دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۸۹۹

مولوی
دل خون خواره را یک باره بستان ز غم صدپاره شد یک پاره بستان
بکن جان مرا امروز چاره وگر نی جان از این بیچاره بستان
همه شب دوش می گفتم خدایا که داد من از آن خون خواره بستان
دل سنگین او چون ریخت خونم تو خون من ز سنگ خاره بستان
به دست دل فرستادم دو سه خط یکی خط را از آن آواره بستان
در آن خط صورت و اشکال عشق است برای عبرت و نظاره بستان
دلم با عشق هم استاره افتاد نخواهی جرم از استاره بستان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در قالب غزل‌گونه‌ای سروده شده که تبیین‌گرِ اوجِ استیصال و دردمندیِ عاشق در برابر معشوقِ بی‌مهر است. فضای کلی حاکم بر ابیات، آمیزه‌ای از شکوِه، درخواستِ گشایش و فرافکنیِ رنج به سوی سرنوشت یا معشوق است. شاعر با بهره‌گیری از مفاهیمِ حماسی و عرفانی، میان عشق و تقدیر پیوندی ناگسستنی برقرار کرده است.

مفهوم بنیادین شعر، ناتوانی عاشق در تحملِ بارِ سنگینِ عشق و تقاضای او برای رهایی از این رنج است. شاعر با تکیه بر استعاره‌های خون‌خواهی و انتقام، معشوق را به قساوت و سنگدلی متهم می‌کند و در نهایت، گناهِ هستیِ رنجورِ خود را به گردنِ طالع و ستاره‌ی بخت می‌اندازد تا شاید از این طریق، مرهمی بر دردهای خود بیابد.

معنای روان

دل خون خواره را یک باره بستان ز غم صدپاره شد یک پاره بستان

این دلِ پرخون و رنج‌دیده را یکجا از من بگیر و خریدارش باش. این دل از شدت غم و اندوه به صدها تکه تقسیم شده است، حال که نمی‌توانی همه را بپذیری، دست‌کم یک تکه‌اش را بگیر و به آن توجه کن.

نکته ادبی: دل خون خواره استعاره از دلی است که در رنج است و خون می‌گرید یا قلبی که گرفتارِ عشقِ خانمان‌سوز شده است.

بکن جان مرا امروز چاره وگر نی جان از این بیچاره بستان

امروز برای حالِ آشفته و روحِ دردمند من چاره‌ای بیندیش؛ اگر نمی‌توانی مرهمی بر زخم‌هایم بگذاری، پس این جان و زندگی را از منِ بیچاره بگیر و راحت کن.

نکته ادبی: جان بستان کنایه از درخواستِ مرگ یا رهایی از تن و دنیای فانی برای خلاصی از درد است.

همه شب دوش می گفتم خدایا که داد من از آن خون خواره بستان

تمام شبِ گذشته با پروردگار راز و نیاز می‌کردم و از او می‌خواستم که حقِ مرا از آن معشوقِ سنگدل و بی‌رحم بگیرد.

نکته ادبی: خون خواره در اینجا صفتِ معشوق است که عاشق را به رنج و خونِ دل افکنده و به معنای خون‌ریز است.

دل سنگین او چون ریخت خونم تو خون من ز سنگ خاره بستان

از آنجا که معشوق با دلِ سخت و بی‌رحم خود، خونِ مرا ریخت و مرا به تباهی کشاند، خدایا تو تقاصِ خونِ مرا از این قلبِ سنگی و نفوذناپذیر (معشوق) بگیر.

نکته ادبی: سنگ خاره استعاره از سختی و نفوذناپذیریِ قلب معشوق است که هیچ تأثیری از آه و ناله‌های عاشق نمی‌پذیرد.

به دست دل فرستادم دو سه خط یکی خط را از آن آواره بستان

با میانجی‌گریِ دلم، نامه‌ای (نوشته‌ای از حالِ خویش) برای معشوق فرستادم؛ حال از تو می‌خواهم که این نامه را از آن معشوقِ گریزان و دور بگیری.

نکته ادبی: خط در متون کلاسیک به معنای نوشته، نامه یا سیاهه است و آواره صفتِ معشوقِ بی‌وفایی است که به دنبالِ عاشق نیست.

در آن خط صورت و اشکال عشق است برای عبرت و نظاره بستان

در آن نامه، تصاویر و نشانه‌های عشقِ من ترسیم شده است؛ آن را برای عبرت گرفتن و تماشا کردن نزدِ خود نگاه دار.

نکته ادبی: صورت و اشکال به بازتابِ درونیات و رنج‌های عاشق در نامه اشاره دارد که گویی ترسیمی از عشق است.

دلم با عشق هم استاره افتاد نخواهی جرم از استاره بستان

سرنوشتِ من و قلبم با عشق گره خورده و طالعِ من با عشق پیوند یافته است؛ اگر به دنبالِ مقصر یا جرمی هستی، آن را از بخت و ستاره‌ی طالعِ من بگیر، نه از خودِ من.

نکته ادبی: استاره در فارسیِ کهن به معنای ستاره و در باورهای قدما، تعیین‌کننده‌ی بخت و طالعِ انسان بوده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره خون خواره

تشبیه معشوق به موجودی که خون می‌نوشد و یا تبیینِ دلی که از شدتِ رنج در خون غوطه‌ور است.

تشبیه دل سنگین او

تشبیه بی‌رحمی و عدم انعطافِ قلبِ معشوق به سنگِ خاره (سنگ سخت).

مبالغه صدپاره

بزرگ‌نماییِ شدتِ غم و اندوه که منجر به شکستنِ قلب به قطعاتِ بسیار شده است.

کنایه داد بستان

کنایه از گرفتن انتقام و طلبِ عدالت از کسی که ظلم کرده است.

نماد استاره

نمادِ بخت، اقبال و سرنوشتِ محتوم که در باورِ پیشینیان بر تمامیِ احوالِ انسان حاکم بوده است.