرِ حق.

نرگس خیره نگر آخر چه می بینی به باغ گفت غمازی کنم پس من نگنجم در میان

نرگسِ خیره را ببین که در باغ چه می‌بیند؟ می‌گوید غمازی (سخن‌چینی) می‌کنم، پس در میانِ این باغ نمی‌گنجم.

نکته ادبی: نرگس به دلیلِ چشم‌مانند بودن، به غمازی و نظربازی متهم می‌شود.

سوسنا افسوس می داری زبان کردی برون یا زبان درکش چو ما و یا بکن حالی بیان

سوسن، چرا افسوس می‌خوری و زبان بیرون آورده‌ای؟ یا زبان درکش و سکوت کن، یا اگر چیزی می‌دانی بیان کن.

نکته ادبی: زبانِ سوسن: استعاره از شکلِ گلبرگ‌های آن که شبیه زبان است.

گفت بی گفتن زبان ما بیان حال ماست گر نه پایان راسخستی سبز کی بودی سران

سوسن گفت: بدون گفتن، زبانِ ما بیانِ حالِ ماست؛ اگر ریشه‌های ما محکم نبود، چطور می‌توانستیم سرسبز باشیم؟

نکته ادبی: پایداریِ در حقیقت، نتیجه‌ی ریشه‌دار بودن است.

گفتم ای بید پیاده چون پیاده رسته ای گفت تا لطف تواضع گیرم از آب روان

گفتم ای بید که پیاده (بی‌سلاح/فروتنی) ایستاده‌ای، چرا این‌گونه هستی؟ گفت تا لطفِ تواضع را از آبِ روان بیاموزم.

نکته ادبی: درختِ بید به دلیلِ افتادگی، نمادِ تواضع است.

رنگ معشوق است سیب لعل را طعم ترش زانک خوبان را ترش بودن بزیبد این بدان

رنگِ معشوق، طعمِ ترشِ سیبِ سرخ است؛ بدان که تندی و ترش‌رویی برای خوبان شایسته است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه قهرِ معشوق نیز عینِ لطف است.

پس درخت و شاخ شفتالو چرا پستی نمود بهر شفتالو فشاندن پیش شفتالوستان

پس چرا درختِ شفتالو پستی نمود؟ برای اینکه شفتالو را پیشِ شفتالوستان بیفشاند.

نکته ادبی: پستی نمودن: نمادِ تواضع برای بارور شدن.

گفت آری لیک وقتی می دهد شفتالویی که رسد جان از تن عاشق ز ناخن تا دهان

درخت گفت: آری، اما وقتی شفتالو می‌دهد که جانِ عاشق از تنش تا به دهانش برسد (کنایه از جان دادن).

نکته ادبی: اشاره به سختیِ رسیدن به کمال و ثمره‌ی نهایی عشق.

ای سپیدار این بلندی جستنت رسوایی است چون نه گل داری نه میوه گفت خامش هان و هان

ای سپیدار، این بلندی‌جوییِ تو رسوایی است؛ نه گلی داری و نه میوه‌ای؛ گفت خاموش باش، هان و هان.

نکته ادبی: سپیدار نمادِ غرورِ بی‌ثمر است.

گر گلم بودی و میوه همچو تو خودبینمی فارغم از دید خود بر خودپرستان دیدبان

اگر گل و میوه داشتم، همچون تو خودبین می‌شدم؛ اما اکنون فارغ از دیدنِ خود، ناظرِ خودپرستانم.

نکته ادبی: نفیِ خودبینی در مسیرِ تعالی.

نار آبی را همی گفت این رخ زردت ز چیست گفت زان دردانه ها کاندر درون داری نهان

نار (انار) به آبی (انارِ نارس/آبدار) گفت: این رخ زردِ تو از چیست؟ گفت از آن دانه‌هایی که درون داری.

نکته ادبی: اشاره به دردِ درونی که در ظاهر اثر می‌گذارد.

