دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۸۹۳

مولوی
صد گوش نوم باز شد از راز شنودن بی بوددهنده نتوان زادن و بودن
استودن تو باد بهار آمد و من باغ خوش حامله می گردد اجزا ز ستودن
بر همدگر افتادن مستان چه لطیف است وز همدگر آن جام وفا را بربودن
ای آنک به عشق رخ تو واجب و حق است آیینه دل را ز خرافات زدودن
آواز صفیر تو شنیدیم و فریضه است این هدهد جان را گره از پای گشودن
تا چند در این ابر نهان باشد آن ماه جان ها به لب آمد هله وقت است نمودن
ای گلشن روی تو ز دی ایمن و فارغ وی سنبل ابروی تو ایمن ز درودن
ساقی چو تویی کفر بود بودن هشیار وان شب که تویی ماه حرام است غنودن
چون آمد پیراهن خوش بوی تو یوسف بس بارد و سرد است کنون لخلخه سودن
گفتم که ببوسم کف پای تو مرا گفت آن جسم بود کش بتوانند بسودن
پس تا شه ما گوید کو راست مسلم پر کردن افهام و بر افهام فزودن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از شور و اشتیاق عارفانه، تبیین‌گرِ پیوند عمیق میان سالک و حضرت حق است. شاعر در فضایی آکنده از نور و معرفت، مخاطب را به گشودن گوش جان برای شنیدنِ نجوای الوهی فرا می‌خواند. فضای حاکم بر شعر، فضایی است که در آن هستیِ انسان، نه امری مستقل، بلکه پرتوی از هستیِ مطلق (خداوند) تلقی می‌شود و هرگونه تلاشی برای رسیدن به کمال، در گروِ پیوند با این حقیقتِ ازلی است.

در لایه‌های عمیق‌تر، شاعر از تمثیل‌هایی چون «هدهد جان» و «یوسف» بهره می‌گیرد تا هجران و فراقِ جان از محبوب را به تصویر بکشد. پیام کلی غزل، دعوت به تصفیه درون، کنار نهادنِ خرافات و تعلقات دنیوی و رسیدن به مرحله‌ای از شهود است که در آن، حضور محبوب چنان پررنگ می‌شود که همه چیز رنگ می‌بازد و هشیاریِ عقلانیِ معمول، در برابرِ مستیِ عشق، رنگ می‌بازد.

معنای روان

صد گوش نوم باز شد از راز شنودن بی بوددهنده نتوان زادن و بودن

گوش‌های باطنیِ بسیاری برای شنیدن رازهای الهی گشوده شد؛ چرا که هیچ موجودی نمی‌تواند بدونِ اراده و هستی‌بخشیِ خالقِ هستی، به دنیا بیاید یا زنده بماند.

نکته ادبی: واژه «بوددهنده» ترکیبی است به معنای خالق و هستی‌بخش که در متون عرفانی برای اشاره به ذات حق به کار می‌رود.

استودن تو باد بهار آمد و من باغ خوش حامله می گردد اجزا ز ستودن

ستایشِ تو برای من مانند نسیمِ بهاری است و من همچون باغی هستم که از این نسیم، جان می‌گیرم؛ تمام اجزای وجود من از این ستایش و یادِ تو، به ثمر می‌نشینند و بارور می‌شوند.

نکته ادبی: «استودن» در فارسی کهن به معنای ستودن و تحسین کردن است.

بر همدگر افتادن مستان چه لطیف است وز همدگر آن جام وفا را بربودن

چقدر زیباست که عاشقانِ مستِ الهی، یکدیگر را در آغوش بگیرند و در این حالِ خوش، جامِ وفا و معرفت را از دستِ هم بربایند و بهره‌مند شوند.

نکته ادبی: اشاره به غلبه حالِ خوشِ عرفانی (مستی) که باعث می‌شود آدابِ معمول کنار برود.

ای آنک به عشق رخ تو واجب و حق است آیینه دل را ز خرافات زدودن

ای کسی که به خاطر عشقِ به چهره‌ات، زدودنِ زنگارِ خرافات و پندارهای نادرست از آیینه دل، بر من واجب و امری حق است.

نکته ادبی: «آیینه دل» کنایه از قلب مؤمن است که باید صیقلی باشد تا تجلیات حق را بازتاب دهد.

