دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۸۹۶

مولوی
نشاید از تو چندین جور کردن نشاید خون مظلومان به گردن
مرا بهر تو باید زندگانی وگر نی سهل دارم جان سپردن
از آن روزی که نام تو شنیدم شدم عاجز من از شب ها شمردن
روا باشد که از چون تو کریمی نصیب من بود افسوس خوردن
خداوندا از آن خوشتر چه باشد بدیدن روی تو پیش تو مردن
مثال شمع شد خونم در آتش ز دل جوشیدن و بر رخ فسردن
در این زندان مرا کند است دندان از این صبر و از این دندان فشردن
از این خانه شدم من سیر وقت است به بام آسمان ها رخت بردن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار، حدیثِ درد و اشتیاقِ جانسوز عاشقی است که در هجران و دوری از محبوب، لب به شکایت و گلایه گشوده است. شاعر با زبانی صریح و احساسی، از رنجی که در مسیرِ عشق بر او رفته سخن می‌گوید و زندگیِ بدونِ حضور محبوب را برنمی‌تابد.

مضمون محوریِ این قطعه، گذار از رنجِ دنیا و اشتیاق به وصال از طریقِ فنا و مرگ است. شاعر، زندگانیِ در دنیا را به مثابه زندانی می‌بیند که تنها راهِ رهایی از آن، عروج به سوی محبوب است. فضا آکنده از لحنِ پرسشگرانه، عتاب‌آلود و در عین حال تسلیم‌مآبانه در برابر مشیتِ یار است.

معنای روان

نشاید از تو چندین جور کردن نشاید خون مظلومان به گردن

شایسته تو نیست که این‌چنین بر عاشقِ خود ستم روا داری و بارِ گناهِ ستم بر مظلومان را بر دوش کشی.

نکته ادبی: نشاید در اینجا به معنای «سزاوار نیست» و «نمی‌باید» به کار رفته است. ترکیب خون به گردن گرفتن کنایه از پذیرشِ گناه و مسئولیتِ ظلم است.

مرا بهر تو باید زندگانی وگر نی سهل دارم جان سپردن

من تنها برای تو و به امیدِ تو زنده‌ام وگرنه برای من مردن و جان دادن بسیار آسان‌تر از تحملِ دوری توست.

نکته ادبی: مرا بهر تو باید زندگانی؛ ساختار نحویِ کهن و در عین حال بسیار عاطفی که نشان‌دهنده اصالتِ حضور محبوب در زندگی عاشق است.

از آن روزی که نام تو شنیدم شدم عاجز من از شب ها شمردن

از همان روزی که نامت را شنیدم، آرامش از من سلب شد و دیگر توانِ به خواب رفتن و شمردن شب‌ها برایم نمانده است.

نکته ادبی: شب شمردن کنایه از بیداری و بی‌خوابیِ ناشی از دردِ هجران است.

روا باشد که از چون تو کریمی نصیب من بود افسوس خوردن

آیا انصاف است که سهمِ من از بخشندگی و کرامتِ کسی مثل تو، تنها حسرت خوردن و افسوس باشد؟

نکته ادبی: کریمی در اینجا هم به معنای بخشنده و هم صفتِ معشوق است که تضادِ معنایی با افسوس خوردنِ عاشق ایجاد کرده است.

خداوندا از آن خوشتر چه باشد بدیدن روی تو پیش تو مردن

خداوندا، چه نعمتی بالاتر از این است که در حالِ دیدنِ روی تو، جان به جان‌آفرین تسلیم کنم؟

نکته ادبی: خطابِ خداوندا صراحتاً عشقِ مجازی را به ساحتِ عشقِ عرفانی و الهی ارتقا می‌دهد.

مثال شمع شد خونم در آتش ز دل جوشیدن و بر رخ فسردن

همچون شمعی در آتشِ عشق سوختم؛ بدنم از شدتِ داغیِ درونی می‌جوشد و اشکم بر چهره سرد و خشک می‌شود.

نکته ادبی: فسردن به معنای یخ‌زدن و منجمد شدن است که در تضاد با جوشیدنِ دل، پارادوکسِ زیبایِ سوختن و ساختن را تصویر می‌کند.

در این زندان مرا کند است دندان از این صبر و از این دندان فشردن

در این دنیا که همچون زندان برای من است، دیگر توانی برایم نمانده و دندان‌هایم در اثرِ فشارِ ناشی از صبر و تحملِ رنج‌ها ساییده و ضعیف شده است.

نکته ادبی: دندان فشردن کنایه از تحملِ سختِ رنج و خویشتن‌داریِ دردناک است.

از این خانه شدم من سیر وقت است به بام آسمان ها رخت بردن

من از این جهانِ مادی خسته شده‌ام و وقتِ آن رسیده است که بار سفر ببندم و به سوی آسمان‌ها پرواز کنم.

نکته ادبی: بام آسمان استعاره‌ای از عالمِ معنا و رهایی از قید و بندِ مادی است.

آرایه‌های ادبی

کنایه خون به گردن

اشاره به پذیرشِ گناه و مسئولیتِ ظلم و ستم.

تشبیه مثال شمع

شاعر خود را به شمعی تشبیه کرده که در آتش عشق می‌سوزد و آب می‌شود.

استعاره زندان

دنیا به زندان تشبیه شده که روحِ عاشق در آن محبوس است.

مراعات نظیر شمع، آتش، سوز، فسردن

گردآوری واژگانی که با مفهوم سوختن و گرما و سرما در ارتباط هستند.