گفت چون دانسته ای از سر من گفتا بدانک می نگنجی در خود و خندان نمایی ناردان

گفت چون از رازِ من آگاهی، بدان که تو در خود نمی‌گنجی و با این حال، خندان به نظر می‌رسی.

نکته ادبی: خنده نمادِ تسلیم و پذیرشِ رنجِ درونی است.

نی تو خندانی همیشه خواه خند و خواه نی وز تو خندان است عالم چون جنان اندر جنان

تو همیشه خندانی، چه بخندی چه نخندی؛ و به واسطه تو، عالم همچون بهشت در بهشت شده است.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ وجودیِ معشوق در آبادانیِ معنویِ عالم.

لیک آن خنده چون برق او راست کو گرید چو ابر ابر اگر گریان نباشد برق از او نبود جهان

اما آن خنده همچون برق است، برای کسی که همچون ابر گریان باشد؛ اگر ابر نبارد، برقی در جهان نخواهد بود.

نکته ادبی: ارتباطِ ناگسستنیِ خنده (شادی) و گریه (رنج) در تجربه‌ی عرفانی.

خاک را دیدم سیاه و تیره و روشن ضمیر آب روشن آمد از گردون و کردش امتحان

خاک را دیدم سیاه و تیره اما روشن‌ضمیر؛ آبِ روشن از آسمان آمد و او را امتحان کرد.

نکته ادبی: استعاره از تأثیرِ فیضِ الهی بر جانِ آماده‌ی انسان.

آب روشن را پذیرا شد ضمیر روشنش زاد چون فردوس و جنت شاخ و کاخ بی کران

آن وجودِ پذیرا (خاک)، آبِ زلال را پذیرفت و در نتیجه شاخ و کاخِ بی‌کرانی همچون فردوس زاد.

نکته ادبی: نتیجه‌گیری: پذیرشِ فیض، انسان را به بهشتی بی‌کران تبدیل می‌کند.

این خیار و خربزه در راه دور و پای سست چون پیاده حاج می آیند اندر کاروان

اگرچه جسم انسان در راه رسیدن به حق، ناتوان است و وسایل سفر اندک، اما مسافران راه خدا با یاری الهی، چون کاروانی که به زیارت می‌رود، به مقصد می‌رسند.

نکته ادبی: استعاره خیار و خربزه برای اشاره به جسم ناتوان و وسایل مادی ناچیز در برابر عظمت راه است.

بادیه خون خوار بینی از عدم سوی وجود بر خطاب کن همه لبیک گو بهر امان

هر جا که خوف و خطری می‌بینی، بدان که دعوت خدا برای امنیت و پناه است؛ پس با جان و دل به ندای او لبیک بگو تا در امان بمانی.

نکته ادبی: بادیه خون‌خوار کنایه از سختی‌های دنیا و مسیر سلوک است.

چه پیاده بلک خفته رفته چون اصحاب کهف خفته پهلو بر زمین و رفته تک تا آسمان

برخی از سالکان در ظاهر خفته‌اند اما در باطن، همچون اصحاب کهف، چنان در سیر و سلوک پیش رفته‌اند که گویی تا آسمان‌ها پرواز کرده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به داستان اصحاب کهف که نماد خفتگانِ بیدار در حق است.

در چنین مجمع کدو آمد رسن بازی گرفت از کی دید آن زو که دادش آن رسن های رسان

در این بزم الهی، حتی انسان‌های به ظاهر ناچیز و بی‌مقدار هم کارکردی دارند؛ چه کسی می‌داند که خداوند از چه راهی این وسایل رسیدن را برایشان فراهم کرده است؟

نکته ادبی: کدو رسن‌بازی: تمثیلی از به کار گرفته شدن موجودات ناچیز در نظام عالم.

