دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۹۲۱

مولوی
ای ساقی و دستگیر مستان دل را ز وفای مست مستان
ای ساقی تشنگان مخمور بس تشنه شدند می پرستان
از دست به دست می روان کن بر دست مگیر مکر و دستان
سررشته نیستی به ما ده در حسرت نیستند هستان
چون قیصر ما به قیصریه ست ما را منشان به آبلستان
هر جا که می است بزم آن جاست هر جا که وی است نک گلستان
یک جام برآر همچو خورشید عالی کن از آن نهال پستان
دیدار حق است مومنان را خوارزم نبیند و دهستان
منکر ز برای چشم زخمت همچو سر خر میان بستان
گر در دل او نمی نشیند خوش در دل ما نشسته است آن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر با لحنی پرشور و عارفانه، بازتاب‌دهنده‌ی طلبِ مشتاقانه‌ی سالک برای وصال به حقیقت مطلق است. شاعر با بهره‌گیری از نمادهای عرفانی همچون «ساقی» و «می»، از گذر از دنیایِ محدودِ «هستی» و «تعلقات» سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که در آستانِ جانان، جایی برایِ حیله‌گری و ناپاکی نیست.

فضای شعر، فضایِ رهایی از قیودِ مادی و جغرافیایی است. شاعر با تقابل میانِ «مست‌بودن» (سرمستی از عشق الهی) و «منکر بودن» (عقل‌گراییِ خشک و حسادت‌آلود)، بر برتریِ حالِ درونی و شهود قلبی نسبت به ظواهر دنیوی پافشاری می‌کند.

معنای روان

ای ساقی و دستگیر مستان دل را ز وفای مست مستان

ای ساقی که یار و یاورِ عاشقانِ از‌خود‌بی‌خود‌شده هستی، با تکیه بر وفاداریِ اهلِ معرفت و مستی، دلم را دستگیری کن.

نکته ادبی: «ساقی» در ادبیات عرفانی نمادِ فیض‌بخشِ الهی یا پیر و مرشد است که شرابِ معرفت را به سالک می‌نوشاند.

ای ساقی تشنگان مخمور بس تشنه شدند می پرستان

ای ساقیِ تشنگانِ حقیقت که در طلبِ آن شرابِ معنوی بیقرارند، بدان که بسیاری از جویندگانِ کمال، تشنه‌ی عنایتِ تو هستند.

نکته ادبی: «مخمور» به معنای کسی است که از خمارِ دوریِ یار رنج می‌برد و مشتاقِ چشیدنِ شرابِ وصل است.

از دست به دست می روان کن بر دست مگیر مکر و دستان

شرابِ معرفت را دست به دست میانِ عاشقان بگردان و جاری ساز، و از نیرنگ و ریا که همچون دستانِ آلوده است، پرهیز کن.

نکته ادبی: «دستان» در اینجا به معنایِ حیله، فریب و نیرنگ است که در برابرِ راستی و خلوصِ نیّت قرار می‌گیرد.

سررشته نیستی به ما ده در حسرت نیستند هستان

راه و رسمِ نیستی و فنایِ خود را به ما بیاموز، چرا که آنان که هنوز به «هستی» و وجودِ خویش دلبسته‌اند، در حسرتِ رسیدن به کمال مانده‌اند.

نکته ادبی: «هستان» در اینجا به معنایِ کسانی است که بر «هستی» و خودخواهیِ خود پافشاری می‌کنند؛ «نیستی» در عرفان به معنایِ کنار گذاشتنِ منیت است.

چون قیصر ما به قیصریه ست ما را منشان به آبلستان

از آنجا که پادشاهِ حقیقیِ ما در جایگاهِ والایِ خود (قیصریه) مستقر است، ما را در این محیطِ ناچیز و بیماری‌خیز (آبلستان) اسیر مکن.

نکته ادبی: «آبلستان» ترکیبی است از آبله و پسوند مکان که استعاره‌ای از محیطی پست، آلوده و نامطلوب است.

هر جا که می است بزم آن جاست هر جا که وی است نک گلستان

هر کجا که نشانی از شرابِ عشق و حقیقت باشد، آنجا بزمِ ماست و هر کجا که «او» (جانان) حضور داشته باشد، آنجا گلستانِ ماست.

نکته ادبی: «وی» در اینجا به ضمایرِ اشاره به معشوقِ ازلی و ذاتِ حق برمی‌گردد که حضورش هر مکانی را به بهشت بدل می‌کند.

یک جام برآر همچو خورشید عالی کن از آن نهال پستان

همچون خورشید، جامی از نور و معرفت برافراز و از آن، نهالِ جانِ ما را که در سینه روییده است، تعالی ببخش.

نکته ادبی: «پستان» در اینجا استعاره از سینه و جایگاهِ رویشِ جان است و اشاره به کمالِ روحانی دارد.

دیدار حق است مومنان را خوارزم نبیند و دهستان

برایِ مؤمنانِ راستین، هدف، دیدارِ جمالِ حق است، نه محدود شدن به مرزهایِ جغرافیاییِ دنیا مثل خوارزم و دهستان.

نکته ادبی: اشاره به نامِ شهرهایِ خوارزم و دهستان، نمادی از محدودیت‌هایِ دنیوی و مکانی است که در برابرِ وسعتِ عالمِ معنا رنگ می‌بازند.

منکر ز برای چشم زخمت همچو سر خر میان بستان

فردِ منکر، به خاطرِ چشم‌تنگی و حسادتش، مانندِ سرِ بریده‌ی الاغی در وسطِ گلستان است که زشتیِ او مانعِ لذت بردن از زیبایی‌هایِ آنجاست.

نکته ادبی: تشبیه منکر به «سر خر» کنایه از بی‌تناسبی، بی‌شعوری و ناپاکیِ معنوی است که در فضایِ لطیفِ عشقِ الهی جایگاهی ندارد.

گر در دل او نمی نشیند خوش در دل ما نشسته است آن

اگر حقیقتِ عشق در دلِ منکر جای نمی‌گیرد، عیبی نیست، چرا که آن حقیقت، در دلِ ما به زیبایی جای گرفته است.

نکته ادبی: تضاد میانِ «دلِ او» (منکر) و «دلِ ما» (عاشقان) نشان‌دهنده‌ی تفاوتِ ظرفیتِ وجودی در پذیرشِ انوارِ الهی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره ساقی و می

اشاره به مرشد و شرابِ معرفت و عشقِ الهی که سالک را از خود بی‌خود می‌کند.

تضاد (طباق) هستی و نیستی

تقابل میانِ تعلق به خود و فنایِ فی‌الله که هسته‌ی اصلیِ تفکر عرفانی است.

تمثیل سر خر میان بستان

تصویرسازی برای نشان دادنِ زشتی و ناپاکیِ منکر در میانِ پاکان و زیبایی‌هایِ حقیقت.

تلمیح خوارزم و دهستان

اشاره به مکان‌هایِ جغرافیایی برای نشان دادنِ حقارتِ امور دنیوی در برابرِ وسعتِ عالمِ معنا.