دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۹۰۵

مولوی
اگر تو عاشقی غم را رها کن عروسی بین و ماتم را رها کن
تو دریا باش و کشتی را برانداز تو عالم باش و عالم را رها کن
چو آدم توبه کن وارو به جنت چه و زندان آدم را رها کن
برآ بر چرخ چون عیسی مریم خر عیسی مریم را رها کن
وگر در عشق یوسف کف بریدی همو را گیر و مرهم را رها کن
وگر بیدار کردت زلف درهم خیال و خواب درهم را رها کن
نفخت فیه من روحی رسیده ست غم بیش و غم کم را رها کن
مسلم کن دل از هستی مسلم امید نامسلم را رها کن
بگیر ای شیرزاده خوی شیران سگان نامعلم را رها کن
حریصان را جگرخون بین و گرگین گر و ناسور محکم را رها کن
بر آن آرد تو را حرص چو آزر که ابراهیم ادهم را رها کن
خمش زان نوع کوته کن سخن را که الله گو اعلم را رها کن
چو طالع گشت شمس الدین تبریز جهان تنگ مظلم را رها کن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، دعوتی شورانگیز به وارستگی و رهایی از بندهای تعلقات دنیوی است. شاعر، سالک را مخاطب قرار می‌دهد تا با چشم‌پوشی از غم‌ها و شادی‌های گذرا و نیز پشت‌پا زدن به خودپرستی و عادات نفسانی، به حقیقتی فراتر از جهان مادی دست یابد. فضا و لحن کلام، سرشار از طنینِ شور و نشاط عرفانی است که مخاطب را به عبور از خودِ محدود و پیوستن به دریای بی‌کران هستی دعوت می‌کند.

در این اثر، رومی با استفاده از اشاراتِ تاریخی و اسطوره‌ای، تضادی بنیادین میان «بودن در جهان» و «بودن با حقیقت» ترسیم می‌کند. پیام نهایی، دعوت به بازگشت به اصلِ الهی (نفخه رحمانی) و سکوت در برابر عظمتِ امر قدسی است؛ جایی که با طلوعِ حقیقت (شمس)، جهانِ تاریک و تنگِ مادی، رنگ می‌بازد.

معنای روان

اگر تو عاشقی غم را رها کن عروسی بین و ماتم را رها کن

اگر در حقیقت عاشقِ حق هستی، غمِ دنیوی را کنار بگذار. به جای عزاداری برای از دست دادنِ خوشی‌های فانی، به فکر وصال و شادیِ روحانی باش.

نکته ادبی: تقابل میان «غم» و «عروسی» استعاره‌ای برای تقابل رنج‌های مادی و شادمانیِ وصل است.

تو دریا باش و کشتی را برانداز تو عالم باش و عالم را رها کن

به جای اینکه در سطحِ نازکِ امور شناور باشی، همچون دریا عمیق و پهناور باش و کشتیِ وجودِ خود را که نمادِ منیت است، غرق کن. تو که وسعتِ جهان در وجودت نهفته است، به خودِ محدود و ناچیزت دل نبند.

نکته ادبی: «کشتی» در ادبیات عرفانی نمادِ تعلقات جسمانی و «دریا» نمادِ حقیقتِ مطلق است.

چو آدم توبه کن وارو به جنت چه و زندان آدم را رها کن

مانند حضرت آدم، توبه‌کنان به سوی بهشتِ اصلی خود بازگرد و از این زندانِ دنیا که تو را در بر گرفته، رهایی یاب.

نکته ادبی: اشاره به هبوط آدم و بازگشتِ عارف به اصلِ الهی که همان بهشتِ ازلی است.

برآ بر چرخ چون عیسی مریم خر عیسی مریم را رها کن

همچون حضرت عیسی به ملکوتِ آسمان‌ها عروج کن و «خرِ» خود، یعنی تن و خواهش‌های نفسانی که تو را به زمین میخکوب کرده، رها کن.

نکته ادبی: «خر عیسی» کنایه از نَفْسِ اماره و تعلقاتِ جسمانی است که مانعِ پروازِ روح می‌شود.

وگر در عشق یوسف کف بریدی همو را گیر و مرهم را رها کن

اگر در راهِ عشقِ یوسف (حقیقت)، انگشتِ حیرت بریدی، پس به خودِ یوسف بچسب و از هر مرهم و تسکینی که تو را از او جدا می‌کند، دست بشوی.

نکته ادبی: اشاره به داستان زنانِ مصری که از زیبایی یوسف انگشت بریدند؛ اینجا بریدن انگشت نشانه ازخودبی‌خود شدن در راه عشق است.