این چمن ها وین سمن وین میوه ها خود رزق ماست آن گیا و خار و گل کاندر بیابان است آن

این نعمت‌های طبیعت، روزی ما هستند و آن گیاهان و خارهای بیابان نیز روزی موجودات دیگر؛ همه چیز در جهان رزق و نصیبی دارد.

نکته ادبی: تقابل چمن و خار برای نشان دادن عدالت الهی در توزیع رزق.

آن نصیب و میوه و روزی قومی دیگر است نفرت و بی میلی ما هست آن را پاسبان

آن گیاهان و خارهای بیابان، سهم و روزی موجودات دیگری است؛ بیزاری و نفرت ما از آن‌ها، خود ابزاری است که باعث می‌شود آن نصیب به دست اهلش برسد.

نکته ادبی: نکته عرفانی: بیزاری ما مانع تصاحب رزق دیگران توسط ما می‌شود.

صد هزاران مور و مار و صد هزاران رزق خوار هر یکی جوید نصیبه هر یکی دارد فغان

هزاران هزار مورچه و مار و موجودات دیگر وجود دارند که هر کدام به دنبال سهم و روزی خود هستند و با زبان حال، ناله و دعا می‌کنند.

نکته ادبی: فغان به معنای زاری و نیاز به درگاه الهی برای طلب رزق است.

هر دوا درمان رنجی هر یکی را طالبی چون عقاقیری که نشناسد به غیر طب دان

هر دردی درمانی دارد و هر دارو، طالب و بیماری می‌طلبد؛ همان‌طور که داروهای پیچیده را فقط پزشک متخصص می‌شناسد.

نکته ادبی: عقاقیر جمع عاقول، به معنای داروهای گیاهی و ترکیبات طبی است.

بس گیا کان پیش ما زهر و بر ایشان پای زهر پیش ما خار است و پیش اشتران خرمابنان

بسا گیاهی که برای ما زهر است اما برای موجودی دیگر مفید است؛ خار در نظر ما آزاردهنده و در نظر شتر، خرمابنِ شیرین است.

نکته ادبی: نسبی بودن خیر و شر در عالم که وابسته به نوع نگاه و ذات موجود است.

جوز و بادام از درون مغز است و بیرون پوست و قشر اندرون پوست پرورده چو بیضه ماکیان

گردو و بادام دارای مغزی مفید در درون هستند که با پوست محافظت می‌شود، درست مثل جوجه که درون تخم پرورده می‌شود.

نکته ادبی: تمثیل پوست و مغز برای تبیین رابطه ظاهر و باطن.

باز خرما عکس آن بیرون خوش و باطن قشور باطن و ظاهر تو چون انجیر باش ای مهربان

اما خرما برعکس است، ظاهرش شیرین و درونش (هسته) پوست‌مانند است؛ تو چون انجیر باش که ظاهر و باطنش یکی و پربار است.

نکته ادبی: توصیه به یکرنگی و داشتن ظاهر و باطنی آراسته و نیکو.

جذبه شاخ آب را از بیخ تا بالا کشد همچنانک جذبه جان را برکشد بی نردبان

همان‌طور که شاخه درخت، آب را از ریشه تا بالا می‌کشد، جذبه الهی نیز جان را بدون نیاز به نردبان مادی، به سوی حقیقت بالا می‌برد.

نکته ادبی: جذبه: نیروی کشش الهی که سلوک را تسهیل می‌کند.

غوصه گشت این باد و آبستن شد آن خاک و درخت بادها چون گشن تازی شاخه ها چون مادیان

باد در این میان همچون نطفه و خاک و درخت همچون رحم عمل می‌کنند که حیات را پرورش می‌دهند؛ بادها چون اسبِ نر و شاخه‌ها چون مادیان هستند.

نکته ادبی: تمثیل آمیزش عناصر برای خلقت و حیات‌بخشی در طبیعت.