آواز صفیر تو شنیدیم و فریضه است این هدهد جان را گره از پای گشودن

صدای دعوتِ تو را شنیدیم و اکنون بر ما واجب است که گره‌های وابستگی را از پایِ این هدهدِ جان (روح انسان) باز کنیم تا بتواند به سوی تو پرواز کند.

نکته ادبی: هدهد نمادِ پرنده جان است که در داستان‌های عرفانی، راهنمای مسیرِ رسیدن به قله حقیقت است.

تا چند در این ابر نهان باشد آن ماه جان ها به لب آمد هله وقت است نمودن

تا کی آن ماهِ تابان (محبوب) باید در پشتِ ابرهایِ دوری و پنهانی باقی بماند؟ جان‌های ما به لب رسیده و از شدت اشتیاق در حالِ مرگیم؛ وقت آن رسیده که نقاب از چهره برداری و جلوه‌گری کنی.

نکته ادبی: «جان به لب آمدن» کنایه از شدتِ بی‌تابی و نزدیکی به مرگ از رویِ انتظار است.

ای گلشن روی تو ز دی ایمن و فارغ وی سنبل ابروی تو ایمن ز درودن

ای کسی که گلستانِ صورتت از سرمای زمستانِ حوادث در امان است و ای آن که ابروانت (که چون سنبل زیبا هستند) از گزندِ داسِ درودن و چیده شدن محفوظ است.

نکته ادبی: «درودن» به معنای چیدن و درو کردن است که شاعر به زیبایی آن را برای ابروانِ محبوب نفی کرده است.

ساقی چو تویی کفر بود بودن هشیار وان شب که تویی ماه حرام است غنودن

وقتی تو ساقیِ مجلسِ جانِ منی، هشیار بودنِ عقلانی کفر است (و دور از حقیقتِ عاشقی)؛ و در آن شبی که حضورِ تو در آنجاست، خوابیدن حرام و غفلت است.

نکته ادبی: کفر در اینجا به معنایِ انکارِ عشق و هشیاری در برابرِ مستیِ حضورِ محبوب است.

چون آمد پیراهن خوش بوی تو یوسف بس بارد و سرد است کنون لخلخه سودن

اکنون که پیراهنِ خوش‌بویِ تو ای یوسفِ جان به دستِ ما رسیده، دیگر استفاده از لخلخه‌های معطر (عطرهای مصنوعی) کاری بیهوده، سرد و بی‌فایده است.

نکته ادبی: «لخلخه» ظرفی برای خوشبو کردن هوا بوده و در اینجا نمادِ چیزهای مصنوعی و بی‌ارزش در برابرِ عطرِ حقیقت است.

گفتم که ببوسم کف پای تو مرا گفت آن جسم بود کش بتوانند بسودن

به محبوب گفتم که کفِ پایِ تو را ببوسم؛ پاسخ داد که بوسیدنِ پایِ من برایِ تن‌هایِ مادی است که قابلِ لمس و فرسودن هستند (من روحی‌ام و در دسترسِ حواسِ مادی نیستی).

نکته ادبی: «بسودن» هم به معنای لمس کردن و هم به معنای فرسودن و ساییده شدن است.

پس تا شه ما گوید کو راست مسلم پر کردن افهام و بر افهام فزودن

پس تا زمانی که شاهِ ما می‌گوید کجاست حقیقت؟ (دعوت به جستجو می‌کند)، وظیفه ماست که ذهن و ادراکِ خود را از معرفت پر کنیم و مدام بر دانش و بصیرتِ خویش بیفزاییم.

نکته ادبی: «افهام» جمعِ فهم به معنایِ درک‌ها و فهم‌هایِ انسان است.

آرایه‌های ادبی

استعاره هدهد جان

تشبیه روح انسان به هدهد که راهنمای رسیدن به سلیمانِ عشق است.

تلمیح پیراهن خوش بوی تو یوسف

اشاره به داستان حضرت یوسف و پیراهنی که بویِ آن موجبِ بیناییِ یعقوب شد.

کنایه جان ها به لب آمد

کنایه از رسیدن به آخرین حدِ صبر و طاقت و نزدیکی به مرگ.

مراعات نظیر گلشن، سنبل، دی، درودن

ارتباط معنایی میان واژگان مرتبط با باغ و کشاورزی.