وگر بیدار کردت زلف درهم خیال و خواب درهم را رها کن

اگر زلفِ آشفته و جمالِ دوست تو را از خوابِ غفلت بیدار کرد، دیگر خیال‌پردازی و رویاهایِ بی‌اساسِ دنیوی را کنار بگذار.

نکته ادبی: «زلف» در عرفان نمادِ جلوه‌های جمالِ حق است که مایه آشفتگی و بیداریِ سالک می‌شود.

نفخت فیه من روحی رسیده ست غم بیش و غم کم را رها کن

تو که حاملِ نفخه الهی (نفختُ فیه من روحی) هستی، ارزشمندتر از آنی که درگیرِ غم‌های کوچک و بزرگِ روزمره شوی.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۲۹ سوره حجر؛ بیانگرِ کرامتِ ذاتی انسان و دمیده شدنِ روحِ الهی در اوست.

مسلم کن دل از هستی مسلم امید نامسلم را رها کن

دلِ خود را از هرچه غیرِ خداست پاک و تسلیم کن و دل‌بستگی به هر آرزویی که تو را از مسیرِ بندگیِ خالص دور می‌کند، رها ساز.

نکته ادبی: «مسلم» در اینجا به معنای تسلیمِ مطلق بودن در برابرِ اراده‌ی حق است.

بگیر ای شیرزاده خوی شیران سگان نامعلم را رها کن

ای کسی که از تبارِ شیرانِ حق‌جویی، خویِ دلیری و آزادگی پیشه کن و از همنشینی و پیرویِ نفسِ سرکش که همچون سگی تربیت‌ناشده است، دوری کن.

نکته ادبی: «شیر» نمادِ شجاعتِ روحی و «سگ» نمادِ نَفْسِ شهوانی است.

حریصان را جگرخون بین و گرگین گر و ناسور محکم را رها کن

حریصانِ دنیاپرست را ببین که چگونه در آتشِ طمعِ خود می‌سوزند و بیمارند؛ از این دلبستگی‌های عفونی و کهنه‌ای که تو را زنجیر کرده، خلاص شو.

نکته ادبی: «گر و ناسور» استعاره از بیماری‌هایِ روحی و طمع‌ورزی‌هایی است که روح را دچارِ فساد می‌کند.

بر آن آرد تو را حرص چو آزر که ابراهیم ادهم را رها کن

طمعِ مادی چنان تو را کور می‌کند که مانندِ آزر (بت‌تراش)، به جای خداپرستی به بت‌سازی مشغول می‌شوی و ابراهیم‌وار زیستن را از یاد می‌بری.

نکته ادبی: تلمیح به داستان آزر، بت‌تراش و عمو (یا پدر) ابراهیم خلیل که نمادِ کفر و بت‌پرستی است.

خمش زان نوع کوته کن سخن را که الله گو اعلم را رها کن

سکوت کن و سخن را کوتاه نما، چرا که کمالِ تو در گفتنِ «الله» و اقرار به جهلِ خود در برابرِ علمِ بی‌کرانِ اوست، نه در ادعایِ دانستن.

نکته ادبی: تکیه بر مفهومِ «اعلم» (خدا داناتر است) به معنای اعتراف به ناچیزیِ عقلِ جزئی در برابرِ عقلِ کل.

چو طالع گشت شمس الدین تبریز جهان تنگ مظلم را رها کن

وقتی خورشیدِ وجودِ «شمس تبریزی» در آسمانِ جانت طلوع کرد، این دنیایِ تنگ و تاریکِ مادی را رها کن و به روشناییِ بی‌پایانِ او بپیوند.

نکته ادبی: «شمس تبریزی» نمادِ خورشیدِ حقیقت و پیرِ راهنمایی است که جهانِ تاریکِ ذهن را روشن می‌کند.

آرایه‌های ادبی

تلمیح (اشاره تاریخی/مذهبی) آدم، عیسی، یوسف، آزر، ابراهیم، نفخت فیه من روحی

استفاده از داستان‌های انبیا و آیات قرآن برای تثبیت مفاهیمِ عرفانی و تقویتِ استدلالِ شاعر.

استعاره خر عیسی، دریا، کشتی، شیر، سگان

تبدیلِ مفاهیمِ انتزاعیِ اخلاقی (مانند نفس یا روح) به تصاویرِ عینی و ملموس برای درکِ بهترِ مخاطب.

تضاد (طباق) دریا و کشتی، غم و عروسی، عالم و عالم (در بیت دوم)

بهره‌گیری از کلماتِ متضاد برای نشان دادنِ تقابلِ میانِ جهانِ فانی و عالمِ باقی و برتریِ نگاهِ عارفانه.