می رسد هر جنس مرغی در بهار از گرمسیر همچو مهمان سرسری می سازد این جا آشیان

در فصل بهار، پرندگان از سرزمین‌های گرم به اینجا می‌آیند و همچون مهمانانی که بی‌خبر می‌آیند، در اینجا لانه می‌سازند.

نکته ادبی: اشاره به هجرت و تغییر احوال پرندگان به عنوان نماد ارواح.

صد هزاران غیب می گویند مرغان در ضمیر کان فلان خواهد گذشتن جای او گیرد فلان

این پرندگان در باطن خود حقایق غیبی را می‌دانند و به زبان حال خبر می‌دهند که چه کسی خواهد رفت و چه کسی جای او را خواهد گرفت.

نکته ادبی: ضمیر: اشاره به باطن و شهود پرندگان که از حوادث آینده آگاهند.

از سلیمان نامه ها آورده اند این هدهدان کو زبان مرغ دانی تا شود او ترجمان

این پرندگان (هدهدان) از حضرت سلیمان پیام آورده‌اند؛ اگر زبان پرندگان را بدانی، آن‌ها مترجم اسرار الهی برای تو خواهند بود.

نکته ادبی: اشاره به داستان سلیمان نبی و هدهد.

عارف مرغان است لک لک لک لکش دانی که چیست ملک لک و الامر لک و الحمد لک یا مستعان

عارفِ زبانِ پرندگان می‌داند که آواز «لک لک» یعنی: «خدایا، ملک و فرمان و حمد و ستایش تنها از آن توست، ای یاری‌رسان».

نکته ادبی: ایهام کلامی: لک لک لک لک به معنای «لَکَ المُلک» و «لَکَ الحمد» تفسیر شده است.

وقت پیله روح آمد قشلق تن را بهل آخر از مرغان بیاموزید رسم ترکمان

وقتی زمان رهاییِ روح فرا رسید، این تن را که خانه زمستانی (قشلق) توست رها کن؛ رسم ترک کردن دنیا را از پرندگان بیاموز.

نکته ادبی: قشلق کنایه از دنیا به عنوان اقامتگاه موقت.

همچو مرغان پاسبانی خویش کن تسبیح گو چند گاهی خود شود تسبیح تو تسبیح خوان

مانند پرندگان، پیوسته ذکر خدا بگو و مراقب خود باش تا جایی که تسبیح‌گویی تو چنان در وجودت جاری شود که خودِ تو تسبیح‌گو شوی.

نکته ادبی: غرق شدن در ذکر که باعث می‌شود ذاکر و مذکور یکی شوند.

بس کنم زین باد پیمودن ولیکن چاره نیست زانک کشتی مجاهد کی رود بی بادبان

از این سخن‌پردازی بیهوده صرف‌نظر می‌کنم اما چاره‌ای نیست؛ چرا که کشتیِ مجاهدت و تلاشِ سالک بدون بادبانِ کلام حرکت نمی‌کند.

نکته ادبی: باد پیمودن: کنایه از سخن گفتن و استدلال آوردن.

بادپیمایی بهار آمد حیات عالمی بادپیمایی خزان آمد عذاب انس و جان

وقتی بهار می‌آید، زندگی‌بخش عالم است و وقتی خزان می‌آید، برای جان و دل آدمی عذاب‌آور است.

نکته ادبی: تضاد بهار و خزان برای بیان احوال روحانی سالک.

این بهار و باغ بیرون عکس باغ باطن است یک قراضه ست این همه عالم و باطن هست کان

این باغ و بهار دنیایی، تنها تصویری از باغِ باطنی است؛ این عالم مانند سکه‌ای کم‌ارزش است و عالمِ باطن، معدنِ طلا و حقیقت است.

نکته ادبی: قراضه: سکه کم‌ارزش که در اینجا نماد عالم ماده در برابر معدن (عالم معنا) است.

لاجرم ما هر چه می گوییم اندر نظم هست نزد عاشق نقد وقت و نزد عاقل داستان

لاجرم هرچه در این اشعار می‌گوییم، برای عاشق حکم حقیقتِ نقد را دارد و برای عاقلِ خشک‌اندیش، تنها حکایتی داستانی است.

نکته ادبی: تضاد نگاه عاشق و عاقل در درکِ حقیقتِ کلام.

عقل دانایی است و نقلش نقل آمد یا قیاس عشق کان بینش آمد ز آفتاب کن فکان

عقل تنها از طریق استدلال و قیاس عمل می‌کند، اما عشق از جنس دیدن و شهود مستقیم از آفتابِ وجودِ خداوند است.

نکته ادبی: اشاره به برتری شهودِ عاشقانه بر استدلال عقلی.

آفتابی کو مجرد آمد از برج حمل آفتابی بی نظیر بی قرین خوش قران

خورشیدی (شمس) که از برج حمل (ظهور و قدرت) بیرون آمده و بی‌نظیر و یگانه است و قرینِ آن همتا ندارد.

نکته ادبی: اشاره به شمس تبریزی به عنوان خورشیدِ حقیقت.

آنک لاشرقیه بوده ست و لاغربیه زانک شرق و غرب باشد در زمین و در زمان

او همان نوری است که نه شرقی است و نه غربی؛ چرا که شرق و غرب متعلق به زمین و زمانِ محدود است و او فراتر از آن‌هاست.

نکته ادبی: اشاره به آیه نور (لا شرقیة و لا غربیة) در باب تجلی الهی.

آفتابی کو نسوزد جز دل عشاق را مهر جان ره یابد آن جا نی ربیع و مهر جان

خورشیدی که تنها دل‌های عاشقان را می‌سوزاند و پاک می‌کند؛ نورِ جان به آنجا می‌رسد، نه بهارِ دنیایی و نه مهرِ مادی.

نکته ادبی: تفاوت خورشید حقیقت با خورشید طبیعت.

چونک ما را از زمین و از زمان بیرون برد از فنا ایمن شویم از جود او ما جاودان

هنگامی که او ما را از قید مکان و زمان بیرون برد، از فنا شدن ایمن می‌شویم و به واسطه بخشش او، جاودان می‌گردیم.

نکته ادبی: عبور از تنگنای زمین و زمان برای رسیدن به بقا.

این زمین و این زمان بیضه ست و مرغی کاندر او است مظلم و اشکسته پر باشد حقیر و مستهان

این دنیا مانند تخم‌مرغی است و آن مرغِ روح که درونش گرفتار است، در تاریکی و با پروبال شکسته، خوار و حقیر مانده است.

نکته ادبی: تخم‌مرغ: تمثیل عالم ماده که روح در آن محبوس است.

کفر و ایمان دان در این بیضه سپید و زرده را واصل و فارق میانشان برزخ لایبغیان

کفر و ایمان را در این تخم‌مرغ همان سپیده و زرده بدان که از هم جدا هستند و مانعی میانشان است که هیچ‌کدام نمی‌توانند از آن بگذرند.

نکته ادبی: تضاد کفر و ایمان در عالم ماده.

بیضه را چون زیر پر خویش پرورد از کرم کفر و دین فانی شد و شد مرغ وحدت پرفشان

اما وقتی خداوند با کرم خود، این تخم‌مرغ را زیر پر و بالِ عنایتش می‌پروراند، کفر و دین از بین می‌رود و مرغ وحدت پرواز می‌کند.

نکته ادبی: مرغ وحدت: رسیدن به مقام توحید و گذشتن از دوگانگی کفر و دین.

شمس تبریزی دو عالم بود بی رویت عقیم هر یکی ذره کنون از آفتابت توامان

ای شمس تبریزی، دو عالم بدون دیدن تو بی‌حاصل است؛ اکنون هر ذره از وجود تو دوچندان شده و در هستی گسترده است.

نکته ادبی: خطاب به شمس تبریزی به عنوان محور عالم و منبع فیض.